انتظار این رفتار ها رو داشت.

اروم دراز کشید و لاف رو کامل روی خودش کشید…

شروع کرد به اشک ریختن اونقدر اشک ریخت که نفهمید  کی خوابش برد.

با حس لرزی که به مهران وارد شد چشم هاش رو باز کرد.

سرمای عجیبی به بدنش وارد شده بود.

هرچی دنبال پتو گشت که روی خودش بکشه اما چیزی پیدا نکرد..

با گنگی سرجاش نشست اینجا کجا بود!!؟

کمی بعد همه چیز یادش اومد.

توی خواب غری زد.

نگاهی به اطراف کرد هیچ‌پتویی نبود جز همون لاف.

انگار مجبور بود بره زیر همون لاف…

پوفی کشید و از جاش بلند شد.

سمت رخت خواب رفت.

نگاهی به صورت شهلا انداخت غرق خواب بود.

رد اشک روی چشم هاش نمایان بود.

پوزخندی زد و بدون هیچ حسی زیر لاف خزید و خوابید.

****

مهراوه 

با تکون های شدیدی چشم هام رو باز کردم.

سیمین عین عجل معلق بالا سرم ایستاده بود‌

با چشم های گرد شده تو جام نشستم.

-چته وحشی زهر ترک شدم‌.

سیمین نیشش رو باز کرد و با دست اشاره کرد به زمین.

رد دستش رو دنبال کردم رسیدم به ظرف غذا.

-غذاتو از سلف گرفتم بیا کوفتت کن.

دستی روی دلم کشیدم ای پریودی لعنتی‌..

-اخ جای بچم خالی…

سیمین و الهه با چشم‌ های گرد شده گفت :

-بچت!!.

-اره.

-این ماهی ام نموند سقت شد نیست که فداکاری خاله هاش رو ببینه

الهه و سیمین انگار تازه فهمیدن من چی گفتم.

الهه با پشت زد پس کلم و گفت :

-زهرمار دختره ی بی حیا.

گمشو بیا پایین غذاتو بخور..

با بغض گفتم :

-دلم چی

درد میکنه پس دم نوش چی!!!

-ای کارد بخوره به شکمت بیا غذات رو بخور دم نوشم برات درست می کنیم.

نیشمو شل کردم و از رو‌تخت پریدم پایین…

ظرف غذا رو کشیدم جلو و با ولع شروع کردم به خوردن…

****

مهران 

صبح با تکون های یه نفر چشم هام رو باز کردم..

شهلا رو دیدم.

تو جام نیم خیز شدم.

دستش رو کشید عقب.

نگاه بدی بهش کردم.

سرش رو پایین انداخت.

-نزدیک ظهره بیدارت کردم برای نهار ضعف می کنی‌

پوزخندی زدم.

-بااین کارات نمی تونی منو خام کنی.

من چه الان چه ده سال دیگه هیچ‌ حسی نمی تونم به تو داشته باشم فهمیدی!!؟

شهلا هیچی نگفت.

روپوش رو کنار زدم و از جام بلند شدم.

می خواستم برم دستشویی خودش انگار فهمید چون گفت :

-سرویس به بهداشتی اینجا خرابه باید بری بیرون.

پوفی کشیدم…

-کجاست!!؟

از جاش بلند شد.

چادری روی سرش انداخت و گفت :

-دنبالم بیا نشونت بدم‌

باشه ای گفتم و دنبال سر شهلا رفتم.

از اتاق که بیرون اومدم اسماعیل خنده کنان گفت :

-ظهر بخیر اقای خوش خواب..

از این حرفش اصلا خوشم نیومد.

همه خنده ای کردن و با تمسخر بهم زل زدن

دست هام رو فشردم که چیزی نگم.

با سردی گفتم :

-ظهر شما ام بخیر برادرای خوش خنده.

این حرف رو که زدم سمت جلو راه افتادم.

صدای پچ پچ به گوشم رسید.

شهلا خودش رو بهم رسوند و گفت :

-کجا داری میری از اینوره.

اونقدر عصبی بودم که نمی فهمیدم دارم راه رو اشتباه می رم 

-عه توام یه دستشویی می خوای نشون بدی ها نشون بده برو ور دل اون برادرای خوش خندت..

شهلا لبش رو گاز گرفت.

-از حرف اسماعیل ناراحت نشو شوخی کرد.

نگاه بدی بهش کردم.

-توجه نمی کنم کلا برام مهم نیستین

نه تنها خودت بلکه برادرات هم شوخی هستین تو زندگیم اصلا باورتون نکردم که تو زنم هستی و‌اونام برادر زنام.

****

شهلا با غمگینی سرش رو پایین انداخت.

حرفی نزد.

قدمی جلو‌برداشت و‌ با نفس عمیقی گفت :

-دنبالم بیا..

هیچ جوابی نداد ‌همیشه مادرش میگفت جواب مرد عصبی رو نباید داد بی توجه بهش باشیم خودش خوب میشه

سرویس رو‌نشون مهران داد ‌و خودش با قلبی فسرده رفت توی حیاط..

مهران که از سرویس اومد بیرون سمت پذیرایی رفت.

این همه پسر!!؟

و یه دختر.

فرشته مادر شهلا‌با احترام از جاش بلند شد و به کنار شهلا اشاره کرد.

-کنار زنت بشین پسرم..

مهران صورتش جمع شد شهلا این حرکت رو دید.

برای بار هزارم تو چند روز دلش شکست.

مهران کنار شهلا نشست.

تعارف ها شروع شد.

مهران بزور دستش رو جلو برد و دیس غذا رو‌چنگی زد و برای خودش برنج ریخت.

رسم برا این بود که با دست غذا بخورن اما مهران چندان به این کار تمایلی نداشت پس قاشق چنگال رو چنگی زد و‌شروع کرد به غذا خوردن.

****

مهران 

پامو گذاشتم روی ترمز بلاخره اون مراسم لعنتی تموم شد.

عصبی بودم زیاد.

از ماشین پیاده شدم در باز بود‌

وارد حیاط شدم.

مامان در حال اب دادن به گل ها بود.

با دیدن من دست از کار برداشت.

بالبخند نگاهی بهم کرد.

حتما منتطر سلام بود.

بدون سلام از کنارش رد شدم.

در کل دیگه نمی خواستم باهاشون حرف بزنم منو بازی دادن.

با اینده ی بازی کردن..

وارد خونه شدم بابا نبود.

حتما سر کارش بود پوزخندی زدمو با عصبانیت از پله ها بالا رفتم.

صدای عصبی مامان از پشت سرم اومد.

-مهران مهران صبر کن‌

کلافه چشم هام رو هم گذاشتم چرا دست از سرم برنمی داشتن!!؟

چشم گردوندم و با غیض گفتم :

-بله مامان!!؟

-داری کجا میری!!؟

.ای خدا بازم سوال پیچ شدن شروع شد.

-مامان من دیگه بچه نیستم همین دیشب منو زن دادین اینو که باور دارین.

مامان با تعجب گفت :

-وا دارم سوال می پرسم.

-اشتباه همینجاست..

من بچه نیستم که این همه برای هر سوال به شما توضیح بدم مامان.

من نزدیک سی سالمه.

زن گرفتم ‌

استاد دانشگاه هستم این همه رفتار کردن عین بچه ها بامن بسه دیگه.

مامان اخم ریزی کرد‌

منم با اخم روی پاشنه ی پا چرخیدم و سمت اتاقم رفتم.

قبل رسیدن به اتاقم گفتم.

-در ضمن من دارم میرم بخوابم.

لطفا تا شب نیاین سراغم.

بعد وارد اتاقم شدم و با تموم زورم در رو بستم…

****

مهراوه 

با اخم وارد کلاس اون بوزینه شدم.

هروقت بااین بشر من کلاس داشتم حالم گرفته میشد.

کلا از کسی این همه متنفر نبودم خدارو کنه تا اخر ترم.

کنار معظمه طبق معلول نشستم.

همه در حال پچ پچ کردن بودن حتی معظمه با کناریش..

حرصم گرفت با ارنجم زدم تو پهلوش اخ ارومی گفت و صورتش رو برگردوند.

-زهر چرا میزنی مگه ازار داری!

پشت چشمی براش نازک کردمو گفتم :

-اره ازار دارم هیچی نمیگی یعنی چی!!؟

همش سرت اونوره منو نگاه کن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *