-چه خوشگل شدی دخترم 

شهلا از خجالت لپاش گل انداخت و ممنونی اروم زیر لب گفت.

محمود خان با عشق به تک دخترش خیره شد.

چه زود گذشت و‌دخترش خانم شده بود.

با مهربونی به شهلا گفت :

-دخترم دنبالم بیا..

-کجا داریم میریم بابا.

محمود خان چشم هاش رو،روهم گذاشت و اروم گفت :

-تو بیا می فهمی.

شهلا باشه ای گفت و بعد دنبال محمود خان رفت.

باز استرس و‌نگرانی چند دقیقه پیش سراغش اومده بود و‌باعث شده بود که قلبش به تندی بزنه.

باباش سمت راهرو رفت و دقیقا دم اتاق مهمان ایستاد.

تقه ای به در زد و بعد اروم وارد شد.

سوال براش پیش اومده بود.

چرا پدرش در زد.

بهرحال می فهمید.

پدرش وارد اتاق شد شهلا هم با حالی خراب گام برداشت همین که وارد اتاق شد چشمش به‌مهران افتاد نفسش رفت فهمید که این استرس و‌نگرانی الکی نبوده.

مهران نگاه خیره ای به شهلا کرد.

-خوب اینم دختر ما مهران جان.

فقط زودتر تموم شه که به مراسم برسیم باشه پسرم!!؟

مهران چشمی گفت.

محمود خان هم سری تکون داد و بعد با لبخند از اتاق زد بیرون.

بسته شدن در رو که شنید  شهلا بیشتر حالش بد شد

مهران قدمی جلو گذاشت و لب زد :

-می خوام باهات حرف بزنم شهلا.

اول از رفتار بد اون روزم عذر میخوام دست خودم نبود.

شهلا اب دهنش رو قورت داد و فقط توی سکوت خیره شد به مهران.

-ببین شهلا اومدم بگم که مراسم امروز بهم بزنیم نه من بدرد تو میخورم نه تو بدرد من…

ازدواج بامن هیچ‌ خوشبختی برات نداره چون حس قلبی بهت ندارم شهلا

-…چون حس قلبی بهت ندارم شهلا.

کوش هاش داشت درست می شنید اما نمی خواست باور کنه.

انتظار این حرف ها رو داشت اما الان توی این موقعیت.

شهلا سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت

داشت گریه اش می گرفت.

مهران با اخم گفت :

-با توام شهلا می فهمی چی میگم!!؟

شهلا لبش رو گاز گرفت.

داشت می فهمید با موجود خنگ که روبه رو نبود.

شهلا با صدای ضعیفی گفت :

-اره.

مهران چشم هاش برقی زد.

-خوب پس فکر کن منو تو باید الان بریم بیرون و این جشن رو بهم بزنیم.

چقدر راحت حرف می زد!!

چقدر راحت می تونست از بهم زدن جشنی حرف بزنه که پدرش با هزار امید تدارک دیده بود.

-نمی تونم.

مهران گفت :

-چرا نشه تو فقط قبول کن همراهیم کنی من قول میدم…

حرفش با سیلی که تو گوشش خورد نصفه موند.

-گفتم نمیشه نه اینکه بخاطر خودم.

بخاطر پدرم بخاطر خانواده ام.

تو فکر کردی پدر من ابروش رو از سر راه اورده که به راحتی بگی این مراسم رو بهم بزنیم نمیشه.

مهران عصبی شد.

جلوی خودش رو گرفته بود که به شهلا چیزی نگه.

-این چه غلطی بود کردی!!؟

شهلا ترسید از قیافه ی مهران.

زیادی ترسناک شده بود.

یه قدم عقب رفت…

-ببین کارات رو هنوز نرفتیم زیر یه سقف جرات کردی منو بزنی حالا وای به حال اینکه بریم زیر یه سقف یه هفته نشده باز خونه باباتی.

شهلا اونقدر عقب عقب رفت که دیوار برخورد کرد.

مهران روبه روش ایستاد.

با همون عصبانیت گفت :

-شهلا همین الان بامن بیا بریم این مراسم رو بهم بزنیم باهم باشیم هیچ اتفاقی نمی افته.

-نمی تونم.

این مراسم بهم بخوره حرف پشت سرم می زنن.

چرا اینا رو‌ نمی ببینی.

-تو چرا اینده رو نمی ببینی که زن من بشی بدبخت میشی شهلا

-بشم به این راضی ام.

حاضرم بدبخت روی عالم بشم اما ابروی پدرمو نبرم.

مهران نگاه خیره ای به شهلا‌کرد و سری تکون داد و‌گفت :

-باشه فقط بدون خودت خواستی من تا اینجاام خواستم باهات راه بیام‌ اما تو نخواستی

-باشه فقط بدون خودت خواستی من تا اینجام باهات راه بیام اما تو نخواستی.

شهلا اشک روی گونش روون شد 

-مهران من چیزی برای از دست دادن ندارم حاضرم خودمو برای خانواده ام فدا کنم اما توام اینو بدون یه روز یکی پیدا میشه که همینطوری که بدن منو لرزوندی بدنت رو می لرزونه.

می فهمی عشق یعنی چی.

من هیچی از تو نمی خوام فقط می خوام تحملم کنی اینم نباید خواسته زیادی باشه.

تو اگه منو نمی خواستی همون اول نمی یومدی خواستگاری الان که کار از کار گذشته و اسم من دهن به دهن گشته که عروس فلانی شده.

نمی تونم همچین کاری کنم حالا برو کنار می خوام برم.

مهران با نگاه عصبی فقط خیره بود.

حرفی نمی زد.

تموم مجهولاتش اشتباه در اومده بود.

فکر می کرد شهلا باهاش راه می یومد و امشب از این بازی مسخره خلاص میشد اما انگار شهلا…

مهران نفسش رو بیرون داد و قدمی به عقب برداشت.

-باشه.

حرفات درست اما شهلا برای دوم میگم توی زندگی انتظار ازمن نداشته باشی منم هیچ انتظاری از تو ندارم.

عین دوتا ادم معمولی زیر یه سقف زندگی می کنیم نه تو از من انتظاری داری نه تو ازمن فهمیدی!!!؟

شهلا اشک هاش رو پاک کرد و با دلی شکسته باشه ای گفت و خیلی زود از اتاق زد بیرون.

شهلا که بیرون رفت مهران فحشی زیر لب به این شانس گندش گفت.

چند دقیقه ای از رفتن شهلا می گذشت که مهران تصمیم گرفت بره بیرون.

صدای بزن به خون به گوشش رسید.

با دیدن اینکه مردها روی حیاط دارن می رقصن اخمی کرد.

****

مهران

با اخم به بیرون خیره شدم.

مردها داشتن می رقصیدن.

پوفی کشیدم اولین قدم رو که برداشتم دستم کشیده شد ‌

سرمو که بالا اوردم مامان رو دیدم.

حرصی بهم خیره شده‌بود.

اشاره کرد که سرم رو ببرم پایین

سرم رو پایین بردم که مامان با حرص گفت :

-شهلا چکار کردی که چشم هاش پراز اشک بود هان!؟؟

با اخم سرم رو عقب بردم.

تو این گیری ویری مامان چسبیده بود به کارای من.

با دست اشاره کردم که حوصله ندارم و بعدا توضیح میدم.

مامان صدام زد اما توجه ای نکردم و سمت در رفتم.

کفش هام رو پوشیدم.

اسماعیل همین که منو دید دستمو کشید و برد وسط.

با خنده گفت :

-برقص اقا داماد.

نگاه بی حوصله ای به اسماعیل کردمو لب زدم :

-یاد ندارم داداش بیخیال.

خواستم برم نگذاشت.

خم شد و منو روی گردنش گذاشت وشروع کرد به رقصیدن.

صدای صوت و‌اواز محلی بلندتر شد.

بقیه برادرای شهلا و‌مردا دور اسماعیل جمع شدن و‌شروع کردن دورم رقصیدن و بزن و به خون کردن.

هیچ حسی نداشتم.

قلبم داشت درد می کرد.واقعا چرانه قبول ث سرنوشت من باید اینطور میشد!

چرا شهلا نباید این قبول می کرد!!؟

سرم داشت گیج می رفت.

شونه ی اسماعیل رو فشردم و اسماعیل رضایت داد که منو زمین بذاره.

همه بغلم کردن و تبریک گفتم اما من اصلا هیچ حسی نداشتم.

هیچ حسی…

زندگیم و‌اینده ام داشت تباه میشد.

بابا اومد کنارم.

دستی به کمرم زد و‌گفت :

-خوب پسرم مبارکه الان شیخ میاد برای خوندن عقد باید بریم داخل.

سرم ناخوداگاه بالا اومد.

-چی!!؟

امشب عقد!!؟

اما مگه…

با فهمیدن اینکه بهم دروغ گفتن حرصم‌ گرفت.

دندونامو رو هم ساییدمو گفتم :

-شما به من دروغ گفتین بابا مگه قرار نبود امشب فقط وسیله برای شهلا بیارم!!؟

-چرا قرار بود اما محمود خان گفت برادرای شهلا تاکید کردن که شهلا و مهران عقد کنن خودت که می دونی…

-..خودت که می دونی برادراش با نامزدی خیلی موافق نیستن.

الانم که بهترین موقع شما دوتا عقد کنید.

اخم غلیظی کردم.

دوباره گفتم :

-بابا من از همه چیز بیشتر از دروغ متنفرم.

شما و مامان با گفتن یه مراسم ساده منو گول زدین باز دروغ باز من کشیدین اینجا.

کاراتونو درک نمی کنم‌

بابا دستمو گرفت و فشاری داد و‌گفت :

-هیس اروم تر فریاد نکش.

برای تو چه فرقی داره چه امروز چه یه روز دیگه بلاخره باید عقد کنی.

با حرص خنده ای کردم و گفتم :

-اره باید عقد کنم عقدی که تو و مامان بزور و‌به اجبار تو دامن انداختین.

بابا با اخم خواست حرفی بزنه که دوباره سر و‌ کله محمود خان پیدا شد.

نگاه پر حرصمو از بابا گرفتم.

محمود خان با خنده گفت :

-شیخ داره میاد.

بهتره بریم داخل.

بابا خندید و‌گفت :

-ای به روی چشم بریم فقط زنا حجاب دارن که!!؟

-بله حجاب دارن بریم.

بعد مراسم عقد مردها می رن زنا هم بیرون برای شهلا یکم بزن بخون می کنن.

قلبم داشت فشرده میشد..

بد داشتن با زندگیم بازی می کردن.

منم هیچی نمی تونستم بگم.

بابا گفت :

-ای به چشم بریم محمود خان که امشب شب مبارکیه..

نه اصلا شب مبارکی نبود برای من.

امشب بدترین شب زندگیم بود…

****

راوی 

خطبه ی عقد خونده شد.

مهران و شهلا هردو حال خوبی نداشتن.

مهران به دلیل بازی خوردنش و شهلا بخاطر عشق یک طرفه اش.

شهلا بزور بله رو به شیخ گفت.

صدای دست و کل کشیدن بلند شد.

قطره اشکی سمج از گوشه ی چشم شهلا روون شد.

خوب شد چادر مانع از دید بقیه بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *