مهراوه

صبح خیلی دیر از خواب بلند شدم‌.

با سرعت اماده شدم و‌از خوابگاه رفتم بیرون.

دعا دعا می کردم که اون گیرلندی گنده دماغ نرفته باشه کلاس.

با سرعت از پله های دانشکده رفتم بالا.

طبقه‌ی سوم کلاس داشتیم.

تا رسیدم به طبقه ی سوم به نفس نفس افتادم.

فحشی زیر لب به کسی که این همه پله طراحی کرده بود دادم.

نفس عمیقی کشیدم خودم رو صاف کردم اما همین که صاف شدم با دیدن گیرلندی که وارد کلاس شد به خودم میام و با بدو سمت کلاس رفتم.

اما بی فایده بود.

نگاه زاری به در کلاس بسته انداختم.

الان چکار می کردم!!؟

باید می رفتم سر کلاس.

با دست های لرزون تقه ای به در زدم و بعد دستگیره رو پایین کشیدم و در رو باز کردم.

سرم رو بلند کردم.

گیرلندی با خونسردی بهم خیره‌  شده بود

-می تونم‌بشینم استاد!!؟

نگاهی به ساعتش کرد.

-خیر بفرمایین بیرون گفته بودم بعد کلاس 

نباید بیاین.

یعنی چی حکومت نظامی که‌نبود‌

-اما استاد 

با دادی که کشید حرفم قطع شد.

-همینکه که گفتم خانم بفرمایین بیرون.

بچه ها با نگاه های متفاوتی به من خیره شده بودن.

بعضی ها با تمسخر و خنده.

بعضی ها با ناراحتی و‌دلسوزی و‌بعضی هام بی تفاوت.

بغضم گرفت.

-خانم شما وقت کلاسم رو نگیرین برین بیرون.

از کلاس رفتم بیرون و بعد با تموم توانم در رو بستم…

داشت اشکم در می اومد با سرعت رفتم سمت در خروجی دانشکده.

حالم بد بود تا الان هیچکس با من اینطوری صحبت نکرده بود.چطور به خودش جرات با من اینطور حرف بزنه.

مردیکه ی عقده ی بیشعور.

با گریه وارد خوابگاه شدم الهه درحال خوندن بود همینکه منو دید سرش رو بلند کرد.

چشم هاش گشاد‌شد.

-چی شده‌ مهراوه!!؟

هقی زدم و رفتم سمت تختم‌.

الهه اومد کنارم.

منو کشید سمت خودش و گفت :

-میگم چی شده مهراوه تو‌که‌همین الان رفتی چی شد به این زودی اومدی!؟؟

با یاد اوری اون لحظه ی بعد با تنفر گفتم :

-مردیکه ی عقده ای سر من خالی کرد عوضی..

-کی!

-همین استاد بیشعور مهران گیرلندی دیر رسیدم‌کلاس جلوی همه ضایع ام کرد.

خیلی بیشعوره.

الهه با اخم گفت :

-خری دیگه برات اصلا مهم نباشه حیف نیست بخاطر این طور ادم عقده ای گریه کنی!!؟

پاشو دست و‌صورتت رو‌بشور.

توام دفعه دیگه تلافی کن‌

با غیض گفتم :

-تلافی کنم‌ چجوری!!؟

اون استاده من دانشجو‌ کاری بکنم منو می ندازه.

-بازم فدای سرت بعدم قرار نیست بفهمه تو کاری کردی.

حالا پاشو دست و صورتت رو بشور میگم‌چکار کنیم.

خودم‌ رو جمع و جور کردمو گفتم‌ :

-باشه…

با فکر به انتقام دندونام رو هم ساییدم‌من خوب سر این استاد در می اوردم…

دیگه داشت از حدش فراتر می رفت.

****

با خبیثی جعبه ی شیرینی رو تو دستم نگه داشتم‌ و وارد کلاس شدم.

هیچ کس توی کلاس نبود.

امروز صبح زودتر از همه اومدم تا از خدمت این اقاهه در بیام…

جعبه رو گذاشتم روی میز یه نوشته هم گذاشتم روش.

“استاد متاهل شدن مبارک

با پوزخند خودم رو عقب کشیدم.

همه چی نرمال بود فقط منتظر این بودم که وقتی جلوی بچه ها خیط میشه رو ببینم.

 از کلاس زدم بیرون باید همه چیز عادی به نظر می رسید.

نیم ساعت به شروع کلاس مونده‌

خودمو سرگرم کردم تا رب ساعتش گذشت.

از جام بلند شدم و رفتم سمت کلاس وارد کلاس که شدم‌تفریبا پر بود.

بعضی ها با کنجکاوی رفتن سمت میز استاد ‌

با لبخند موزی تو دلم نشستم ‌

نرگس گفت :

-دیدی چی شده!!؟

تظاهر به چهره ام دادمو گفتم :

-چی شده!!؟

با خنده اشاره کرد به میز استاد و گفت :

-انگار برای استاد شیرینی اوردن…

با نامه فدایت شوم.

-عه دروغ نگو.

این استادهه هم فیلمه برای خودش ها..

هر روز یه ماجرا..

با ورود مهران به کلاس حرفم رو خوردم‌همه نشستن سر جاهاشون

با خنده گفت :

-چی شده همه دور میز من جمع شدن نمره میدن!!؟

یکی از پسرای خوش مزه ی کلاس گفت :

-نه استاد شیرینی خورونه…

مهران ابروهاش رو داد بالا.

نگاهش سمت میز کشیده شد ‌

قدمی جلو برداشت برداشت و گفت :

-وایسا ببینم دلیل چیه!!؟

بعد با صدای بلند شروع کرد به خوندن.

“استاد متاهل شدنت مبارک “

بااین حرفش بچه ها هو کشیدن.

اخم ریزی کرد.

-استاد باز کنین دیگه بچه ها شیرینی میخوان

مهران سرش رو بالا اورد و نگاهش توی نگاهم خورد ‌

نگاهش غمگین بود نمی دونم ته دلم چی شد که‌ قلبم لرزید ‌

یه حس بدی از این کار بهم دست داده بود.

اما دیر بود برای اعتراف.

مهران نیشخندی زد و‌گفت :

-کار کیه!!!

بچه ها سکوت کردن هیچ کس هیچ حرفی نزد.

همون پسره خوشمزه ی کلاس باز به حرف اومد :

-استاد کار خیره خواسته انجام بده اونم بی نام نشون.

کارثوابه دیگه حالا باز کنین.

مهران با همون دستش سمت جعبه رفت‌

قلبم به سختی تو سینه می زد.

در جعبه رو باز کرد.

چشم هام بسته شد همین که در جعبه رو باز چهارتا قورباغه پریدن تو هوا و یکی دقیقا روی سرش نشست.

صدای هین بچه‌ها بلند شد.

لای چشم هام رو اروم باز کردم.

همه با تعجب به مهران خیره شدن…

صدای یکی از قورباغه ها که بلند شد همه زدن زیر خنده.

چشم هام زوم مهران بود‌

صورتش از حرص قرمز شده بود.

چهره اش خیلی مضحک‌ شده بود.

حس عذاب وجدان پرید و منم شروع کردم به خندیدن.

از ته دل شروع کردم به خندیدن.

مهران با غصب دستش رو بلند کرد و زد روی میز.

من به جای دستش دردش رو حس کردم.

صدای بچه‌ها قطع شد.

اما هنوز چند نفر داشتن می خندیدن.

-کی این غلط اضاف رو کرده‌همین الان بگه وگرنه تا اخر دنیا باشه می فهمم و تلافی خوب درمیارم.

صداش جدی بود..

ریلکس بهش خیره بودم حقش بود.

انتطار داشت که من حرفی بزنم!!؟

یا اینکه بقیه بگن که کاری کردن درحالی که روحشون خبر نداشت ‌

یکی از قورباغه سمت دخترا پرید که اون دختره از ته دل جیغی زد و همهمه ای ایجاد شد.

همه از کلاس پریدن بیرون منم ریلکس کیفم رو چنگی زدم و از کلاس رفتم بیرون.

خیره گی نگاه عصبیش روی مخم بود اما اصلا برام مهم نبود.

نفس عمیقی کشیدم.

واقعا دلم خنک شد.

همه تو راهرو داشتن پچ پچ می کردن شلوغ.

در نهایت در تک تک کلاسا اعتراض زدن و مهران هم مجبوری هم رو فرستاد رفتن.

منم با دلی خوش از پله ها پایین رفتم‌.

بدستی از جلوی اتاقش رفتم همون موقع اونم از پله های اونوری رسید.

نگاهش تو نگاهم گره خورد.

دست پاچه شدم.

کیفم رو روی دوشم جابه جا کردم و‌سعی کردم اروم باشم…

از کنارش داشتم رد میشدم‌که کیفم رو از پشت گرفت و کشید باعث شد از حرکت باایستم.

نگاهمو بالا اوردم.

دندوناش رو رو هم سایید و گفت :

-کار تو بود اره!؟؟

نگاه گیج ظاهری تو‌چشم هام دادمو گفتم :

-چی!!؟

-همین مسخره بازی الان کار تو بود.

تو دلم قهقه ای زدمو گفتم اره کار من بود.

اما تو دلم ‌

با اخم گفتم :

-توهم برداشتی استاد چرا باید کار من باشه مگه مهمی که وقت باارزشمو برای تو تلف کنم!!.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *