حرصی نگاهی کرد و جوابی بهم نداد‌.

خودمو کشیدم سمتش و‌ چشم تو چشم گفتم :

-حاج اقا حواست باشه از من فاصله بگیری الانو دیدی فراترم میرم.

چشمکی زدم بهش و ازش فاصله گرفتم.

از کلاس رفتم بیرون.

لحظه ی اخر صدای نفس کشیدنای عمیقش رو شنیدم.

نیشخندی زدم.

از دانشکده که اومدم بیرون گوشیم زنگ خورد.

نگاهی بهش انداختم مامان بود.

چشم هام برقی زد.

دلم براش تنگ شده بود لمس رو کشیدم و جواب دادم.

****

مهران

با حرص چشم هام رو هم‌گذاشتم‌.

حرصم گرفت که نتونستم جواب درست درمونی به این دختره بدم.

نمی دونم یه چطور این همه جرات داشت از کجا!!؟

تا حالا هیچ دختری رو اینطور  گستاخ ندیده بودم.

شراره و هر دختری رو که دیده بودم اینطور گستاخ نبودن.

نفس عمیقی کشیدم و تکون شدیدی خوردم

خیلی وقت بود همینطور تو فکر ایستاده بودم.

ببین یه الف بچه چطوری فکر منو درگیر کرده بود.

پوفی کشیدم و از کلاس زدم بیرون.

گوشیم شروع کرده بود به زنگ خوردن.

مطمئن بودم که مامانم داره زنگ می زنه 

گوشی رو نگاهی انداختم خودش بود.

بیخیال شدم تا مامان قضیه ی شهلا ول نمی کرد من نمی رفتم خونه.

اما مامان ول کن نبود.

هی زنگ می زد. 

با حرص گوشی رو جواب دادم.

-بله!؟؟

-بله زهرمار چرا گوشی رو جواب نمیدی!!؟

-یعنی شما دلیل نمی دونی مامان!!؟

-بچه شدی مهران!؟؟

همین امروز بر میگردی خونه.

-به قول شما بچه نیستم مامان امرو نهی کنی چیزی نمی فهمم.

مامان با داد اسممو صدا زد.

-مهران میگم برگرد.

نیشخندی زدمو گفتم :

-تا دست از خودخواهیت برنداری برنمی گردم خونه مامان.

من دیگه حرف زور تو کتم نمی ره.

-مهران پس فردا باید بریم خونه ی پدرزنت‌

وای باز گفت پدرزنت.

حرصی با صدای خفه ای گفتم :

-پدر زنم!!؟

کدوم پدرزنم!!؟

-یعنی چی مهران!؟؟

بابای شهلا دیگه ما رفتیم برات خواستگاری نمی تونی بزنی زیرش پسرم.

-من گفتم شهلا رو نمی خوام مامان‌

من جایی نمیام.

خدافس.

مامان داشت حرف می زد که گوشی رو خاموش کردم.

باورم نمیشد مامان اینطور بامن حرف بزنه.

نفسمو دادم بیرون.

بقیه ی کلاسا رو نفهمیدم چی شد فقط درس می دادم و می رفتم.

اخرین کلاسم ساعت هفت شب تموم شد.

از دانشکده زدم بیرون اما از شانس قشنگم ماشین بابا سر راهم سبز شد‌

مجبوری زدم کنار.

بابا از ماشین پیاده شد.

عصبی بود خیلی زیاد.

از ماشین پیاده شدم و‌منتظر ایستادم.

تا به خودم بیام دستش رو بلند کرد و محکم زد تو گوشم.

مات شده بهش خیره شدم.

بابا با انگشت اشاره گفت  :

-فکر نکن مرد شدی دست رووت بلند نمی کنم.

این حرفا چیه زدی به مادرت.

یالا راه بیفت مردم مسخره ی منو تو نیستن…

رفتی جلو الان دیگه نمی تونی بزنی زیرش تا اخرش باید بری.

صورتم به سمت چپ متمایل شد.

ناباور پلکی زدم.

بابا که دید حرفی نمی زنم دوباره به حرف اومد :

-مگه با تو نیستم پسر!!؟

راه بیفت…

اما من از جام تکون نخوردم.

بابا عصبی دستمو گرفت و خواست بکشه که مقاومت کردم و با احترام دستمو از دستش کشیدم بیرون‌

-بابا من جایی نمیام…

-یعنی چی!!؟

بازم باید بزنم!؟؟تو کی تو این چندسال عمرت بیرون خوابیدی که الان بار دومت باشه!!؟

هان این کارا چیه مهران!!؟

اخم غیظی کردم.

هیچ وقت نمی تونستم جواب بابا رو بدم برعکس مامان.

احترام خاصی براش قائل بودم.

-بابا من به شهلا هیچ علاقه ای ندارم.

چرا الکی دل دختر مردمو به خودم خوش کنم!!؟

-مگه الان خوش نکردی!!؟

اسمت افتاده رو دختر مردم دلش رو خوش نکردی!!؟

من نامرد بزرگ کردم!!؟

نگاهی بهش انداختم.واقعا من گفته بودن برای شهلا برن خواستگاری!!؟

انگار حرفمو از چشم هام خوند.

چون خودش رو کشید جلو و لب زد :

-پسرم مهران منو مادرت دشمن تو که نیستیم.

شهلا می تونه تورو خوشبخت کنه 

دختر خوب و‌سرشناس زاهدانه.

پدرش رو همه می شناسن.

بیا لج نکن بریم خونه.

پس فردا نریم ابروی من و‌ مادرت به خطر می افته.

پس این همه اصرار بابا بیشتر بخاطر ابروش بود تا دل و زندگی من.

-بابا زندگی من مهم نیست!!؟

زندگی اون دختر چی!!؟

چرا قبل اینکه بفکر ابروی خودتون باشید به فکر زندگی من نیستین.

من اون دختر رو خوشبخت نمی کنم بابا.

بابا دستی تو موهاش کشید.

کلافه بود و عصبی.

-پسر بفهم اون دختر مهمه…

اون دختر بهت دلبسته از همه مهمتر اگر پسش بزنی اون دختر صدمه می بینه نه تو..

همش ابرو و دختر مردم.

کی شد به منم فکر کنن.باید پس فردا شب برای همیشه قال این قضیه رو می کندم.

سرم رو بالا بردمو گفتم :

-باشه بابا شما برین من پس فردا خونه ام.

-نمیشه همین امشب باید بیای.

-بابا من وسایلم خونه ی خودمه باید بیارم شما برین من پس فردا اونجام .

بابا نگاهی بهم کرد.

-باشه پس، پس فردا خونه باش پسرم.

سری تکون دادم‌

بابا که رفت نفسمو دادم بیرون‌..

واقعا باید خودم همه چی رو تموم می کردم.

سوار ماشین شدم و‌سمت خونه روندم اما تموم فکر و ذکرم سمت پس فردا شب بود که‌چه اتفاقی می افته!!

درست بود شاید ابروی بابا می رفت یا حتی شهلا دلش می شکست اما بهتر ازاین بود بعدا توی زندگی به مشکل بربخوریم.

****

دستی به لباسم کشیدم مامان لباس محلی بلوچی رو داده بود پوشیده بودم زیاد از کت و‌شلوار خوشش نمی اومد.

همیشه میگفت تو پسر بلوچی پسر پس یاد بگیر که راه رسم رو اشتباه نری.

مامان دستی به صورتم زد و‌ گفت :

-الله نگهدارت پسرم.

الله ‌پشتو پناهت بلاخره دارم به ارزوی چندین ساله ام می رسم.

دارم دامادیت رو می ببینم

تو دلم نیشخندی زدمو سکوت کردم.

مامان که دید حرف نمی زنم لبخندی زد.

-می دونم داری خجالت میکشی.

ولی خوب خجالتت می ریزه پسرم.

باباتم عین تو بود.

ابروهام بالا پرید.

من هرچی بودم خجالتی نبودم.

-مگه دخترم که خجالت بکشم مامان!!؟

اگه موافقی بریم بیرون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *