با خنده و‌شوخی وارد خوابگاه شدیم.

امروز خوش گذشت البته اگه‌اون قسمت پسرای بیشعور رو فاکتور بگیریم..

دلم برای پدر و مادرم تنگ شده بود.

خیال داشتم که برم به دیدنشون..

البته سوپرایز کنم.

دلم تند می زد از همون لحظه ای که از کافی شاپ زده بودیم بیرون.

دلیل این کار رو نمی دونستم.

نرجس با خنده گفت :

-چته تو فکری!!؟

نکنه یکی از اون پسرا چشمت رو گرفته.

با حالت چندش صورتم رو جمع کردمو گفتم :

-کی من!!؟

عمرا ادم کمه اه اه حالمو بهم زدی نرجس.

نرجس ریز ریز خندید.

سرم درد می کرد فجیع..

رو به الهه گفتم :

-یه مسکن داری بهم بدی سرم درد میکنه.

الهه نگاهی بهم انداخت و سرش رو‌تکونی داد و گفت :

-اره..

از جاش بلند شد و سمت کمدش رفت.

****

مهران

تا به خونه رسیدم به تموم فکرم پیش مهرواه بود‌

از کاری با من کرده بود تا کاری که امروز با پسرای توی کافی شاپ…

دختر گستاخی به نظر می اومد.

نمی دونم چرا اما تصمیم گرفتم که ازاین به بعد لجش رو دربیارم و باهاش بازی کنم.

از من بعید بود اما این دختر خوب منو سمت خودش جذب کرد بااین کار امروزش..

از ماشین پیاده شدم‌.

دزدگیر ماشین رو‌ زدم..

اومده بودم خونه ی مجردیم از اون اتفاقی که بین من و بابا گذشت دیگه نرفتم خونه

وارد خونه شدم.

خسته بودم‌و ذهنم پر سوال..

سمت اشپزخونه رفتم‌.

یه نیمرو درست می کردم خوب بود.

رفتم‌سمت یخچال تا دوتا تخم بردارم‌که‌گوشیم زنگ‌ خورد…

 پوفی کشیدمو جواب دادم.

-بله!!؟

صدای مامان بود‌.وای به شماره نگاه نکردم.

-کجایی مهران!!؟

با نفس عمیقی گفتم :

-خونه‌ام..

-یعنی چی!!؟

-یعنی خونه‌ ی خودم هستم مامان..

-امشب نمیای!!؟

-نه مامان خسته ام حوصله کشمکش با بابا رو‌ندارم‌.

نیام بهتره‌…

مامان اهی کشید و‌لب زد :

-باشه پسرم یکم از هم دور باشین بهتره اما زود بیای ها..

مامان گاهی خیلی مهربون میشد.

دلم می گرفت بعضی وقتا خیلی اذیتش می کردم‌.

 فقط منو داشتن‌ شاید حقشون بود نسبت بهم‌ این همه حساس باشن‌..

نفسم رو ول دادم و گفتم :

-چشم مامان.

مامان قربون صدقه ام رفت و‌بعد وقطع کرد.

گوشی رو ول کردم‌رو‌ اپن و دوتا تخم برای خودم شکوندم توی ماهیتابه.

****

راوی 

شهلا ظرف ها رو گذاشت توی سینک

مادرش لبخندی بهش زد و‌گفت :

-از شوهرت چخبر مادر..

شهلا نیشخندی توی دلش زد.

شوهر چه واژه ی غریبی.

واقعا براش غریب بود.

از اون روزی که رفته بود هیچ خبری ازش نداشت.

حتی شماره ایم ازش نداشت..

اهی ارومی کشید و به دروغ گفت :

-خوبه مامان اونم سر و کارش

فرشته لبخندی زد و گفت :

-توام تنهاش نذار گاهی به شوهرت و‌مادرشوهرت یه سر بزن دخترم..

شهلا دیگه داشت گریه اش می گرفت.

ای کاش فرشته این بحث رو تموم‌می کرد.

اخرین باری که رفته بود اونجا خاطره خوبی نداشت.

با نفسی حبس شده فقط سکوت کرد و هیچی نگفت ‌

فرشته چندتا حرف دیگه ام زد و بعد رفت.

شهلا موند و به عالمه طرف..

با فین فین دستی به ظرف ها رسوند و شروع کرد به شستن….

طرف ها که تموم شد دست هاش رو‌خشک کرد و از اشپزخونه بیرون رفت.

دید مادرش داره با گوشی حرف میزنه..

کمی بعد  فرشته گوشی رو‌ گذاشت.

شهلا سوالی به صورت مادرش خیره شد.

-مادرشوهرت بود سلام رسوند و‌ برای اخر هفته دعوتمون کرد.

شهلا لرزید از رویارویی با مهران می ترسید..

اخمی کرد و‌گفت :

-حالا می ذاشت یک ماه می‌گذشت بعد دعوت می کرد..

فرشته اخمی کرد و‌گفت :

-زشته شهلا این حرفا رو نباید زد بعدم نباید دعوت میکرد که خودت باید می رفتی.

حالا برو یه چایی برای اقات و داداشات ببر حرف دیگه ام نزن.

شهلا پوفی کشید و باشه ای گفت.

****

مهران 

صبح روز بعد زودتر از ساعت کلاسی رفتم دانشکده.

می خواستم هرطور شده بااین دختره بازی کنم از جسارتش خوشم اومده بود.

طبق فهمیدن من یه کلاس قبل از کلاس من داشت.

خواستم وارد اتاقم بشم که از شانس خوبم دختره مهراوه داشت از راهرو رد میشد ‌

سرش تو جزوه اش بود.

بهترین فرصت بود.

نگاهی به دوبر راهرو انداختم کسی نبود میشد کاری کرد ‌

بهم که رسید گوشه ی استینش رو گرفتم و کشیدم داخل اتاق.

از ترس جیغ خفه ای کشید 

هلش دادم تو اتاق و در رو بستم.

نگاه متعجبی بهم انداخت…

گیج بود..کم کم به خودش اومد و با غضب گفت :

-روانی شدی!!؟

این کارا چیه!!

نیشخندی زدمو گفتم :

-اره کارای تو منو‌روانی کرده دختر جون برای قورباغه جاساز میکنی توی جعبه ی شیرینی!!؟

یه لحظه جا خورد اما خودش رو نباخت و گفت :

-تو دیوونه ای من که‌ گفتم کار من نبوده..

خنده ای کردمو گفتم :

-اره به من نگفتی اما توی کافی شاپ داشتی برای دوستات قشنگ قصه تعریف می کردی اوناهم می خندیدن به ریش من.

یادتت اومد!!؟

یا بیشتر نشونی بدم..

لب هاش عین ماهی باز و بسته شد.

جا خورد..

عصبی رفتم سمتش مذهب اعتقاداتم رو فراموش کردم.

فکش رو گرفتم تو دستم و قشنگ زل زدم تو چشم هاش.

-برای من نقشه میکشی اره!!؟

منو مهران رو سخره ی یه عالم میکنی برات دارم دختره ی عوضی..

از درد صورتش جمع شد…

ناله ای سر داد..

-چیه چرا خفه شدی حرف بزن فکر نمی کردی من بفهمم اره..

گوه بازیات رو فهمیدم دختره ی احمق.

-چیه چرا خفه شدی حرف بزن فکر نمی کردی من بفهمم اره!؟

گوه بازیات رو فهمیدم دختره ی احمق..

ولش کردم اما کامل نه به پشت میز تکیه اش دادم و خودم هم روبه روش..

تعجب کرده حق داشت من برای این دختر تموم‌اعتقاداتم رو زیر سوال برده بودم‌

نگاهش رنگ ترس داشت این برای قدرت بود.

هیچی نمی گفت..

خودم رو قشنگ به سمتش کشیدم و گفتم :

-خیلی عوضی ای می دونی وقتی فهمیدم قسم‌خوردم تلافی در بیارم خوبم در میارم.

الانم اوردمت اینجا  تا حرف های اخر رو برای شروع بازی بگم..

ببین فکر نکن ازاین در بزنی بیرون من بیخیالت میشم نه من هنوز کار دارم باهات.

هر جلسه سر کلاس من  هر لحظه توی این دانشکده منتظر یه کاری از جانب من باش دیگه نمی ذارم راحت بچرخی فکر اینکه درس منم حذف کنی از سرت بنداز بیرون به فکرت خطور کنه حذف درس مرحله ی بعدی به فکر حذف کل ترمت باش..

ازش فاصله گرفتم…

ترس توی تک تک سوال های بدنش رفته بود.

با خونسردی پشت میزم نشستم و گفتم :

-حالا برو بیرون.

نگاه گیجی بهم انداخت هنوز درک نکرده بود که‌ چه اتفاقی افتاده.

با داد گفتم :

-کری!!؟

میگم گمشو بیرون ‌

از صدای من ترسید و زود از اتاق بیرون رفت.

****

مهراوه

از اتاق زدم بیرون.

قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین افتاد ‌

از کجا فهمیده بود!!!

چرا نتونستم جواب بی احترامیش رو بدم‌!!؟

بزور اب دهنم رو قورت دادم و قدمی جلو برداشتم.

سرم داشت گیج می رفت توی شک بدی بودم.

با حال خرابی سمت کلاس رفتم.

معظمه همین که منو دید گونه اش رو چنگی زد و‌گفت :

-یا خدا چته مهراوه چرا رنگت پریده!؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *