معظمه نفس عمیقی کشید معلوم بود عصبی شده اما داره خودش رو کنترل میکنه.

-یعنی تو خبرا رو نشنیدی!؟

خبر چه خبری!!؟

سرم رو با تعجب تکونی دادمو گفتم :

-خبر چه خبری!!؟

معظمه پوفی کشید و لب زد.

-استا گیرلندی…

-خوب…

-هیچی ازدواج کرده..

این حرف رو زد پوکر شده بهش خیره شدم.

-همین خبر رو می خواستی بدی!!؟

-اره دیگه همین…

-خوب ازدواج کرده ازدواج کنه به ما چه ربطی داره!!؟

اتفاقا شاید ازدواج کرده براش بهتر باشه و اون اخلاق گندش خوب شه.

معظمه پشت چشمی برام نازک کرد و‌گفت :

-نمی ذاری که ادامه ی حرفم رو بزنم.

-مگه ادامه هم داره!!؟

-هووف اره پس این همه پچ پچ تو کلاس فکر کردی برا چیه.

ببین یکی از بچه ها می گفت انگار استاد رو زور کردن بااین دختره ازدواج کنه‌

اصلا بهش علاقه نداشته 

خودم رو عقب کشیدم.

دهنم باز موند عجب پشت مردم حرف در میارن.

-گیرلندی رو مجبور کردن!؟مگه میشه به ادمو زور کنن که باهاش ازدواج کنه‌

-حالا که شده که میگن ‌.

یکی از بچه ها چند روز پیش صدای دادش رو توی سالن دانشکده شنیده بود داشته با تلفن صحبت میکرده اتفاقا درمورد این موضوع ام بود.

تو فکر فرو رفتم.

یعنی راست بود!!؟گیرلندی رو مجبور می تونستن بکنن!!؟

عجیب بود.

-باورم نمیشه کی اون مرد زور گو رو تونسته مجبور کنه!!؟

معظمه خندید و لب زد :

-مادر زور گو تراز خودش ‌

جواب با حالی بود خنده ای کردم‌.

نگاهی به ساعتم انداختم ده مین از وقت کلاسی گذشته بود.

-انگار نمی خواد بیاد!!

ده مین از ساعت کلاسی گذشته.

معظمه ام نگاهی به ساعتش کرد و‌گفت :

-اره فکر کنم اما باید تا 45 صبر کنیم.

شونه ای انداختم بالا.

معظمه هم دوباره مشغول حرف زدن با بغل دستیش شد‌

ذهن منم حول این می گشت این پسره چطور تونست اینطور کاری انجام بده!!؟

اصلا مگه میشه کسی رو زور کرد ازدواج کنه…

حیف شد می خواستم اذیتش کنم این پسره ی پرو بچه مذهبی رو

ده مین دیگه ام گذشت و خبری از اومدن اون بوزینه نشد تا اینکه همه بلند شدن و باهم رفتیم بیرون.

معظمه هم بااون دختره که بغل دستش بود بدون توجه به من رفت بیرون دهن کجی بهشون کردم..

راهم رو عوض کردم و از یه سمت دیگه رفتم‌.

****

مهران 

شب سر سنگین با مامان و بابا برخورد کردم.

سر میز شام سکوت بدی بود.

بابا رو کرد سمت من و‌لب زد :

-امروز نرفتی دانشگاه!!؟

نیم نگاهی بهش انداختمو گفتم :

-نه خسته بودم..

-کوه که نکندی بابا جان زن گرفتی نباید که از سرکارت بزنی

بله بدهکار هم شدیم دست از غذا کشیدم مامان لبش رو‌گاز گرفت که یعنی هیچی نگم اما مگه میشد!!؟

باید می گفتم…

-کاری نکردم بابا!؟؟بنظرت دیشب این‌همه با من بازی شد کار نبود!!؟

کار این نیست که جسم خسته بشه کار دیشب شما روح منو خسته کرد‌

انتظار نداشتم با نارو منو بکشونید خونه ی شهلا و بعد مراسم بگیرین..

بابا چشم هاش سرخ شد.

-مگه کار بدی کردیم!!؟

داد زدم :

-اره بابا کار بدی کردین این زندگی من بود..

من…تصمیم گیرنده من بودم نه شماها زندگیمو اینده ام رو خراب کردین ‌

حالا فقط بببنید زندگی من و‌شهلا چی میشه اخرش میشه طلاق هم منو بدبخت کردین هم اونو..

بابا اخم شدیدی کرد.

-صدات رو واسه من بالا نبر..

ما بخاطر خودت این کار رو کردیم بعدم به دختر مردم سخت بگیری من می دونمو تو…

خنده ای کردم.

-نشد دیگه بابا اینجا دیگه نمی تونین دخالت کنید.

شهلا دیگه زن منه‌.

هرکار دلم خواست می کنم خواستم باهاش مهربونم خواستم باهاش بدخلقم..

شهلا زن منه منم هر طور دلم خواست باهاش رفتار می کنم

دیگه اینجا کسی نمی تونه دخالت کنه بابا..

هرکاری به سرش اومد بابا عذاب وجدان بگیرین چرا چون شما با خودخواهی این کارو بااون دختر کردی..

داشتم همینطور حرف می زدم که بابا از جاش بلند شد و‌محکم زد توی گوشم…

حرفم نصفه موند.

صدای هین مامان بلند شد.

-چکار کردی مرد..

-هیس تو ساکت همین تو اینطوری بارش اوردی که جواب گویی مارو میکنه..

دستم رو‌گونم قرار گرفت اومدم بلند شدم که بابا با داد گفت :

-یه قدم دیگه برداری قلم‌ جفت پاتو می شکنم.

بشین سرجات حرفام تموم نشده ‌..

سرجام نشستم.

خیلی خودمو داشتم کنترل می کردم که حرفی نزنم.

-گوش کن مهران خوب تواون گوشت فرو کن من نمی ذارم تو هار شی و دست از پا خطا کنی.

تا الان به حرف من گوش دادی ضرر کردی!!؟

تو این سن شدی استاد دانشگاه و اقای خودت می دونی چرا!!؟

چون من حمایتت کردم و‌پشتت بودم‌

-بخوای پات رو کج بذاری حمایت من رو فراموش کن.

فراموش کن که پدری به اسم من نداشتی ‌منم اسمتو از شناسنامه ام خط می زنم.

تو مرام خانواده ی من ضعیف کشی نبوده که تو بخوای بابش کنی.

پس سر من داد نزن هرکار میگم‌انجام بده  ضرر نمی کنی.

حالا بلند شو برو تو اتاقت ‌.

حرف هاش زور بود.

عین همیشه که زور میگفت و خواسته های خودش رو بهم‌تحمیل می کرد.

مامان با ناراحتی بهم زل زده بود.

از جام بلند شدم.

سمت اتاقم رفتم.

تحمل نداشتم کاش می تونستم ازاینجا برم اما نمیشد ‌

بابا همه جا نفوذ داشت اگه لج می کرد همه چی رو از دست میدادم 

حتی استاد بودنم رو.

****

سه روز بعد

با اخم وارد کلاس شدم.

همه بلند شدن امروز فوق العاده عصبی بودم.

کیفم رو گذاشتم روی میز.

همون موقع در زده شد ‌

منتظر به در نگاهی انداختم…

در باز شد و اون دختره اومد داخل ‌.

-می تونم بشینم استاد.

نگاهی به ساعتم انداختم چهارمین تاخیری ‌

-خیر بفرمایین بیرون گفته بودم بعد من کلاس نباید بیاین.

-اما استاد فقط..

با صدای بلند پریدم وسط حرفش و‌گفتم :

-همینکه که گفتم خانم بفرمایین بیرون.

.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *