-یاخدا چته مهراوه چرا رنگت پریده!!؟

خواستم‌ حرف بزنم اما صدام در نیومد.

بغض راه حرف زدنم رو بسته بود‌

لبام عین ماهی باز و بسته شد.

نرگس بیشتر نگران شد.

دستم رو گرفت و‌ اورد کنار صندلی منو نشوند کنارش..

دستی به گونه ام کشید.

نگاهم رو بالا اوردم.

-تو چرا این‌همه یخی دختر اصلا چه اتفاقی افتاده هان!!؟

لبم رو گازی گرفتم.چند دقیقه پیش داشت تو مغزم رژه می رفت.

اروم شروع کردم به اشک ریختن..

اون چجوری و از کجا فهمید.

دلم می خواست برم و با یکی درد دل کنم اما زبونم نمی چرخید که حرف بزنم.

نرگس دستم رو گرفت و بلندم کرد.

-حالت خوب نیست چرا اومدی کلاس.

پاشو بریم اب بزن به صورتت و‌برام بگو چی شده..

وادارم کرد که بلند شم‌..

نگاه اشکیمو بهش دوختم و‌بازم هیچی از گلوم خارج نشد‌.

لعنت به این ضعف..

بدون حرف همراه معظمه رفتیم سرویس بهداشتی.

اب سرد که به صورتم خورد شکی بود که صدام باز بشه.

نفس عمیقی کشیدم.

چند تا مشت دیگه ام زدم‌به صورتم…

معظمه با خنده گفت :

-بسه دیگه بابا دوش گرفتی جو نگیر نشو دیگه..

نگاه غمگینی بهش کردم لبخند از رو لباش محو شد.

اهی کشید و گفت :

-بگو ببینم الان چی شده که ابغوره گرفتی!!؟

کیفم رو روی دوشم‌ جابه جا کردم و با صدای گرفته ای گفتم :

-الان تایم کلاسه بریم بعدش میگم.

داشتم می رفتم که بند کیف رو گرفت و کشید.

لب زد :

-کجا کلاس دوری شروع شده این تایم پرید…

پوفی کشیدم و گفتم :

-خیله خوب بیا بریم.

.روی صندلی نشستیم با نفس عمیقی شروع کردم همه چی رو گفتن..

از قضیه جعبه شیرینی و قورباغه های داخلش تا همین چند دقیقه پیش و‌ حرکتی که مهران زده بود

نرگس فقط با چشم های گرد شده خیره بهم بود.

وقتی حرفام تموم شد گفت :

-لعنتی چه کارها که نکردی واقعا تو اون قورباغه رو گذاشتی داخل جعبه ی شیرینی!!؟

سرمو تکونی دادمو گفتم :

-اره تا الان داشتم روضه می خوندم ها..

یه دفعه پقی زد زیر خنده..

از صدای خنده ی یهویش ترسیدم‌.

بلند بلند می خندید.

-زهرمار اروم باش همه رو خبر دار کردی.

اونقدر خندید که اشک از چشم هاش روون شد.

سرم رو بلند کردم‌…

خودمم خنده ام گرفته بود.

بریده بریده گفت :

-وای دمت گرم دختر…حقش بود به مولا..

نیشمو باز کردم و گفتم :

-چاکر شما..

یهو نیشش بسته شد و گفت :

-راستی مهران گفت حتما باید سرکلاسش باشی.

باهات دشمن شد رفت…

ازاین به بعد باید خیلی مواظب باشی…

اهی کشیدم.

-اره از حرف هاش خیلی ترسیدم.

خیلی بد بود.

پوفی کشید و گفت :

-حالا شاید همینطور حرفی زده.

دستام رو مشت کردمو گفتم :

-همینطوری اون حرفی نمیزنه…

تهدید کرد اما من کم نمیارم بازم مثل قبل جوابش رو میدم این دفعه بدتر.

معظمه نگاهی با شک بهم انداخت ‌

-تو رمانا بود یه پسر و دختر کل می انداختن اخرش عاشق هم میشدن..سرگذشت شما هم اینطوری نشه مهراوه.

نیشخندی زدمو گفتم :

-خرم عاشق یه مرد زن دار بشم بعدم دین ما دوتا متفاوته همچین چیزی اصلا نمیشه..

اون سنی من شیعه نقطه مقابل هم..

معظمه شونه ای بالا انداخت و گفت :

-وقتی حرف عشق باشه همه چیز ممکن میشه مهراوه.

دیگه داشت زیادی توهم میزد.

نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم :

-پاشو پاشو نیم ساعت مونده به کلاسش بریم توام داری زیادی توهم میزنی…

دهن کجی بهم کرد و از جاش بلند شد.

منم از جام بلند شدم و باهم رفتیم سمت کلاس این عفریته ‌..

حالم ازش بهم میخورد…

اما نباید از خودم ترسی نشون میدادم اگه کاری می کردم که بفهمه ترسیدم خیلی کارها انجام میداد.

با کمال ارامش وارد کلاس شدیم.

ما اولین نفرا بودیم که وارد کلاس شدیم.

هنوز کسی نیومده بود.

معظمه با غیض گفت :

-بفرما خانم هول کسی نیومده هنوز..

دستی به شونه اش زدمو گفتم‌ :

-توام جای من بودی هل می کردی حالا بنظرت بیاد چه حرکتی برای تلافی نشون میده!!؟

معظمه شونه ای بالا انداخت و گفت :

-این استاده عجیبه کلا درکش نمی کنم ولی شاید قصدش بوده بترسونتت..

قدمی عقب برداشتم و گفتم :

-فکر نکنم ولی کنجکاوم بدونم اولین تلافیش چیه‌

-توام دیوونه ای ها.

خنده ای سر دادمو نشستم.

کم کم بچه ها اومدن هرچی ساعت می گذشت استرس منم بیشتر میشد…

****

مهران 

کیفم رو چنگی زدم.

کلاس داشتم اونم بااون دختره نقشه هایی که براش کشیده بودم معرکه بود.

داشتم از اتاق می زدم بیرون که گوشیم‌زنگ خورد.

بازم مامان بود.

پوفی کشیدم و جواب دادم :

-بله!

صدای اشفته ی مامان تو گوشیم پیچید ناخوداگاه از حرکت ایستادم.

دلهره برم داشت.

-مهران پسرم…

داشت گریه ام می کرد.

-جانم!!؟

مامانم چی شده چرا داری گریه میکنی!!؟

مامان با بغض گفت :

-پسرم بابات…

-بابام چی مامان جون به لبم کردی حرف بزن.

-بابات پسرم تیر خورده نمی دونم چکار کنم

چشم هام گرد شد با تعجب گفتم :

-چی میگی مامان بابا برای چی باید تیر بخوره!!؟..

مامان گریه ای سر داد‌

قلبم به درد اومد.

-دارم راست میگم مهران بابات تیر خورده..

توروخدا بیا خون ریزی داره من نمی دونم چرا کنم.

-باشه باشه تو اروم باش من میام الان..

مامان با صدای بغض داری باشه ای گفت و بعد قطع کرد…

گوشی رو‌گذاستم توی جیب کتم و پوفی کشیدم.

با قدم های بلند از دانشکده زدم بیرون.

سوار ماشینم شدم…

نگران بودم یعنی چه اتفاقی افتاده بود.

ماشین رو حرکت دادم و با سرعت سمت خونه روندم.

حدود نیم ساعت طول کشید تا رسیدم خونه‌

پام رو زدم رو ترمز صدای جیغ لاستیک ها به گوشم رسید…

با هول از ماشین پیاده میشم

در خونه باز بود.

کل حیاط بهم ریخته شده بود و پر از خورده شیشه.

بازم تعجب کردم…

با نفسی حبس شده وارد ساختمون خونه شدم‌.

صدای گریه ی مامان به گوش می رسید.

رفتم داخل پذیرایی 

با دیدن اینکه بابا روی زمین افتاده و مامان بالاسرش گریه میکنه قلبم اومد تو دهنم..

پهلوی بابا پر از خون بود‌

نگاه بی رمقش بالا اومد لبخند کمرنگی زد

مامان رو به من گفت :

-اومدی پسرم‌الان‌چکار کنیم‌!؟؟

-باید زنگ بزنیم اورژانس…

بابا به سختی نالید :

-نه نباید پای پلیس به این ماجرا باز یشه به دردسر می افتیم‌.

جا خوردم از حرفش..

چرا نباید پلیس خبردار میشد مگه چکار کرده بود.

اخم غلیظی کردم.

مامان فقط داشت اشک می ریخت.

با جدیت گفتم :

-چرا نباید بریم بیمارستان یا اینکه پلیس پا درمیونی کنه!؟؟

اصلا علت این تیر چیه بابا.

کی جرات کرده بهتون شلیک کنه بابا اینجا چخبر بوده‌

بابا دستی به پهلوش زد.

ناله ای سرداد با صورتی جمع شده گفت :

-فعلا وقت این حرفا نیست کمک کن این گلوله رو از بدنم در بیارم..

-این کار من نیست بابا کار دکتره.

الان زنگ می زنم اورژانس..

بعد گوشیم رو چنگی زدم و خواستم شماره ی اورژانس رو بگیرم که مامان با بغض گفت :

-نه زنگ نزن پسرم..

بذار بهت بگم چی شد.

درگیری پیش اومد یکی اومد اینجا با اسلحه بابات رو تهدید کرد‌.

کتک زد من دیدم اگه کاری نکنم بابات رو ممکنه بکشه‌

اسلحه برداشتم‌و از پشت بهش شلیک کردم‌..

اونم به پهلوی بابات شلیک کرد تیر دومی رو هم زدم.

اون مرده کشته شد 

همسایه ها در زیاد زدن تا ببینن چی شده اما من در رو باز نکردم…

از چیزهایی که می شنیدم چشم هام گرد شد.

باورم نمیشد این اتفاقات افتاده.

-جنازه اش کجاست!؟؟

مامان با اشک گفت :

-تو انباری پشت خونه است.

نفسم رو بیرون دادم…

-مطمئنی که مرده مامان شاید زنده اس..

هق هق اش بلند شد…

-نمی دونم نمی دونم من یکی رو کشتم ‌

بخدا نمی خواستم..

ادامه ی حرفش رو نزد ‌

با مهربونی رفتم سمتش..

کشیدمش تو بغلم..

-اروم باش مامان همه چی درست میشه قول میدم.

حالا پاشو کمک کن بابا رو ببریم تو اتاق باید گلوله رو دربیاریم

مامان فین فینی کرد و از جاش بلند شد.

با کمک مامان بابا رو بردیم توی اتاق..

گذاشتمش روی تخت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *