دایی بی میل شیرینی برداشت و اروم تشکری کرد.نیشم شل شد قشنگ زده حال بهش خورده بود.

مهلا و زندایی ام اومدن و کنار دایی نشستن.

مهلا لیوان آب رو بدستم داد.

تشکری کردم و در مقابل شیرینی بهش تعارف کردم.

زندایی کمی تعجب چاشنی لحنش کرد و‌گفت :

-بسلامتی شیرینی به چه مناسبت!؟

خواستم جواب بدم که اقا صابر گفت :

-دختر اقا حمید دانشگاه قبول شده شیرینی اورده.

زندانی خنده ای کرد.

-عه از ما یاد گرفتین!!!

خب بسلامتی صبر کن دهنمو شیرین

بعد شیرینی برداشت.

ای زنیکه پر حرف اخرش زهرش رو ریخت مهلا هم شیرینی برداشت.

تو دلم بیشعوری بهش گفتم و دوباره سرجام نشستم.

همه در حال صحبت بودن منم حوصلم سر رفت و رفتم گوشی و مشغول ور رفتن با گوشیم شدم‌.

تلگرام و واتساپ رو چک کردم هیچ کس پیام‌ نداده بود.

چندتا پست اینستا رو نگاهی انداختم اما خوب زمان به کندی می گذشت.

یهو با فکری که به ذهنم زد چشم هام براق شد.

رفتم‌گوگل و سرچ کردم “عکس دانشگاه زاهدان “خیلی طول نکشید عکس اومد بالا.

با عشق دونه دونه‌همه رو نگاه کردم.

معرکه بود…

من قرار بود چه جای قشنگی درس بخونم.

بلاخره اون مهمونی کذایی و روزهای دیگه ام گذشت و‌من دو روز دیگه باید راهی دانشگاه میشدم.

مامان از یه هفته قبل تموم وسایلمو جمع کرده بود و ازاین لحاظ خیالم راحت بود.

از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.

فکر اینکه قرار بود ازاین به بعد مستقل بشم و‌ تنها زندگی کنم منو به‌وجد می اورد.

از جام بلند شدم تا ببینم چیزی یاد نکرده باشم.

بعد چک کردن همچی نیشم خود به خود شل شد ‌

سرمو بلند کردم و گفتم :

-خدایا تا اینجاش رو سپردم به خودت بقیه اشم به خودت می سپرم…

نفس عمیقی کشیدم و بعد اروم خریدم زیر پتو‌.

****

این دو روز هم مثل برقو باد گذشت و روز موعود فرا رسید.

صبح ساعت چهار از خواب بلند شدم.

نماز صبحمو خوندم و لباسامو پوشیدم.

مامان طبق معمول بیدار بود و داشت چایی درست می کرد.

از پشت بغلش کردم که مامان پرید بالا.

به خودم فشارش دادمو گفتم.

-سلام مامانی!!!

مامان چشم غره ای برام رفت و‌گفت :

-سلام نمی تونی اعلام حضور کنی ترسیدم‌…

درست بشو نیستی ها.

اینم‌ یه ساعت اخر هی اتیش بسوزون.

خنده ای کردم و گونش رو بوسیدم دلم برای این غرغرای مامان تنگ میشد.

مامان منو از خودش فاصله داد و‌گفت :

-عه برو اونور نچسب بهم 

-مامان دارم میرما.

-بهتر ازاین لوس بازیا خلاص میشم.

کلا مامان ابراز احساتش همین بود.

ما رو دوست داشت اما به زبون نمی یورد انگار یه نوع غرور داشت.

به هرحال این غرورشم دوست داشتنی بود 

پشت میز نشستم‌ مامان برام چایی گذاشت و‌گفت :

-قشنگ صبحونتو بخوری ها نخوری خودم می کنم حلقت.

چشمکی به مامان زدم که مامان استغفراللهی گفت و‌دوباره مشغول کار شد.

بابا هم چند دقیقه بعد به ما ملحق شد.

حدود نیم ساعت صبحونه خوردن طول کشید.

بابا از جاش بلند شد و رفت تا چمدون منو بذاره تو ماشین.

شب قبل از فاطمه و علی هم خداحافظی کردم.

با مامان تا پای در رفتیم مامان یه سینی بدستش بود که قران و یه کاسه اب داخلش.

بابا که وسایل رو گذاشت منو صدا زد و‌گفت :

-خب بابا وقت رفتنه اماده ای!!

با لبخند رو به بابا گفتم :

-اره بابا اماده ام.

-همه وسایلا با مدارکت رو برداشتی!!؟

چیزی یادت نرفته بابا.

با اطمینان بخشی گفتم :

-همچی اماده اس بابا.

بابا سری تکون داد.دوباره رومو برگردوندم سمت مامان و گفتم :

-خوب مامانی وقت رفتنه بیا بوست کنم که باید برم.مامان با غم منو تو بغل گرفت.

-الهی فدات بشم مواظب خودت باش مهراوه.

فقط سرت باشه و درست.

شیطنت رو بذار کنار دخترم.

هوا سرد میشه لباس گرم قشنگ بپوشی…

مامان همینطورداشت ادامه میداد و منم فقط گوش میدادم که فشاری کمرش اوردم و‌گفتم:

-چشم چشم مامان همه اینارو تو این چند وقته گفتی الان بذار چند دقیقه ارامش بگیرم مامان.

مامان بااین حرفم ساکت شد.

نفسمو دادم بیرون….

با عشق بیشتر مامان رو به خودم فشردم.

بااینکه غر می زد اما بغلش که می کردی ارامش می گرفتی.

بلاخره منو مامان دلمون رو یه دل کردیم و رضایت دادیم ازهم جدا بشیم.

با ناراحتی سوار ماشین شدم.

دل کندن سخت بود اما برای پیشرفت مجبور به پذیرش بودم.

توی ماشین نشستم بابا هم پشت رل نشست.

ماشین رو روشن کرد…

.برای مامان دستی تکون دادم.

کم کم دلم داشت غم می گرفت.

بابا موسیقی ارومی پلی کرد.

این موسیقی و فکرای مختلف برام حکم لالایی داشت و‌نفهمیدم کی چشم هام گرم شد.

با دستی که به بازوم نشست و تکونی بهم داد.

-مهراوه بابا بیدار شو…

چشم هام رو باز کردم و نگاه گیجی به بابا انداختم.

-رسیدیم بابا!!؟

بابا خنده ای سرداد و گفت :

-نه بابا هنوز خیلی مونده بیدارت کردم که نماز بخونی یه چیزیم بخوریم بعد حرکت می کنیم.

خمیازه ای کشیدم و باشه ای گفتم.

با بابا رفتیم و‌نماز خوندیم.

برای ظهرم غذایی که مامان برامون گذاشته بود خوردیم.

دوباره خیلی زود راه افتادیم…

****

چند روز بعد

نگاهی با ذوق به دانشگاه کردم و در رو باز کردم 

بابا خنده ای کرد و گفت :

-صبر پارک کنم بعد پیاده شو بابا.

دستم رو دستگیره موند.

پشت چشمی برای بابا نازک کردم.

بابا ماشین رو پارک کرد.

از ماشین با ذوق پیاده شدم بلاخره رسیدیمم.

دستامو زدم بهم و گفتم :

-وای بابا بلاخره رسیدیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *