مامان سمت شهلا اومد و کمکش کرد که بلند بشه.

رد دستام روی گونه اش افتاده بود و پوست صورتش رو قرمز کرده بود.

اما اصلا برام مهم نبود.

این دختر باید می رفت.

اینطور زنی نمی خواستم.مامان اخمی کرد.

شهلا همینطور داشت اشک می ریخت.

-مهران من به تو یاد دادم که روی ضعیف تر از خودت دست بلند کنی!!؟

ببین با دختر مردم چکار کردی!!؟

مامان پشت همه بود الی من.

با غیض گفتم :

-مامان خانواده ی دختر مردم بهش یاد ندادن که حد و مرز رو رعایت کنه

صدای بغض دار شهلا اومد.

-من که کار بدی نکردم مهران.

تو قراره شوهرم بشی…

خنده ی عصبی کردم.

-خودت داری میگه قراره هنوز نشدم.

تو غلط کردی دست به جون من گرفتی.

مامان با صدای جدی اسممو صدا زد :

-مهران…

نگاهم سمت مامان افتاد.

-دروغ میگم مامان!!؟

این دختر هنوز هیچی از اداب و معاشرت نمی دونه بعد میخواد ازدواج کنه.

واقعا خنده داره.

من همین امشب ازاینجا میرم تا ایشون اینجا باشه من پامو اینجا نمی ذارم.

بعد روی پاشنه ی پا چرخیدم و‌سمت اتاقم رفتم.

در اتاقم رو محکم بهم کوبیدم.

با نفس نفس سمت کمدم رفتم.

چند دست لباس و‌لبتاب و تموم وسایل مورد نیازمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.

مامان و شهلا هنوز تو راهرو بودن.

مامان با دیدن من چشم هاش پر ترس شد.

پوزخندی زدم و از کنار هردوشون رد شدم.

مامان دنبالم افتاد و شروع کرد اسمم رو صدا زدن :

-مهران…مهران…

توجه ای نکردم و پله ها رو دوتا یکی پایین رفتم.

مامان هنوز داشت دنبالم میومد و حرف می زد.

-مهران کجا می خواهی بری!!؟

بچه بازی در نیار.

خودش رو بهم رسوند و بازوم گرفت و چنگی زد.

-صبر کن مهران.

کجا می خوای بری ؟!؟

چشم هام رو با حرص روی هم گذاشتم.

-ولم کن مامان.

من که گفتم میرم تا وقتی شهلا اینجا باشه

-پسرم شهلا نامزدته.

این حرفا چیه!!؟

قراره زنت بشه.

بازوم رو از دست مامان کشیدم بیرون و گفتم :

-مامان من هیچ قراری نذاشتم این شما بودین که از طرف من خودسرانه رفتن قول دادین‌

حالا هم من میرم شما باشین و شهلا.

دیگه نه حرفی زدم و نه اجازه ی حرف زدن به مامان دادم.

با قدم های بلند سمت در رفتم و خیلی زود از خونه زدم بیرون

****

مهراوه

الهه چشمکی بهم زد و گفت :

-صحرا کمتر برو تو گوشی بیا یه چایی بخور خسته شدی .

با خنده سری تکون دادم.از اون موقع که گوشی اون پسره افتاده بود دستم هی داشتم تو‌گوشیش میگشتم لعنتی هیچی نبود

الهه چایی رو بدستم داد و با شیطنتت گفت :

-ماشالله مشکوک میزنی ها.

لبمو با زبونم گاز گرفتم.

داشت خنده ام می گرفت.به من میگفت مشکوک می زنم.

-بگو امروز چکار کردم الهه!!؟

با کنجکاوی گفت :

-چکار کردی!!؟

-اون استاده بود که بهت گفته بودم باهاش لجم امروز گوشیش رو کش رفتم.

لعنتی هیچی داخلش نیست.

فقط قران قران…

-عه اگه بفهمه کارت ساخته اس باید درستو حذف کنی.

با خونسردی لب زدم :

-نمی فهمه.

-حالا گوشیش رو بیار ببینم چیا داره داخلش.

دهن کجی کردم و گفتم :

-هیچی.

-حالا تو بیار من پیدا می کنم.

سری تکون دادم و گوشی رو چنگی زدم و دادم دستش.

با ور رفتن های الهه بلاخره تونستیم به نتیجه ای برسیم.

الهه با تعجب گفت :

-عههه استادتت اینه!!؟

با بیخیالی لب زدم :

-اره خیلی ازش بدم میادا. 

-چه جیگره انتر.

از طرز لباس پوشیدنش باید حدس زد سنی باشه.

خیلی باحاله ایول.

صورتمو با چندش جمع کردم و لب زدم :

-این خیلی باحاله!!؟

حال به زنه…

نگاه به قیافش نکن خیلی گند اخلاقه.

الهه خنده ای کرد و‌لب زد :

-تورو می ببینم یاد خواهرم می افتم. 

ابروهام پرید بالا.

-چطور!!؟

-اخه اونم یه زمانی از استادش متنفر بود اما الان شده عشقش….

تعجب کردم.

-خوب این یعنی چی!!؟

الهه چشمکی زد و گفت :

-نمی دونم چرا حس می کنم این تنفر عمیق روزی به یه عشق عمیق تبدیل خواهد شد.

بعد خنده ای کرد و دوباره سرش رو کرد تو گوشی.

اما من فقط ذهنم درگیر حرفی بود که الهه زده بود.

****

مهران 

با عصبانیت پامو گذاشتم رو ترمز.

نگاهی به خونه ی مجردی خودم انداختم.

باید خداروشکر می کردم که اینو داشتم وگرنه الان باید می رفتم هتل.

از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در‌

همین که اومدم در رو باز کنم یه چیزی یادم اومد.

اون دختره مهرواه شاید اون گوشیمو برداشته بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *