با لب های آویزون باشه ای گفتم.

فاطمه خنده ای کرد و گفت :

-پس یادت باشه خونه دایی بچه بازی در نیاری و مثل یه خانم رفتار کنی باشه!!؟

بزور آهی کشیدم و گفتم :

-باشه.

برای اینکه از بحث دایی و خونوادش بیایم بیرون دستی به شکمم کشیدم و گفتم :

-بریم نهار که گشنمه.

ممکنه همین جا بخورمت ابجی‌

فاطمه خنده ای کرد و با مشت زد پس کلم.

-دلم برای این دیوونه بازی هات تنگ میشه.بیا بریم کمتر شیرین بازی در نیار وگرنه نمی ذارم بری.

اوهوکی بهش گفتم که بیشتر خندید.

با خنده و‌شادی رفتیم‌تو آشپزخونه.

علی هم بود.

خیلی پسر خوب و اقایی بود و همچنین جذاب و چشم عسلی خوراک خود فاطمه.

با شیطنت چشمکی به علی زدم و گفتم :

-جان داداشمم که هس.

کم پیدا شدی داداش ها…

کوچکا به چشت دیگه نمیاد..

سری کج کرد.

-خودتو لوس نکن مرد گنده.

می زنم لهت می کنما..

با چشم غره ای که مامان برم رفت ساکت شدم و مثل یه خانوم برای خودم غذا خوردم.

فاطمه و علی در حال ترکیدن بودن اما از ترس مامان و بابا جیکشون در نمی اومد.

پشت چشمی براشون نازک کردم ورومو برگردوندم..

****

با صدای داد مامان به خودم اومدم :

-مهراوه دختر بیا دیگه داری چکار میکنی دیر شد.

عجله ای چادرمو سرم کردم و گفتم :

-الان میام مامان فقط یه لحظه صبر کن

توی ماشین که نشستم بابا چشم غره ای قشنگی برام رفت که خودمو خیس کردم.

-بابا خونسرد بودن برای یه دانشجو خوب نیست ها.

الان دیگه باید عجله کنی دیگه استادا مثل ما نیستن که صبر کنن بابا.

خنده ای ارومی کردم و چشمی گفتم ‌

تازه فهمیدم فاطمه نیست.

لعنتی باز با علی فلنگو رو بسته بود.

زیر لب بیشعوری بهش گفتم.

فکر نمی کرد من تنهام هی دنبال شوهرش افتاده بود.

ماشین که حرکت  کرد از فکر بیرون اومدم.

مامان رو کرد سمت من و گفت :

-مهراوه اونجا حواست باشه بی احترامی نکنی.

هرچی باشه داییته و‌بزرگترته.

اخمی کردم چرا مامان هیچ وقت پشت من نبود!!؟

من هیچ وقت بی احترامی نکرده‌بودم اما دایی و‌خونوداش همیشه سعی داشتن منو کم جلوه بدن و مهلا رو بالا.

با همون اخم گفتم :

-من تا بی احترامی بهم نشه بی احترامی نمی کنم الانم بابا قبل اینکه بری خونه دایی برو شیرینی فروشی ،شیرینی بگیر مثل دایی که برای مهلا گرفت و آورد.

بابا با خندید.

-چشم دخترم حالا حرص نخور پوستت چروک میشه.

باشه ای گفتم که بابا با خنده سری تکون داد.

نگاهی به بیرون انداختم.

اواسط شهریور ماه بود و ما چند روزه دیگه باید برلی ثبت نام می رفتیم زاهدان.

با توقف ماشین از فکر اومدم بیرون.

با دیدن خونه ی دایی باز تموم حس و حالم خوبم  پر کشید.

مامان پیاده شد بابا نگاهی از تو آیینه بهم انداخت و‌ گفت :

-چرا پیاده نمیشی بابا!!؟

خیلی رو راست گفتم :

-چون دلم به اومدن توی خونه ی دایی نیست.

شیرینی گرفتین بابا!!؟

بابا خنده ای کرد و‌ به جعبه ی شیرینی که دست مامان بود اشاره کرد و‌گفت :

-اونجا رو ببین گرفتیم تو فکر بودی حتما نفهمیدی بابا که ما نگه داشتیم دم شیرینی فروشی.

نفس آه مانندی کشیدم و سری تکون دادم :

-حتما.

-حالا پیاده شو بابا یادت نره عین یه خانم رفتار کنی هرچی گفتن انگار نه انگار.

باشه ای میگم و پیاده میشم.

مامان با یه چشم غره برا من و‌بابا میگه :

-چکار می کنین یه ساعته‌.

حرف عطار نیشابوری رو می زدین!!؟

می خواستم بگم مامان عاشق این حرف های بی ربطمم اما خوب نگفتم.

چون دوباره مورد خشم مامان قرار گرفتم.

بابا باز خنده ای کرد در کل بابا خوش خنده بود.

-نه خانم داشتم با دخترم حرف می زدم.

-جلوی من نمیشد بگی نه.

مامان یکم حسود بود مخصوصا زمانی که بابا به من و فاطمه توجه می کرد.

-شما که پیاده شدی اجازه ندادی خانم.

مامان پشت چشمی برای بابا نازک کرد.

بابا زد زیر خنده اما من نگاه خونسردی به مامان کردم.

بابا زنگ اف اف رو فشارداد.

هر لحظه که به دیدار دایی و زندایی نزدیک می شدیم من از تنفر قلبم یه لحظه نمی زد.

فقط منتظر بودم این مهمونی کذایی تموم شه.

با صدای مهلا به خودم اومدم :

-سلام عمه جون خوش اومدین بفرمایین.

بعد در با صدای تیکی باز شد.

مهلا خودشیرینی زیاد بلد بود کاری که من اصلا بلد نبودم و هیچ وقت ازش خوشم نمی اومد.

کیفمو رو دوشم جابه جا کردم و همراه با مامان و بابا وارد خونه شدیم.

حیاط روی طی کردیم و‌رسیدیم‌به یه ساختمون نسبتا قدیمی اما داخل با لوازم لوکس و مدرن چیده شده بود.

به در ورودی خونه که رسیدیم دایی و زندایی و‌مهلا وایساده بودن‌

یعنی به حسابی به استقبال مهموناشون اومده بودن.

تو دلم نیشخندی به این تظاهر و‌خودنمایی کردم.

به دایی و زندایی که رسیدیم روبوسو شروع کرد انگار نه انگار چند شب پیش همه دیگه رو دیدن‌

دست یه سینه شدم تا احوال پرسی هاشون تموم شه‌

زندایی با لحن خیلی رسمی به مامان و بابا خوش امد میگفت ودایی هم با لحن عادی.

وای این زن چقدر خود نما بود.

احوال پرسی که تموم شد نگاه زندایی و دایی سمت من کشیده شد.

خونسرد رفتم جلو و به یه دست اکتفا کردم.

-سلام.

-سلام خوبی دایی جون دلمون برات تنگ شده‌بود مهراوه جان

تو دلم خنده ای کردم.

از دایی خیلی خیلی بعید بود که دلتنگ من بشه مامان بابا رو دیده بود ابراز احساساتش گل کرده بود.

بزور خنده ام رو کنترل کردم و گفتم :

-به خوبی شما دایی جون.

منم دلم براتون تنگ شده بود.

الکی زر می زدما من و دایی دشمن هم بودیم دلیل این دشمنی رو نمی دونستم.با زندایی و مهلا هم احوال پرسی کردیم و وارد خونه شدیم.

مطمئن بودم زندایی امشب برای خودنمایی و‌فخر فروشی به ما هم بود چند نمونه غذا درست کرده بود.

وارد شدنمون با پذیرایی با دیدن برادر زندایی و‌ خونوادش ابروهام بالا پرید.

پس تنها نبودیم.

دایی می خواست تلافی اون شبی که نتونسته بود من رو کم جلوه بده رو امشب در بیاره.

اقا صابر برادر زندایی از جاش بلند شد و‌خیلی با احترام با بابا و‌مامان احوال پرسی کرد 

این مرد کلا جدا از خواهرش بود.

بی ادبی و بی فرهنگی زندایی رو نداشت و تازه به دوران رسیده نبود‌.

با اقا صابر برعکس زندایی و دایی به خوبی احوال پرسی کردم.

احوال پرسی که تموم شد همگی اروم گرفتن و‌نشستن.

خبری از فاطمه و علی نبود پس هنوز نیومده بودن‌.

از شانس بد منم مهلا کنار من و هی دم گوشم فک میزد.

خودمو کشیدم عقب و گفتم :

-میشه برام آب بیاری.

حالم بد شد بسکه حرف زدی

مهلا‌ نگاه گیجی بهم کرد بعد چند دقیقه فهمید که بهش سربسته گفتم حراف اخمی کرد و بعد بدون حرف از جاش بلند شد و سمت اشپزخونه رفت.

نیشخندی بهش زدم و تو دلم بدرکی گفتم واقعا اصلا حوصله ی این رو نداشتم که باهاش سرکله بزنم و‌به حرفهای چرتش گوش کنم.

دایی نگاهی به جعبه ی شیرینی کرد و رو به بابا با کنجکاوی گفت :

-شیرینی به‌چه دلیل اقا حمید!!؟

بابا خنده ای ارومی کرد و‌گفت :

-البته قبول شدن دخترم ببچیشتر ازاینا ارزش داشت اما خوب شیرینی گرفتم تا شما رو هم تو خوشحالی خودمون سهیم کنیم.

اقا صابر نگاهشون سمت من کشیده شد لبخند پدرانه ای زد و‌گفت :

-انشالله مبارک باشه دخترم حالا چی قبول شدی!!؟

-ممنون من کودک یاری دانشگاه زاهدان قبول شدم.

-چه خوب بااینکه راهش دوره اما دانشگاه زاهدان یکی از بهترین دانشگاه هاست.

امیدوارم موفق باشی.

لبخندی زدم و تشکر کردم.

دایی با حرف برادر زنش اخمی کرده بود و به بدون اینکه هیچ تبریکی به من بگه به تلویزیون خیره شد.

ازاین همه حسادت و بد ذات بودن دایی یه لحظه لجم گرفت و دلم خواست اقا صابر جا داییم بود‌

برای اینکه بیشتر دایی رو حرص بدم از جام بلند شدم.

نگاه همه سمت من کشیده شد.

-خب الان شیرینی قبولی منم بخوریم‌ تا حرفی نشده.

بعد سمت میز رفتم و جعبه ی شیرینی رو برداشتم اول به اقا صابر و‌خانومش که از بدو ورود با مامان در حال حرف زدن بود تعارف کردم بعد به بابا و‌ مامان و در اخر به دایی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *