آسیه بزور لب زد :

-نه یه سردرد جزئییه خوب میشه.

شما چایی ببر من الان میام.

فرشته با لبخند باشه ای گفت.

فرشته که پنجره از فاصله گرفت اسیه نفسش رو ول داد.

با حرص گفت :

-ببین چه کارا میکنی پسر.

فقط حرص میدی…

نزدیک بود بفهمن که چته..زشته این کارا رو نکن.

مهران نفسش رو بیرون داد.

بحث با مادرش بی فایده بود.

-مامان من حوصله ندارم می خوام برم خونه فکر نکنم چیز زیادی باشه!!؟

این همه بهم زور گفتین این یکی رو باهام راه بیاین..

نمی خوام امشب بااون دختر تنها باشم.

-اون دختر دیگه زنته پسر زنت..

می فهمی!!؟

-اره زنی که به زور شما قالب من کردین مامان.

من هیچ عشق و محبتی به این دختر ندارم.

چقدر گفتم با پدر و مادرش صحبت کنین.

لج کردین تا کار به اینجا کشید.

بااین کارتون هم زندگی من هم زندگی شهلا رو خراب کردین.

امشبمم تا خرخره پرم.

عصبی ام اگه برم حرفی بهش می زنم.

اسیه اخمی کرد.مهران بیش از پرو و گستاخ شده بود.

این اواخر خیلی باهاشون بد حرف می زد

-اینطور حرف نزن مهران.باز باید بگم بابات بیاد!!؟

مهران نیشخندی زد و گفت :

-تا کم میارین اسم بابا رو میاری وسط مامان.

من بچه نیستم مامان.

نیستم.

الانم هرکار خواستین بکنین من میرم امشب.

یه بهونه جور کن مامان من واقعا دیگه تحمل ندارم نیاز دارم که تنها باشم.

بعد خواست از جاش بلند شه که همون موقع صدای محمود خان اومد.

-مادر و پسر چرا نمیان داخل همه منتظرن…

****

مهران 

با حرص وارد اتاق شدم.

بلاخره هرطور بود مامان منو اینجا نگه داشته بود.

با وارد شدنم نگاه شهلا بالا کشیده شد.

اخطار بار بهش نگاهی انداختم.

قدم برداشتم جلو.

نگاهی به اطراف کردم چه قشنگ اتاق رو تزیین کرده بودن.

پوزخندی به حرف های مامان زدم.

خوب شد گفت نباید اتفاقی بیوفته به وقتش اما الان این اتاق دستی کمی از اتاق هجله نبود.

شهلا لاف رو بیشتر روی خودش کشید.

با فاصله ازش نشستم.

سرم رو تکیه دادم به دیوار داشتم از سردرد میمردم‌. 

از دست شهلا هم حرصکی بودم زیاد دلم می خواست حرفی بزنه تا سرش خالی کنم.

خودش قبول کرده بود دیگه نمی تونست حرفی بزنه.

بلاخره صداش تو فضا اکو شد :

-مهران حالت خوبه!!؟

می خوای برات قرص بیارم!؟؟

از حرص منفجر شدم‌

با چشم های سرخ شده زل زدم بهش و‌گفتم :

-نگران منی!!؟

-اره خوب تو دیگه شوهر می..

چه لفظ قلم شوهرمی.خنده ای کردم.

-اره به ارزوت رسیدی یه شوهر که شاید فقط برای هوس و تکمین تورو بخواد.

اب دهنش رو قورت داد.

-عه ترسیدی!!؟

نترس من تا تحریک نشم سمتت نمیام.

سمتتم بیام عادی باهات برخورد نمی کنم.

کاریت می کنم که از عروس شدنت پشیمون بشی 

گفتم خودت رو بدبخت نکن.

اشکش چکید 

نیشخپدی زدمو همونجا دراز کشیدم 

صدای پر از بغضش اومد :

-بیا اینجا دراز بکش اونجا سرده سرما میخوری کنار پنجره اس..

-خفه شو..

به تو ربط نداره من کجامی خوابم.

سرت تو کار خودت باشه.

***

راوی

شهلا با اشک به مهران که دستش رو‌گذاشته بود روی سرش و چشم هاش رو بسته بود خیره شد.

اشکش چکید..

قلبش فشرده بود.

انتظار این رفتار ها رو داشت.

یک پاسخ به “رمان مهراوه پارت چهارده”

  1. I used to be suggested this website through my
    cousin. I am no longer sure whether this put up is written through him as
    nobody else know such particular about my problem. You are amazing!
    Thank you!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *