محمود خان گوشه ی تخت بابا نشست.

زل زد توی چشم های بابا و گفت :

-خوب تعریف کنید چی شده!!؟

بابا نفس عمیقی کشید و گفت :

-تعریف میکنم اما قبلش مهران و شهلا رو باید بفرستیم برن 

جونشون در خطره.

محمود خان تعجب کرد..

بعد انگار حرف بابا رو درک کرد با رنگی پریده گفت :

-یعنی‌چی جونشون در خطره اصلا قضیه چیه 

محمود خان دستی توی موهاش کشید 

-اینجا چنبره نمی فهمم.

نفسی بیرون دادم و بعد شروع کردم به چیز هایی به بابا به من گفته بود‌

حرفام که تموم شد سرم رو بلند کردم کردم 

محمود خان فقط تعجب کرده بود.

-یعنی الان پای شهلا هم گیره..

دختر من..

اخمی کردم دختر من دختر من میزد

بفکر بابام یا من نبود

نگاه معنی داری به بابا انداختم که‌خودش فهمید.

اونم اخمی کرد و گفت :

-محمود اینجا جون پسر منم در خطره.

اگه بفکر جون شهلا نبودم زنگ نمی زدم بهت که بیای اینجا

حالا عوض این حرفا زنگ بزن خونه به شهلا بگو اماده یشه

محمود خان نیشخندی زد و گفت :

-دختر من جایی نمیاد 

هرجا میخوای بری تنها برو

-چی میگی محمود شهلا زن مهرانه هرجا اون رفت باید دنبالش بره اینجا هم اگه بمونه جونش در خطره

محمود خان باشه ای گفت و بعد گوشی رو چنگی زد و شماره ای رو‌گرفت.

****

مهراوه 

شب با حس خشکی گلوم چشم هام رو بازکردم.

حس کردم خیلی تشنمه.

از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون 

کورمال کورمال رفتم سمت اشپزخونه همه جا تاریک بود.

وارد اشپزخونه شدم بدون اینکه چراغ رو روشن کنم سمت یخچال رفتم و درش رو باز کردم.

بطری اب رو چنگی زدم و از سر کشیدم..

صدایی به گوشم رسید ترسیده عقب برگشتم که بینیم به چیز سختی برخورد کرد

دستی دور کمرم حلقه شد و باز صدای حال بهم زن اشکان توی گوشم پیچید 

-می ببینم اهو‌ باز اسیر شد 

نمی خوای جفتک بندازی!!؟

نفسم رو بیرون دادم با تنفر زل زدم توی چشم هاش و گفتم :

-چی از جونم میخوای!!؟

نمی فهمی ازت متنفرم!!؟

خنده ی ارومی کرد و گفت :

-چون ازم متنفری دارم سمتت جذب میشم هرچی تو ازمن دوری کنی من بیشتر میخوامت‌

سرش رو نزدیک کرد و ادامه داد :

-فکر کردی با یه جواب نه من ازت دست میکشم‌!!؟

نه عزیزم تو برای منی کل وجودت برای منه

نمی ذارم کسی از راه نرسیده تورو ازمن بگیره.

حتی شده بزور زن خودم کنمت این کار رو میکنم.

بااین حرفش لرزی برم داشت.

تکون چی به خودم دادم و گفتم :

-ولم کن عوضی

خندید دستش رو از زیر پیراهنم رد داد و به برامدگی های بدنم رسوند.

حالم داشت بد میشد خودم رو‌ لعنت کردم که چرا سوتین نپوشیده بودم

-جوون ازاد و رها هم هست 

مالشی به یکیشون داد 

داشت حالم بهم میخورد با غضب گفتم :

-دستت رو بکش وگرنه من می دونمو با تو 

خنده ای سر داد.

-می خوای چکار کنی نکنه باز جفتک بندازی!؟؟

ایندفعه دیگه نمی تونی کاری کنی 

اووف چه نرمه..

فشار دستش رو بیشتر کرد ترسم این بود کسی سر برسه

خودم رو تکونی دادم و گفتم :

-ولم کن الان یکی میاد 

تو کلو خندید و گفت :

-کسی نمیاد بذار خوش بگذره 

سرش رو توی گردن من فرو کرد و نفس عمیقی کشید بعد با دندوناش گاز محکمی گروفت که حالم بد شد

اشکام تند تند روی گونه ام روون شد این دفعه دیگه نمی تونستم جلوش رو بگیرم نمی تونستم جلوی کثافت کاریش رو بگیرم

بخاطر ابروم مجبور بودم سکوت کنم 

این مار رو خودم تو استین پرورش داده بودم و حالا هم باید تحمل می کردم.

سرش پایین اومد دکمه ی لباسم رو باز کرد

برامدگی هام پرید بیرون

با شهوت زل زده بود بهشون 

-جووون یادته چقدر کوچک بودن خودم سایز بندیشون کردم

الانم باید استفاده کنم ازشون

سرش پایین اومد که بره سمت برامدگی هام که ناخوداگاه دستم به حرکت و‌اومد سمت موهاش 

با تموم قدرت موهاش رو گرفتم و کشیدم که ناله ای سر داد 

ازم فاصله گرفت موهاش رو ول کردم و سریع ازش فاصله گرفتم 

از اشپزخونه با سرعت زدم بیرون

نموندم که ببینم چی میشه فقط فرار می کردم.

تا پله ها رو بالا رفتم و رسیدم به اتاقم به نفس نفس افتاده بودم.

در رو قفل کردم و پشت در خودم رو ول کردم.قلبم عین چی تو سینه می زد.

سرم رو روی دستام گذاشتم فردا باید می رفتم اینجا دیگه امن نبود 

تا وقتی اشکان بود امن نبود

****

مهران 

شهلا توی ماشین نشست اخمی کردم

با رنگی پریده سلامی کرد

با سردی جواب سلامش رو دادم 

بلاخره هرطور بود بابا مارو راهی کرد 

-داریم کجا می ریم!؟؟

دنده رو جا زدم و بدون اینکه نگاهی بهش بکنم گفتم :

-نمی دونم..

سرعتم رو بیشتر کرد عصبی بودم بابا زیادی جدی گرفته بود 

چند روزی از دانشگاه مرخصی گرفته بودم 

بااین کار بابا از کار زندگی کلا افتاده بودم

توی جاده افتادیم نزدیک های غروب بود و جاده ام خلوت 

میشد گفت انگار ما فقط توی جاده بودیم 

سرعتم رو بیشتر کردم

حس خوبی به این تکو‌تنهایی نداشتم.

حدود پنج کیلومتر رفتم که دیدم دوتا ماشین از تو خاکی افتادن دنبالمون.

چشم هام گرد شد 

یکیشون خواست ازم سبقت بگیره که نذاشتم 

فرمون رو پیچوندم و‌ماشین رو وسط قرار دادم 

سرعتم رو زیاد تر کردم اما فایده ی چندانی نداشت…

شهلا با ترس به عقب خیره شد

-یا خدا اینا مین مهران!!؟

عصبی غریدم :

-نمی دونم فقط بشین سرجات و زبون به دهن بگیر تا از این مخمسه نجات پیدا کنی 

حرفم هنوز تموم نشده بود که صدای شلیک گلوله اومد بعد ماشین بود که از حرکت عادی کنده شد و‌شروع کرد به پیچ و تاب خوردن 

فرمون توی دستم بود

لعنتی ها لاستیک رو زده بودن…

لاستیک ترکیده بود

شهلا حیغی کشید 

خواستم ماشین رو ثابت نگه دارم اما نمیشد ماشین در حال پیچ و تاب خوردن بود تا جایی که چپ شد ‌و‌چند غلت زد 

سرم محکم به سقف ماشین برخورد کرد 

درد شدیدی توی گردنم پیچید و بعد تاریکی مطلق 

****

راوی

نیشخندی به ماشین چپ شده زد..

سیگارش رو عمیق دود کرد و لب زد :

-حسین چه خوش اشتها بوده که فکر می کرد با فراری دادن پسرش همه چی تمومه

دوتاش رو در بیارین یالا 

ادمای رحمت چشمی گفتن و‌سمت ماشین رفتن

رحمت با نیشخند گفت :

-بالاخره بدست اوردم پسر حسین

مهران رو از ماشین در اوردن شهلا کل سرش خونی بود

اون رو هم در اوردن 

دوتاشون غرق خون بودن رحمت قدمی جلو برداشت و‌سمت اداماش رفت که بالای سر مهران و‌شهلا ایستاده بودن.

رحمت دود سیگار رو از گلوش ول داد.

نگاهی به شهلا انداخت و گفت :

-حتما زنشه 

ببینید مرده یا زنده اس 

عبدالرحمان سرش رو بلند کرد و‌نگاه عمیقی به دختره کرد 

کنارش نشست و نبضش رو گرفت 

درحال زدن بود اما ضعیف..

-زنده اس نبضش میزنه اما خیلی ضعیفه

پوفی کشید..

-نبض این پسره رو هم بگیر 

عبدالرحمان چشمی گفت و نبض مهران رو‌هم گرفت 

نبض مهران هم میزد 

-اینم زنده اس اقا 

رحمت نیشخندی زد و گفت :

-هردوشون رو بذارین تو ماشین

یه خبر هم به حسین بدین و بگین رحمت گفت پسرت رو فراری میدی گیر افتاد 

عبدالرحمان چشمی گفت.

****

مهران 

با حس دردی توی سرم چشم هام رو باز کردم

تموم بدنم درد می کرد حس اینو داشتم‌که از بالای یه بلندی پرت شدم پایین 

نگاه گیجی به اطراف انداختم چه اتفاقی افتاده بود!؟

من کجا بودم!!؟

نگاهم رو برگردوندم با دیدن یه پیرمرد که با عصا با فاصله ازتخت نشسته ابروهام پرید بالا 

این مرد کی بود!!

کی بود که با یاد اوری تصادفی که کردم نفسم حبس شد 

باورم نمیشد این مرد..

ادامه ی فکر رو با بالا دادن یه تای ابروش کامل کرد 

-خوش اومدی نوه ی عزیزم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *