پتو رو‌ کشیدم روم و با خیال راحت چشم هام رو بستم و دوباره خیلی زود توی عالم بی خبری فرو رفتم.

نمی دونم ساعت چند بود که از جام بلند شدم ‌.همه جا تاریک بود.

تو جام نیم خیز میشم و گوشی رو از روی عسلی چنگی می زنم.

با دیدن ساعت دهنم از تعجب باز موند ساعت پنج بعدظهر بود من از صبح این همه خوابیده بودم!؟

غیرعادی بود وای خدا چرا این همه خوابیدم.

از جام بلند شدم همین که ایستادم حس کردم سرم گیج رفت.

خودمو بزور نگه داشتم تا تعادلمو از دست ندم و نیومدم.

پوفی کشیدم از صبح هیچی نخورده بودم حقم داشتم.

همش مقصر اون مهلای عوضی بود.

تعجبم ازاین بود که هیچ کس نه فاطمه نه مامان و بابا نیومده بودن بیدارم کنن.

سمت سرویس رفتم.بعد انجام عملیات مربوطه اومدم بیرون.

خیلی گشنم‌بود بدون اینکه برام مهم باشه سرظاهرم چه شکلیه از اتاق رفتم بیرون.

از دست مامان بیشتر ناراحت بودم که لاقل اون چرا نیومده سراغم.

پوفی کشیدم و اروم از پله ها رفتم پایین.

طبق معمول بابا تی وی رو‌ روشن کرده بود و داشت اخبار گوش میداد مامان هم کنارش داشت بافتنی می بافت فاطمه‌هم حتما با شوهرش بیرون بود.

با ناراحتی گفتم :

-سلام.

با صدای من نگاه بابا و‌مامان سمتم کشیده شد.

بعد دوباره هرکی مشغول کارش شد.

از این همه بی توجه ای دهنم باز موند

پامو رو زمین کوبیدم و نالیدم :

-اولدنش جواب سلام واجبه دومندش نگین یه بچه ای چیزی دارین ها.

از صبح کسی احوالی ازمن نگرفته.

مامان پشت چشمی برام نازک کرد و گفت :

-بچه ای که بدستی نیاد پایین و‌ به داییش یه سلام نکنه بمیره بهتره.

دهنم بسته شد.بخاطر دایی مامان همچین حرفی بهم زد.

اخمی کردمو گفتم.

-اصلا خوب کردم حوصله تعریف تمجید الکی از دخترش رو نداشتم.

بابا ابرویی بالا انداخت و‌لب زد :

-الکی نبود مهراوه بنده خدا خوشحال بود تازه دخترش دانشگاه همینجا قبول شده چیزی که تو نتونستی.

حالا حسودی نکن خدا بزرگه من می فرستمت دانشگاه ازاد.

دندونامو رو هم ساییدم همینم مونده به اون مهلای انتر حسودی کنم.

-حسودی چی بابا مگه من قبول نشدم که میگین حسودی کردم.

اون اینجا قبول شده‌ من زاهدان می خوام برم اونجا درس بخونم اینطور که شد حتما میرم تا چشم‌مهلا بیاد.

بعد بدون توجه به مامان و بابا سمت آشپزخونه رفتم.

گرسنم بود شدید.

سمت گاز رفتم سر قابلمه‌ ها رو باز کردم با دیدن برنج مرغ چشم هام برقی زد.

من عاشق مرغ بودم.

برای خودم یکم ریختم و بعد شروع کردم  با ولع خوردن.

پنج دقیقه شام‌ خوردنم بیشتر نکشید چقدر تند غذا خوردم.

قلمه اخر رو با اب پایین دادم و‌دستی به شکمم کشیدم وای چقدر خوردم

با صدای بابا سیخ نشستم سرجام.

-چه طرز خوردنه.

یکم ارومتر دختر.

نگاهم به بابا افتاد که با نگاه نافذی خیره به من.

از دستش ناراحت بودم زیاد بهم گفت حسود.

سرم رو پایین انداختم و‌شروع کردم با دستام بازی کردن.

بابا صندلی رو عقب کشید و نشست.

نیم نگاهی بهش کردم با لبخند بهم خیره شده بود.

-از دست ما ناراحتی دخترم!؟

ناراحت بودم به معنی اره سرمو تکون دادم و گفتم :

-اره زیاد.

بهم گفتین حسود مامانم که فقط طرف برادرش روگرفت.

-خوب لحن حرف زدنت در مورد داییت اصلا درست نبود بابا.

دختر من نباید اینطور اونم درمورد داییش حرف بزنه بعدم‌شما حسود نیستی فقط یه جای دورتر قبول شدی منم گفتم اینم ناراحتی نداره و‌ من تورو همین جا می فرستم.

لبمو با حرص جویدم.

با کلافگی گفتم :

-بابا می دونی ازاد خرجش چقدره!؟

ما نمی تونیم بعدم‌شما باید جهاز فاطمه رو بگیرین فشارزیاد میشه.

اوضاع اونقدر خوب نیست که شما منو دانشگاه ازاد راهی کنین.

بابا دستی تو موهاش کشید دلم ضعف رفت.

دلم می خواست بغلش کنم و گونش رو ببوسم.

-بابا حرفات درست اما اون دانشگاه خیلی دوره‌توام دختر من…

به وسط حرفش پریدم و با اطمینان گفتم :

-بابا من فقط می خوام درس بخونم همین…

قول میدم همینطور که میرم همینطور برگردم.من مواظب خودم و اموخته هایی که شما بهم یاد دادین هستم.

خوشحال دستی تو موهام کشیدم ذوق داشتم زیاد باورم نمیشد بابا بلاخره راضی شده بود.

بعد اون روز چندبار دیگه من مامان ،فاطمه و‌حتی علی هم بابا صحبت کردن و همگی با کمک هم موفق شدیم متقاعدش کنیم.

نفسمو ول دادم و خدارو تو دلم شکر کردم.

تقه ای به در خورد و بعد فاطمه وارد خونه شد.

سرمو‌ کج کردم و با خوشحالی رفتم سمتش و خودمو انداختم تو بغلش.

خودمو بهش فشار دادمو گفتم :

-وای فاطمه دارم میرم باورت میشه بلاخره منم دارم میرم.

فاطمه دستی به کمرم کشید و لب زد :

-اره قربونت برم.

انشالله همیشه موفقیتتو ببینم.

دلم از الان که می خوای بری تنگ میگیره.

تو نباشی تنها میشم.

با خنده خودمو ازش جدا میکنم و دستی به صورتش می کشم.

اون چشم های سبزش دلبری خاصی برای هرکی می کرد مخصوصا علی.

غرق شدم تو مهربونی چشم هاش و گفتم :

-نمی رم که بمونم میامو میرم.

خودمم اونجا نمی تونم بمونم ‌

اما الان خوشحالم دارم میرم بلاخره به ارزوم رسیدم ،رسیدم فاطمه و این یعنی خوشحالی…

فاطمه در جوابم فقط به یه لبخند بسنده کرد.

دستی به کمرم زد و‌گفت :

-خوب بریم که نهار اماده اس.

امشبمم خونه دایی حمید دعوتیم بهتره بیای چون امشب نوبت ماست که ازت تعریف کنیم.

با شنیدن اسم دایی حمید صورتم جمع شد..تا حالا هیچ وقت از هیچ کدوم از دایی هام به اندازه حمید متنفر نبودم.

فاطمه چشم غره ای رفت و لبش رو گاز گرفت.

-زشته این ادا و‌اصولا رو نبینم ازت ها.

از یه دانشجو بعیده…

خوشحال دستی تو موهام کشیدم ذوق داشتم زیاد باورم نمیشد بابا بلاخره راضی شده بود.

بعد اون روز چندبار دیگه من مامان ،فاطمه و‌حتی علی هم بابا صحبت کردن و همگی با کمک هم موفق شدیم متقاعدش کنیم.

نفسمو ول دادم و خدارو تو دلم شکر کردم.

تقه ای به در خورد و بعد فاطمه وارد خونه شد.

سرمو‌ کج کردم و با خوشحالی رفتم سمتش و خودمو انداختم تو بغلش.

خودمو بهش فشار دادمو گفتم :

-وای فاطمه دارم میرم باورت میشه بلاخره منم دارم میرم.

فاطمه دستی به کمرم کشید و لب زد :

-اره قربونت برم.

انشالله همیشه موفقیتتو ببینم.

دلم از الان که می خوای بری تنگ میگیره.

تو نباشی تنها میشم.

با خنده خودمو ازش جدا میکنم و دستی به صورتش می کشم.

اون چشم های سبزش دلبری خاصی برای هرکی می کرد مخصوصا علی.

غرق شدم تو مهربونی چشم هاش و گفتم :

-نمی رم که بمونم میامو میرم.

خودمم اونجا نمی تونم بمونم ‌

اما الان خوشحالم دارم میرم بلاخره به ارزوم رسیدم ،رسیدم فاطمه و این یعنی خوشحالی…

فاطمه در جوابم فقط به یه لبخند بسنده کرد.

دستی به کمرم زد و‌گفت :

-خوب بریم که نهار اماده اس.

امشبمم خونه دایی حمید دعوتیم بهتره بیای چون امشب نوبت ماست که ازت تعریف کنیم.

با شنیدن اسم دایی حمید صورتم جمع شد..تا حالا هیچ وقت از هیچ کدوم از دایی هام به اندازه حمید متنفر نبودم.

فاطمه چشم غره ای رفت و لبش رو گاز گرفت.

-زشته این ادا و‌اصولا رو نبینم ازت ها.

از یه دانشجو بعیده…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *