با خسته نباشیدی که کلاس هم همه برداشت.

دخترا و‌پسرا برای پرسیدن سوال دورش جمع شدن.

منو معظمه هم بلند شدیم.

داشتیم از کلاس می زدیم بیرون که با دیدن گوشی استاد چشم هام برقی زد.

کسی حواسش نبود…

شیطونه میگفت…

و اما شیطونه گفت و من رفتم‌جلو و گوشی رو‌چنگی زدم واز کلاس پریدم بیرون..

معظمه هینی کشید داشت ضایع می کرد که دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدم.

معظمه با هیجان گفت :

-چکار کردی دختر از جونت سیر شدی!؟

با استرس گفتم :

-هیش ضایع نکن بیا بریم بود.

دستش رو که گرفته بودم دنبال خودم کشیدم…

بدو دوتامون از دانشکده زدیم بیرون…

واقعا هنگ بودم چرا اینکارو کردم‌!!؟

این گوشی به چه کارم می اومد‌

معظمه با خنده گفت.

-الان با این می خوای چکار کنی!!؟

اگه بفهمه…

با لبخند زوری گفتم :

-نمی دونم…

چه غلطی بود کردم‌.

****

مهران 

بچه ها که سوالاشون رو پرسیدن کم کم متفرق شدن نفسمو ول دادم.

ساعت چند بود!؟

خواستم گوشیمو بردارم اما نبود…

با تعجب کیفمو با کتاب رو برداشتم اما ندیدم.

نفسمو ول دادم یادم بود اخرین بار گذاشتمش روی میزم نکنه یکی از دانشجوها برداشته باشه!!؟

چندبار دیگه گشتم نبود فکر کردم تو اتاقم گذاشتم.

با حرص وسایلمو جمع کردم و از کلاس رفتم بیرون.

غیر ازاین کلاس دیگه کلاس نداشتم اما یه قرار کاری مهم داشتم که اگه‌ گوشیم پیدا نمیشد از دست می رفت.

وارد اتاقم که شدم شروع کردم گشتن اونجا هم نبود.

پس یکی از دانشجوها برداشته اما کی!؟؟.

نکنه اون دختره..

نه نه اون همچین کاری نمی کرد.

پس گوشیم چی شده بود!!؟

پوفی کشیدم هیچی نمی فهمیدم.

دلم نمی خواست برم خونه مامان هی رو مخم بود.

بزور شهلا رو برام نشون کرده بود الانم اگه می رفتم اونجا بازم می خواست نصیحت کنه یا غر بزنه و از خوبی های شهلا حرف بزنه.

در اتاقمو بستم.

کلاس که نداشتم قرارم که‌کنسل بود انگار مجبور بودم برم خونه.

****

پامو گذاشتم رو ترمز و کنار خونه نگه داشتم.

مامان طبق معمول با شهلا بیرون نشسته بود و داشتن لباس برای خودشون می دوختن.

اخمی کردم شهلا اینجا چکار می کرد!!؟

در ماشین رو‌باز کردم و پیاده شدم 

مامان منو که دید ابرویی بالا انداخت اما شهلا با خجالت سرش رو پایین انداخته بود.

سلامی کردم.

-سلام تو این موقع‌اینجا‌چکار میکنی مهران!!؟

-کلاسام تموم شد مامان.

مامان اهانی گفت.

شهلا نگاه پر خجالتش بهم کرد.

با سردی گفتم‌:

-خوبی شما!؟؟

شهلا با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت :

-شکر خدا اقا مهران خوبم.

تو دلم دهن کجی بهش کردم اصلا هیچ‌ علاقه ای بهش نداشتم.

نمی دونم چرا مامان قانع نمیشد که شهلا به درد من نمی خوره.

تکونی به خودم دادم و رفتم داخل خونه.

پشت سرم مامان و شهلا هم اومدن.

پوفی زیر لب کشیدم.

برای اینکه با شهلا بیشتر ازاین روبه رو نشم رفتم تو اتاقم اما خوب شهلا برای بدست اوردن دل من همه کاری می کرد حتی اویزون کردن خودش.

پشت سرم راه افتاده بود و داشت می اومد.

از حرکت ایستادم و چرخیدم 

با حرص گفتم :

-چرا داری دنبال سرم می یای!!؟

-می خوام باهات حرف بزنم.

-منو تو هیچ محرمیتی نداریم پس خوب نیست تنها باشیم.

-من میخوام حرف بزنم باهات مهران.

-من قبلا حرفامو زدم شهلا.

من هیچ علاقه ای به تو ندارم مادرم از پیش خودش اومده تورو نشون کرده برامن من فقط دارم این اجبار رو تحمل می کنم.

شهلا اشک تو چشم هاش جمع شد.

-به خدا قسم من تورو میخوام مهران.

من از بچگی تورو دوستت داشتم چرا دلت بامن نیست!!؟

-نمی دونم شهلا دلم باهات نیست دیگه..

منم به اجبارم…

ازاین رسم و رسوم مزخرف بدم میاد.

من بمیرم پامو تو این رسم و رسوم نمی ذارم شهلا.

من میخوام با عشق ازدواج کنم نه سنت.

اشک هاش که رو گونه هاش روون شد هیح حسی تو درونم ایجاد نکرد حتی ترحم.

روی پاشنه ی پا چرخیدم و اولین قدم رو که برداشتم دست های شهلا دور کمرم حلقه شد و‌از پشت بهم چسبید.

تکون شدیدی خوردم.

تا به خودم بیام دست هاش رو از دور کمرم باز کردم و سیلی محکمی بهش زدم که روی زمین پرت شد.

جیغی کشید.

با عصبانیت شروع کردم به نفس کشیدن.

با داد گفتم :

-این چه غلطی بود کردی دختره ی احمق!!؟

از دادم مامان با سرعت از پله ها اومد بالا.

با دیدن که شهلا روی زمین افتاده چنگی به صورتش زد و گفت :

-چی شده پسر شهلا چرا روی زمین افتاده!!؟

انگشت اشاره مو بلند کردم و رو به مامان گفتم :

-مامان همین الان این دختره ی احمق رو میگی ازاینجا بره وگرنه من برای همیشه ازاین خونه میرم‌.

مامان‌با چشم‌های گرد شده گفت :

-چرا میگم چی شده مهران.

با پوزخند گفتم :

-من دختری رو که حد مرز محرمی و‌نامحرمی رو رعایت نکنه اصلا نمی خوام.

به گور بابام بخندم اینطور دختری بشه زنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *