-وای بابا بلاخره رسیدیم.

بابا نگاهی بهم کرد و‌دستی پشت کمرم گذاشت و‌گفت :

-اره بابا..انشالله که خیره

خوب مدراکت رو بردار بریم..

چشمی گفتم و‌دوباره سمت ماشین رفتم و کوله ام رو چنگی زدم.

-بریم بابا برداشتم.

بابا باشه ای گفت و همراه هم سمت دانشگاه قدم برداشتیم.

تا حدود ساعت یازده ظهر قضیه  خوابگاه ،برنامه کلاسی و ثبت نام موقت اوکی شد.

وسایلم رو که به خوابگاه منتقل کردم غم دلمو گرفت.

باید با بابا خداحافظی می کردم.

بزور جلوی خودمو گرفتم تا گریه نشم.

بابا منو تو بغلش گرفت.

-خب خانم دانشجو انگار که وقت خداحافظیه.

دستمو دور کمرش حلقه کردم.

الان داشتم پشیمون میشدم واقعا راه دور خیلی سخت بود‌

-میشه نری بابا…

بابا دستی به سرم کشید و‌گفت :

-نمیشه که دخترم باید برم.

تو چند روز اینجا بمونی عادت میکنی.

زود به زود سر بزن باشه!!؟

فینی فینی کردم و‌باشه ای گفتم.

بعد خداحافظی سختی که بابا کردم بابا رفت.

با درد وارد خوابگاه شدم.

اتاق شش نفره با سه تا سخت دو نفره.

من تخت پایین بودم.

چهار تا کمد دیواری و دوتا کمد اهنی ساده.

دهن کجی کردم فعلا تنها بودم.

اشکم روون شد.

واقعا تنهایی چه حس مزخرفی بود.

شروع کردم اروم گریه کردن.

حدود نیم ساعت اشک ریختن از جام بلند شدم.

کمدی رو که از همه بهتر بود رو برداشتم و بعد شروع کردم به چیدن وسایلام.

****

صبح با صدای الارم گوشیم ازجام بلند شدم.

نگاه گیجی به اطراف کردم با فهمیدن اینکه کلاس دارم پوفی کشیدم.

از جام بلند شدم و بعد اماده شدن و پوشیدن لباسام از خوابگاه زدم بیرون.

وارد دانشکده که شدم روی برنامه ی کلاسیم نگاه کردم.

کلاس 108.

لبخند عمیقی زدم پس طبقه ی اول بود‌

استرس بدی داشتم.

وارد کلاس که شدم برعکس انتظارم خیلی شلوغ نبود.

نفسمو دادم بیرون و روی یکی از صندلی ها نشستم.

روی یکی از صندلی ها نشستم.

یه دختر چادری مظلوم بغل دستم بود‌

با لبخند بهم خیره شد.

لبخندی زدم و ناخوداگاه دستمو جلو بردم و خیلی صمیمی گفتم :

-مهراوه هستم خوشبختم.

خنده ای کرد و دستی بهم داد و گفت :

-منم معظمه خوشبختم.

-رشتت چیه!؟

-کودک یاری.

-عه پس هم رشته ای هستیم.

معظمه ریز ریز خندید.منم خنده ام گرفته بود خواستم حرفی بزنم که همون موقع استاد که یه زن تقریبا جوون بود مانع حرفم شد.

با خستگی جزوه رو بستم روز اول این همه درس!!؟

زنیکه ی عقده ای.

از کلاس که رفت بیرون با غر گفتم :

-زنیکه ی عقده ای!!!

معظمه گفت :

-غر نزن بلند شو بریم کلاس بعدی.

از دوتا کلاس پشت هم واقعا متنفر بودم.

باشه ای گفتم و‌از جام بلند شدم.

همین طور با معظمه در حال بگو و بخند بودیم که نفهمیدم چی یه دفعه به یه نفر برخورد کردم.

تعادلم رو از دست داده بود و روی زمین افتادم.

صورتم از درد جمع شد.

مچ پاپام خیلی درد می کرد ‌

داشت اشکم در می اومد.صدای مردونه ای باعث شد سرم رو بالا بیارم.

-وای خانم ببخشید طوری که نشدین!!؟

می خواستم بگم کوری نمی ببینی پام قلم شد.

اما هیچی نگفتم.دندونامو رو هم ساییدم و گفتم :

-نه مشکلی ندارم فقط پام انگار که شکسته.

رنگ نگرانی توی چشم هاش نشست.

دقتم بیشتر شد خوشگل شد و تو دل برو.

این حوری بود یا ادم‌!!!

دردمو با دیدنش فراموش کردم.

دستی جلوی چشم هام تکون داد و‌گفت :

-خوبی خانم‌!!؟

دارم سوال می پرسم…

خودمو جمع و‌جور کردم و با اخم گفتم :

-خیر پام درد میکنه!!!

پسره پوفی کشید.

معلوم بود که کار داره…

منم که الان شده بودم سد راهش.

-خوب من الان عجله دارم‌اگه بهتون شمارمو بدم باهام تماس بگیرین من هرچی هزینه بیمارستانتون باشه رو میدم.

با حرص برخلاف پادردی که داشتم از جام بلند شدم.

درد داشتم اما باید جواب این پسره ی پرو رو می دادم تا پولش رو نزنه تو سرم.

از بلند شدن ناگهانیم جا خورد و قدمی عقب برداشت.

همه دانشجو ها دورمون تو سالن جمع شده بودن.

-ببین اقا اولا وقتی راه می ری چشات رو باز کن‌

دوما شعور شخصیت چیزی نیست که بشه با پول خرید…

سوما من به پول شما هیچ نیازی ندارم.

-… سوما من به پول شما هیچ نیازی ندارم.

پول رو بزن به گوزه تا ابش رو بخوری مردک بی فرهنگ.

بعد خم شدم کیفمو برداشتم و با تنه ی محکمی که بهش زدم از کنارش رد شدم.

معظمه خودش رو بهم رسوند و‌گفت :

-اروم تر دختر پات درد میکنه ها.

تازه متوجه درد بدی که داشتم شدم ‌

از حرکت ایستادم و داد بلندی کشیدم.

-ای ننه ام پام…

معظمه با نگرانی زل زد بهم.

مچ پام خیلی درد می کرد.

نمی دونم با این پا درد با چه سرعتی اومده بودم طبقه ی پایین‌

روی یه سکو نشستم.

کفش رو از پام در اوردم…

با دیدن قرمزی پام اه از نهادم بلند شد.

زیر لب لعنتی به مسببش گفتم.

معظمه با دیدن پام هین بزرگی کشید و گفت :

-وای خدا ،نشکسته باشه!!؟

-نه نشکسته اگه شکسته بود که نمی تونستم راه برم فکر کنم کوفته شدم.

رفتم خوابگاه باید ببندمش.

-چرا ببندی بیا بریم درمانگاه همین جا.

-مگه داره!؟

-اره پاشو بریم همین بغل سلفه!!!

حالت زاری به خودم دادم و از جام بلند شدم.

دکتر نگاهی به پام انداخت.

-چکار کردی با خودت نیومده دختر!؟؟

ترم اولی!!!

-اره.

-هولی دخترما باید مواظب باشی اینجا مدرسه نیست دخترم.

دهن کجی بهش کردم‌

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *