نگاه سرخ رنگش رو بهم دوخت بعد یه دفعه خیلی ولم کرد.

دوتا دستش هاش رو بهم زد و‌ با لحن خونسردی گفت :

-اره راست میگین من توهم برداشتم تو چرا باید بامن شوخی کنی.

اصلا جرات این کارا از تو ساخته نیس.

ای مارمولک می خواست منو کاری کنه که حرصی بشم و حرفی بزنم.

سرم رو تکونی دادمو گفتم :

-بله استاد حق با شماست حالا اگه اجازه بدین من برم.

نیشخندی زد و گفت :

-بفرمایین خانم.

اخمی کردم و بدون حرف روی پاشنه ی پا چرخیدم و از پله ها رفتم پایین.

مردک جوگیر.

زهرش رو‌ گرفتم.

“اصلا جرات این کارا از تو ساخته نیس‌”

مردیک مفنگی..

فکر کرده ازش می ترسم.

از دانشکده اومدم بیرون.

دیگه کلاس نداشتیم.

قرار بود با بچه ها بریم بیرون.

با خوشحالی قدمامو تند تر کردم باید برای بچه ها تعریف می کردم که چکار کردم.

****

حرفام که تموم شد دخترا پقی زدن زیر خنده.

با صدای بلند می خندیدن.

نگاه بعضی ها سمت ما کشیده شد مخصوصا سه تا پسر که درست روبه روی ما نشسته بودن.

الهه با نفس نفس گفت :

-وای فقط اونجاش که گفتی قورباغه رفته رو سرش خیلی باحال بود.

دمت گرم باحال بود.

نرجس هم تایید کرد.

لبمو گازی گرفتمو و گفتم :

-هیس اروم تر همه دارن نگاهمون می کنن

مهران 

خیلی تشنه ام بود.داشتم با ماشین از تو خیابون رد میشدم که نگاهم افتاد به یه کافی شاپ..

فکری خوبی بود می تونستم اینجا دلی از عزا در بیارم 

گوشه ی خیابون زدم رو ترمز و نگه داشتم.

فکرم هنوز درگیر اون شوخی بی مزه بود‌

فکرم می رفت سمت اون دختره اما باز شکی به دلم راه می افتاد‌

نمی تونست کار اون باشه اما قسم خورده بودم که پیداش کنم.

حتی اگه قرار بود دوربین های دانشکده رو چک می کردم.

از ماشین پیاده شدم.

هوای زاهدان با اینکه توی پاییز بودیم هنوز گرم بود.

پوفی کشیدم تو این گرما یه چیز سرد می چسبید…

وارد کافی شاپ که شدم برعکس انتظارم صدای خنده ی سه تا دختر می اومد.

نگاهی گذارایی به میز انداختم‌

یه دختر پشتش به من بود و دوتای دیگه روبه روم..

انگار اون دختر داشت چیزی تعریف می کرد اوناهم می خندیدن.

دهن کجی کردم و رفتم سمت یه میز تقریبا نزدیک میز همون دخترا بود.

منو رو باز کردم.

یه اب هویچ بستنی برای خودم سفارش دادم.

منتظر شدم که بیارن.

با صدای میز کناری نگاهم برگشت..

چشم هام گرد شد خدای من این همون دختره مهراوه بود.

-هیس اروم تر همه دارن نگاهمون می کنن.

این اینجا چکار می کرد.

خیره بهش بودم.

میز من طوری بود که مهراوه به من دید نداشت اما من بهشون دید وحرفاشونم می فهمیدم

-اخه اسکل قورباغه چرا گذاشتی تو جعبه ب شیرینی سوسکی مارمولکی ،ماری می گذاشتی تو جعبه تا بفهمه نباید باهات در بیوفته…

از چیزی که می شنیدم بهت برم داشت.

پس کار خودش بود.

اروم خندید و گفت :

-دلم براش سوخت بدبخت بد خیط شد اما خوب حقش بود..

به ادم عقده ایه..

ازش خوشم نمیاد اونم منو چند روز پیش جلوی این‌همه ادم کم اورد.

پس از چند روز پیش عقده داشت

داشتم عین خوره خودم رو میخوردم.

دلم می خواست برم سمتش و تا میخورد بزنمش..

دختره ی روان پریش..

همینطور با غضب بهشون خیره بودم که میز کناری من سه تا پسر بود ازجاشون بلند شدن و سمت میز دخترا رفتن.

 قصدش مزاحمت بود یا یچی دیگه یکی از پسر ها که یه صندلی خالی بود رو بیرون کشید و با پرویی نشست روی صندلی…

رنگ دخترا پرید ‌

با رضایت خیره شدم بهشون باید می دیدم چه میشد.

***

مهراوه

خنده ی ارومی کردم.دخترا چقدر شیطونی می کردن.

اومدم کمی از کاپوچینمو بخورم که با صدای پسری سرم رو بالا گرفتم.

-سلام..

پسره با پرویی نشسته بود سر میز ما دوتا پسر دیگه ام بالا سرش ایستاده بودن.

اینجا چخبر بود!!

-سلام خوشگلا صدای خنده اتون کل کافی شاپ رو برداشته ماهم عاشق صدای خنده..

اومدیم مزاحم شدیم برای اشنایت..

اخم هام رو تو هم کشیدم.

الهه و‌نرجس از ترس جیکشون در نمی اومد.

با غیض لب زدم :

-گورت رو ازاینجا گم کن..

دنبال دردسر نباش ‌.

-اوهو تهدید رو ‌..

نگاهی به سرتاپام انداخت و خنده ای کرد 

-اخه تو بااین قد و‌هیکلت میخوره تهدید کنی!!؟

نیشخندی زدمو گفتم :

-هرچی باشه زورم به تو میرسه حالا گمشو از اینجا…

پسره با خنده نگاهی به دوستاش کرد و گفت :

-می ببینید پسرا این خوشگله داره سلطان رو‌تهدید میکنه.

با نگاه تیزی گفتم :

-تو سلطانی!!؟

پسره با صدای من دوباره خیره شد بهم و گفت :

-چاکر شما بله من سلطانم.دوست نداری بااین سلطان اشنا شی!!

-من اینجا سلطانی نمی نبینم بیشتر یه لاشخور می ببینم…

حرفمو که زدم دخترا زدن زیر خنده.

دست به سینه به صورت کبود شده ی پسره خیره شدم.

هیچ ترسی ازش نداشتم چون به لطف بابا کلاس های رزمی رو فول بودم.

پسره خواست دستمو چنگی بزنه که دستم رو کشیدم ‌

طاقتم طاق شد.

از جام بلند شدم دستمو بلند کردم و‌محکم زدم زیر گوش پسره…

ضربه دستم اونقدر محکم بود که صندلی پسره کج شد و روی زمین افتاد‌…

دخترا از ترس جیغی کشیدن کل کافی شاپ ما متوجه ما شد.

یکی از دوستاش اومد سمتم که پامو بلند کردمو محکم کوبیدم توی دهنش که پخش زمین شد.

****

مهران 

با چشم های گرد شده به مهراوه خیره شم.

سه تا پسره رو لتو پار کرد و انداخت گوشه کافی شاپ.

باورم نمیشد این دختر اینطور رزمی کار باشه.

همه با تعجب بهش خیره بود.

با انگشت اشاره گفت :

-بخاطر امثال توئه عوضی دخترا جرات ندارن بیرون بیان اینو همیشه یادت باشه هر دختری دیدی ضعیف نیست.

یکی پیدا میشه میزنه مادر و خواهرت رو…

ادامه ی حرفش رو نزد.

رو به دخترا گفت :

-حساب کنین بریم دخترا تفریحمون تموم شد.

یکشون به خودشون اومد و سری تکون داد بره حساب کنه..

من فقط با بهت به جلو خیره شده بودم‌…

این دختر دیگه کی بود!!؟

از کافی شاپ زدن بیرون.

به خودم اومدم خواستم بلند شم که سفارشم رو اوردن..

چشم هام رو‌گذاشتم روی  هم و زیر لب لعنتی به خودم گفتم.

به اجبار نشستم سرجام و…

****

مهراوه 

با عصبانیت از کافی شاپ زدم بیرون.

دلم می خواست تا می خورد بزنمش پسره ی عوضی 

نرجس و الهه داشتن پچ پچ می کردن‌

عصبی برگشتمو گفتم :

-چیه زیر لب باهم حرف می زنین!!؟

اگه‌ چیزی هست خوب به منم بگین…

دخترا با تشر من از حرکت ایستادن.

الهه پقی زد زیر خنده و خودش رو انداخت تو بغلم.

-وای مهراوه باور نمیشه رزمی بلد بودی یعنی حال کردم خوب خدمتشون رسیدی

خنده ام گرفته بود.

پسش زدمو با اخم گفتم :

-خودتو لوس نکن دیگه همش تقصیر شما ها بود صدا بلند می خندیدین گمشین اونور

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *