خوب شد چادر مانع از دید بقیه‌بود.

قلبش فشرده بود.

زن مردی شد که هیچ حسی بهش نداشت حتی حس تنفر.

حرف های یه ساعت پیش مهران توی ذهنش اکو شد…

لرزی بهش وارد شد.

اما خودش رو‌نباخت.

بعد از امضا کردنای مکرر بلاخره عاقد اجازه داد که بره.

چادر از سر شهلا برداشته شد.

سر مهران پایین بود.

با اخم زل زده بود به زمین.

مادر مهران کل کشید و‌اومد جلو.

گونه شهلا رو‌ بوسید و‌حلقه ی ازدواج رو سمت مهران گرفت و‌گفت :

-پسرم بنداز دست زنت.

انشالله خوشبخت بشین.

مهران سرش رو بلند کرد با بی حسی به مادرش خیره شد.

مادرش ازاین نگاه سرد و عصبی جا خورد…

مهران دستش رو جلو برد و‌حلقه رو گرفت…

مادرش لبخند زورکی زد و‌خودش رو عقب کشید اما توی باطن پراز اشوب بود.

انگار الان فهمیده بود با زندگی پسرش چکار کرده بود.

مهران با همون نگاه بی حس با لحن سردی به شهلا گفت :

-دستت رو بیار جلو.

شهلا لبش رو گاز گرفت و دست چپش رو رو بالا اورد.

مهران دست شهلا رو گرفت و انگشتر رو وارد دستش کرد.

خیلی سریع دستش رو رها کرد.

دست و صوت بلند شد.

اما هیچ کدوم حتی لبخند کوچکی روی لبشون نیومد.

چقدر سخت بود یه عقد با زور و بی میلی یه طرف شروع میشد.

مادر شهلا هم اومد جلو.

در واقع مادر اصلی شهلا نبود.نامادری شهلا بود…

اومد سمت شهلا.

مادرانه شهلا رو گرفت تو بغلش..

-خوشبخت بشی دخترم.

شهلا لبخند تلخی زد.این زن جای مادرش بود.

مادرانه هایی که خرج شهلا کرده بود خرج پسرای تنی خودش نکرده بود.

هدیه ای که مادر شهلا داد.

یه سینه ریز نسبتا بزرگ بود.این سینه ریز برای خودش بود.

وقتی سینه ریز رو گردن شهلا انداخت شهلا ناباور گفت :

-مامان این!!؟

این یادگار مادرته خیلی دوسش داشتی ‌

مادر شهلا دست های شهلا‌ رو چنگی زد و گفتم :

-الانم یادگاری ازطرف من به تو ‌

دور می گرده یه زمانی مادر من بهم هدیه داد حالا من به تو.

شهلا اشکش چکید.اخ این زن یه فرشته بود.

یه فرشته ی زمینی…

اما این فرشته زیادی خوش خیال بود برای دخترش..

این خوشبختی که فرشته برای دخترش می خواست با وجود مردی به اسم‌ مهران امکان پذیر نبود.

فرشته نگاهی به مهران انداخت و با لبخند گفت :

-به شماهم تبریک میگم پسرم.

دخترم دستت امانت از گل نازک تر بهش نگفتیم امیدوارم ناامیدم نکنی پسرم.

مهران با قلبی پر درد لبخند زورکی زد و‌ حرفی نزد.

اما دلش پر درد بود.

می خواست به این زن بگه :

-من به‌دخترت یاد اورد شدم که من فرق دارم…

من حسی ندارم بهت..

اما دخترت خودش قبول نکرد…

همه ی این حرف ها رو تو دلش زد..

فرشته کنار رفت.

همه اومدن تبریک…

مهران دیگه حوصله اش سر رفته بود‌

پوفی زیر لب کشید شهلا فهمید اما به روی خودش نیورد.

فقط دعا دعا می کرد از این محیط حال به هم زن بزنه بیرون.

خیلی زود ارزوش براورده شد.

مادر مهران اومد جلو..

دم گوش مهران با غیض گفت :

-اون اخمتو باز کن پاشو برو بیرون دخترا می خوان برقصن…

مهران بدون حرف ازجاش بلند شد.

از خداش بود که این فضای بد رو ترک کنه

وارد حیاط که شد نفس عمیقی کشید‌.

اما باز فقط کمی حالش بهتر شد..

پسرا باز اومدن سمت مهران…

اشکان برادر کوچکتر شهلا دستی دور کمر مهران حلقه کرد‌

قدش کوتاه بود..

با لحن بچگونه ی مختص سن‌خودش گفت‌:

-داداش تبریک میگم به خونواده ی ما خوش اومدی مواظب خواهرم باش..

مهران لبخندی زد.

این اولین لبخند بدون ظاهرش برای امشب بود.

-ای به چشم مرد کوچک..

نازگل اومد جلو..جای مهران نشست ‌.

شهلا با غمگینی گفت :

-خوش می گذره بهت ها.

نازگل چشمکی زد و‌با شیطنتت گفت :

-انگار به شما بیشتر خوش می گذره خانم رفتی چکار..

خبر نکردی زود بود کلک.

شهلا با یاد اوری دوباره ی حرف های مهرداد اهی از دلش خارج شد.

-بیخیال پاشو برو برقص دلم گرفت.

نازگل فهمید شهلا تمایل چندانی برای حرف زدن نداره‌

با لبخند گفت :

-چرا تنها باهم می ریم.

بد دست شهلا رو گرفت و باهم رفتن و‌وسط رقصیدن..

****

جشن دیگه اخراش بود.

بعد مراسم عقد مهران و شهلا باید شب اول توی یک اتاق می خوابیدن.

همین استرس بدی به جون شهلا می انداخت..

از رفتار و تنها شدن با مهران می ترسید.

فرشته پیشونی شهلا رو بوسید و گفت :

-دخترم زیاد مرزها رد نشه خودت می فهمی چی میگم!!؟

شهلا سری تکون داد.

-اره مامان می دونم.

فرشته لبخندی زد و بعد از اتاق بیرون زد.

اما شهلا به حرف مادرش پوزخندی زد و گفت :

-مامان تو چقدر ساده ای مهران نه تنها به من دست نمی زنه بلکه عذاب هم میده‌

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *