دهن کجی بهش کردم داشت زیادی شعر میگفت.

پامو جمع کردم و از رو تخت نیم خیز شدم.

با تعجب گفت :

-هنوز تموم نشده دخترم.

کیفمو چنگی زدمو گفتم :

-مهم نیست خوبم باید برم.

ممنون…

از اتاق رفتم بیرون دنبال معظمه بودم که دیدم داره با یه پسره حرف می زنه‌

چشم هام رو ریز کردم..

همون پسره که بهم زده بود..

حرصی شدم این ادم بیشعور و بی فرهنگ اینجا چکار میکرد!!؟

با همون پای خراب سمت معظمه و پسره رفتم.

با حالت عصبی گفتم :

-معظمه تموم شد کارم بریم.

با صدام نگاه معظمه و همون پسره سمتم کشیده شد.

معظمه گفت :

-خوبی پات چی شد!!؟

پوزخندی زدم و با کنایه گفتم :

-هیچی به لطف بعضی ها باند پیچی شد و هزار تا کنایه هم شنیدم‌.

حالا بریم..

معظمه لبش رو گاز گرفت.

پسره با یه نگاهی زل زده بود..

اخمی کردم و راه افتادم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که پسره جلو راهم سبز شد.

با حالت عصبی گفتم :

-دیوونه شدی خودتو بکش کنار می خوام برم.

با کلافگی گفت :

-ببین قصد مزاحمت ندارم.

عذاب وجدان دارم رفتارم مناسب نبود الان می خوام عذرخواهی کنم.

نگاه چپی بهش کردم.

دست به سینه شدم.

-عذر خواهی شما پای منو خوب میکنه!!؟

یا کنایه ای که شنیدم!!!

-عذر خواهی شما پای منو خوب میکنه!!؟

یا کنایه ای که شنیدم!!!

پسره با شرمندگی نگاهی بهم انداخت.

حوصله نداشتم کلا ازاین طور ادما که فقط همه چیز رو توی پول میدیدن بدم می اومد.

-من متاسفم واقعا حالا منو لطفا ببخشید.

-باشه باشه بخشیدم لطفا دیگه سر راه سبز نیشید اقا.

پسره باشه ای گفت و ازم فاصله گرفت.

معظمه اومد کنارم..

-وای چه سمچ بود.

اخمی کردمو گفتم :

-ولش کن بیا بریم گشنمه یچی بخوریم.

تایم سلف که تموم شده.

بهتره بریم ساندویچ بگیریم بخوریم.

معظمه سری تکون داد و بعد باهم رفتیم.

یه هفته مثل برق و باد گذشت و‌الان پام کاملا خوب شده بود.

روز بعد از اون اتفاق رفتم وقتی رفتم تو کلاس با همون پسره روبه رو شدم اما به عنوان استادم.

استاد یکی از درس های تخصصی.

البته وقتی منو دید تعجب کرد اما کم کم سرد شد و البته لج.

قشنگ توی نگاهش درک می کردم‌

امروزم باهاش کلاس داشتم اما اصلا دلم نمی خواست برم‌

البته وقتی مجبور باشی میری.

قشنگ ارایش کردم و مانتو شلوار شیکی پوشیدم جلوی این پسره اصلا نمی خواستم کم بیارم.

دهن کجی کردم و فامیلش رو گفتم.

گیرلندی…

انگار که مال لندن باشه‌

انگار که مال لندن باشه.با صورتی جمع شده وارد کلاس شدم 

برخلاف بقیه کلاس ها شلوغ بود‌…

طبق معمول کنار معظمه نشستم.

معظمه با خنده سلامی داد و‌گفت :

-می ببینم که باز قیافه گرفتی مهراوه خانم!!!

اخمی کردمو گفتم :

-وای اصلا ازاین پسره خوشم نمی یاد.بزور دارم تحملش می کنم فقط دلم می خواد اخر ترم بشه و از دستش خلاص شم.

معظمه خندید.

دهن کجی بهش کردم و به تخته نگاه کردم که پر نوشته بود‌

یاد حرفش افتادم که می گفت اگه بیام و ببینم تخته کثیفه به این معنیه که شما اماده ی کویز هستین…

پوفی کشیدم و‌از جام بلند شدم.

مردک روانی…

با حرص تخته پاک کن رو برداشتم و شروع کردم به پاک کردن تخته.

تموم که شد سر جام نشستم.

پشت بندش اقای استاد گرام‌اومدن همه به احترامش بلندشدن الی من‌..

با خونسردی پایی روی پا گذاشتم و بهش خیره شدم.

انگار که فهمید بلند نشدم چون نگاه بدی با اخم بهم کرد.

بهش توجه ای نکردم ‌…

یعنی اصلا برام مهم نبود که چه واکنشی بهم نشون میده.

صدای نحسش توی کلاس پیچید :

-خوب یه حضور غیاب بکنیم بعدم درس بپرسیم.

سرم عین چی اومد بالا.چی درس بپرسه!!؟

صدای اعتراض بچه ها بلند شد.

یکی از پسرا که خیلی پرو و حاضر جواب بود گفت :

-استاد یعنی چی شما که نگفتین درس می پرسین.

بااین حرف حسینی استاد سرش رو بلند کرد.

انگار از لحن طلبکار حسینی زیاد خوشش نیومده چون اخم غلیظی کرد و‌ گفت :

-مگه اینجا مدرسه اس بگم کی می پرسم چکار می کنم

شما دانشجوایین وظیفه اتون درس خوندنه…

شما ام اقای حسینی امروز بیرون کلاس تشریف داشته باش تا یاد بگیری چطور با استاد و‌بزرگتر از خودت حرف بزنی.

حالا لطفا بیرون..

حسینی نگاه ماتی به گیرلندی کرد هیچ کس باورش نمیشد اینطور جذبه نشون یعنی اصلا بهش نمی خورد.

حسینی نگاهی بهش انداخت بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون رفت.

استرس گرفتم من هیچی نخونده بودم.

معظمه اروم و ریلکس نشسته‌ بود.

یعنی خونده بود.

سرم رو بردم جلو و گفتم :

-ببینم اینقدر ارومی خوندی!!؟

خواست جواب بده که پسره ی بیشعور اسممو خوند.

با حرص گفتم :

-بله استاد

نگاه مرموزی بهم کرد فهمیدم می خواد یکاری بکنه.

اخمی کردم.

اسم های بعدی رو‌خوند.

-خوب اینم ازاین بریم سراغ پرسش.

بعد خیره شد به لیست.

تو دلم صلوات فرستادم اما کار ساز نبود.

یعنی روی ادمی که کردم داشت کارساز نبود.

-خانم مهراوه اسلامی..

چشم هام با حرص روی هم اومد.

جوابی ندادم بهش خیره شدم

نگاه مرموزی بهم کرد و گفت :

-خوب خانم اسلامی اماده هستین!!؟

از جام بلند شدم.

هیچی نخونده بودم.

مکثی کردم و گفتم :

-خیر استاد من نخوندم.

-دلیل قانع کننده ای نیست خانم اسلامی..

شما دانشجوایین باید هر جلسه اماده باشین.

پوزخندی زدم تو دلم و بهش فحش دادم.

-متاسفانه نیستم.

-پس منفی میگیری خانم اسلامی.

شونه ای بالا انداختم و گفتم :

-باشه اشکالی نداره.

گیرلندی سری تکون داد و بعد منفی گذاشت.

کینه ای بهش زل زدم.

من حال اینو نگیرم که مهراوه نیستم.

منفی منو که گذاشت گفت :

-خوب بریم سر درسمون‌

دهنم باز موند.

این چه درس پرسیدنی بود.

فقط می خواست به من منفی بده و منو کنف!!؟

حرصی بهش نگاهی می ندازم نیشخند نامحسوسی بهم می زنه و ریلکس شروع میکنه به درس دادن.

تو طول درس دادن اونقدر اعصابم خورد بود که هیچی نفهمیدم.

فقط حرص خوردم و شروع کردم به نقشه کشیدن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *