وارد خونه شدم مامان با شنیدن صدای در نگاهش بالا اومد 

ترس توی نگاهش بود.حق بهش می دادم مامان من ازارش به یه مورچه نرسیده بود حالا ادم کشته بود.

حق داشت بترسه..ترسی که تا اخر عمر همراهش بود.

لبخندی زدمو گفتم :

-سلام مامان بابا بهوش اومد!؟؟

مامان سری تکون داد و گفت :

-اره بهوش اومده.

-حالش چطوره درد کنه نداره!!؟

-خوبه..خوب که نه ولی می گذرونه دیگه.

-درد داره!!؟

مامان مکثی کرد سری تکون داد و گفت :

-نمی دونم همین که چشم باز کرد تورو خواست.

-کی بهوش اومده!!؟

-نیم ساعتی هست

نفسم رو بیرون دادمو گفتم :

-باشه پس من میرم پیش بابا.

****

مهراوه 

عمه شهین منو گرفت تو بغلش و محکم فشار داد.

-وای دختر تو چقدر خوشگل شدی.

بزرگ شدی خانم شدی.

حس کردم استخونام داره له میشه و خفه میشم.

عمه شهین انشالله تپل بود منم که لاغر..

بلاخره رضایت داد از بغلش بیام بیرون

لبخند زوری زدمو گفتم :

-لطف دارین شما عمه شهین..

عمه ریز ریز خندید ‌

همه احوال پرسی کردن و وارد خونه شدن حتی اقا سجاد شوهر عمه شهین.

اومدم در رو‌ببندم که نشد.

سرم رو بردم جلو با دیدن اشکان اخم هام کشیدم تو هم.

-خوشگله داشتی منو یاد می کردی ها!!؟

از در فاصله گرفتم از در فاصله گرفتم.

بهم نزدیک شد نگاه ترسونی به پشت سرم انداختم حیاط خالی بود هیچ کس نبود

خودش رو بهم رسوند پهلوم رو چنگی زد و هدایتم کرد توی تاریکی درست پشت درختی که کسی بهش دید نداشت..

خودش رو بهم فشرد نگاهش داشت برق میزد.

-داشتی منو فراموش می کردی اره!!؟

بذار یاد اوری کنم که چی بودیم منو‌تو قبلا..

دستش روی برامدگی های قفسه ی سینه ام نشست‌

فشاری بهشون داد 

-جووون سایزشون از قبلا بزرگتر شده.

دستو پنجه منه که اینطوری رشد کردن نه..

بذار برسونم به نود‌

داشت حالم بهم میخورد اخ خدا چرا اومدم.

ول خوردم خواستم خودم رو بکشم عقب اما نداشت محکم تر نگهم داشت..

-هیس کجا یکم خوش گذرونی کنیم دختر دایی..

سرش رو توی گردنم فرو کر و گاز محکمی از گردنم گرفت…

اخی گفتم.

نباید میذاشتم امشب خودم رو نجات میدادم فردا می زاهدان تا از دست این هوسباز در امان می موندم.

پام رو بلند کردم و محکم زدم وسط پاش اخی گفت و از درد عقب رفت…

روی زمین افتاد.

نفس عمیقی کشیدم و زود ازش فاصله گرفتم.

از ترس مثل بید لرزیدم.

نیم نگاهی بهش انداختم با چشم های نیمه باز خیره به من بود..

قدمی عقب برداشتم چشم هاش سرخ بود.

روی پاشنه ی پا چرخیدم و با قدم های بلند از اونجا دور شدم‌

نفسم رو بیرون دادم و خدا رو شکر کردم که امشبمم نجات پیدا کردم‌

وارد اشپزخونه شدم فاطمه با دیدن من ابرویی یالا انداخت و گفت :

-چرا رنگت پریده!!؟

نیشخندی زدمو گفتم :

-یه گربه سریش رو دیدم که ترسیدم اما دمش رو چیدم‌

فاطمه چشم هاش گرد شد نفهمید که چی گفتم توجه ای نکردم و رفتم سمت یخچال یه لیوان اب سر کشیدم.

****

مهران 

نگاهی به بابا انداختم.

چشم هاش نیمه باز بود لبخندی زدمو گفتم :

-خوبی بابا!!؟

بابا لبش رو با زبونش تر کرد و گفت :

-خوبم

-خداروشکر..

-گوش کن مهران به وسط حرفم نپر به چیزهایی که میگم خوب گوش کن.

نفسم رو بیرون دادم و گفتم :

-باشه ببخشین بابا حالا بگین.

بابا دستم رو فشاری داد و گفت :

-پدر من حاج حسن نیست پسرم پدر من یه مرد خشک متعصب و البته قاتل بوده که وقتی مادرم منو حامله بوده فرار میکنه.

از دستش فرار میکنه و منو بدنیا میاره و‌میده دست برادرش حس که منو بزرگ کنه‌

خودش هم میمیره.

چندسال می گذره ۱۵ساله شدم پدرم همه چی رو برام توضیح داد از گذشته ی پدرم گفت و گفت حق انتخاب دارم اما من اصلا نمی خواستم برگردم..

از شخصیتی که داشت خوشم نمی اومد.

گذشت گذشت تا اینکه همین چندماه پیش برادر ناتنیم منو پیدا میکنه.

اول از راه دوستی وارد میشه تا اعتماد منو حلب کنه اما من حس خوبی بهش نداشتم گذشت چند روز تا حسم درست شد گفت پدر میخواد پسرت رو ببینه گفت تو تنها کسی هستی که تونسته وارث بدنیا بیاره اما من قبول نکردم.

تهدید کرد گفت اگه نیایی جون خانواده ات به خطر می افتن اما من اصلا برام مهم نبود

تا اینکه دیشب یکی رو فرستاد تا به حرفی که زده بود عمل کنه‌

میخواست منو مادرت رو بکشه فقط تورو ببره.

اونا دنبال توان مهران.

نمی دونم دنبال چیه اما تو باید دست زنت رو بگیری و ازاینجا بری.

بایذ ازاینجا دور بشی پسرم

از حرف هایی که میشنیدم دلم چشم هام گرد میشد‌

باورم نمیشد حرفای بابارو.

انگار فیلم اکشنه‌

نگاه گیجی به بابا انداختم و گفتم :

-حرفاتون راسته بابا!؟؟

بابا سری تکون داد و گفت :

-اره پسرم برای چی باید با تو‌شوخی کنم!؟

حرفام جدی ان حونت توی خطره باید ازاینجا بری

خنده ام گرفت باید از اینجا می رفتم‌!!؟

واقعا خنده دار بود.

-کجا برم بابا!!؟

اتفاقی نمی افته مگه الکیه من جایی نمیرم.

بابا صورتش حمع شد.

-پسر باید ازاینجا بری دارم جدی میگم الکی که نمیگم.

-…من رو ببین هیچ شوخی ندارم پسرم.

این جنازه جنازه ی پسر برادر ناتنیمه‌ مهران بزودی میان سراغش باید ازاینجا بری..

توی صورتش خم شدم و‌ گونه ی های بابا رو نوازش دادم و گفتم :

-کدوم جنازه بابا!؟

من اون رو دوری سر به نیست کردم.

نگران نباشین.

بابا رنگ چهره اش پرید.

-چطوری سر به نیستش کردی چرا قبل اینکه کاری انجام بدی به من نگفتی پسر!!!

شونه ای بالا انداختمو گفتم :

-لازم نبود وقتی مامان داره می ترسه..

بابا دندوناش رو هم سایید و گفت :

-باید از اینجا بری همین امروز زنگ می زنم به محمود خان.

زنتم همراهت میبری.

دهنم بسته شد و چشم هام گرد.

دلیل این‌همه پریشون بودن بابا همین‌موضوع بود اما فکر نمی کردم که چندان مهم باشه.

-گوشی منو بیار مهران.

****

مهراوه 

عمه نگاهی بهم انداخت و‌با لبخند گفت :

-خوب بهتره نا اینجاییم این حرف رو بزنم و برم 

مامان سوالی به عمه خیره شد 

-چی شهین جان!؟

عمه نگاه خریداری بهم انداخت و گفت :

-دلیل اصلی برگشتن من که مهراوه جان هستن..

خوب میخوام مهراوه رو برای پسرم خواستگاری کنم حمید جان.

توام که هم که منو میشناسی هم پسرمو

دستش یه دهنش می رسه خون ماشین کار مناسبم داره.

حالا نظرتون چیه

از حرف های همه شهین شکه بودم

اشکان فقط با چشم های مرموز به من خیره بود.

بابا نگاهی بهم انداخت و گفت :

-والا کی بهتر پسر خواهرم حرف اخر رو مهراوه میزنه دختر من هم عاقله هم بالغ4

عمه شهین خنده ای کرد و سرش رو کرد سمت من و گفت :

-خوب دخترم حرف پدرت رو که شنیدی واگذار کرد به‌خودت.

نظرت هرچی باشه برای ما قابل اخترامه..

چقدر مهربون و قشنگ حرف زد

طوری حرف زد که من شرمنده شدم از اینکه میخواستم بگم نه.

اب دهنم رو قورت دادم.

چند دقیقه ای گذشت صدای خنده ی عمه شهین اومد.

-پس عروس خانم راضی هستن.

سکوت علامت رضاست

سرم رو‌بلند کردم اشکان بهم زوم بود.

نه نه نمیشد اصلا نمی تونستم زن این مرد بشم.

حال بهم زن ترین مرد دنیا بود.

زود لب زدم :

-نه عمه من کس دیگه ای رو دوست دارم.

عمه بااین حرف من لبخند از رو لباش محو شد شکه شده بهم نگاه‌کردن.

تازه فهمیدم چی گفتم دیر شده بود برای درست کردن حرفم.

بابا یه تای ابروش رو بالا انداخت.

-یکی دگه رو دوست داری!!؟

یعنی چی مهراوه 

اشکان با غضب بهم زل زده بود.

دندوناش رو هم سایید.

عمه گفت ناراحت نمیشه اما با شنیدن حرفم ناراحت شده بود ‌

چون اخم ریزی کرده بود مامان هم لبش رو گاز گرفته بود

همه ساکت بودن و زل زده بودن توی دهن من تا ببینن چی میگم.

نفس عمیقی کشیدم باید برای همیشه از دست اشکان خلاص میشدم.

نگاه خونسردی به بابا انداختم.

-اره بابا استاد دانشگاست چند ماهی میشه همو دوست داریم.

نگاه به اشکان ننداحتم.

بابا نفسش رو بیرون داد و گفت :

-باشه دخترم..

گفتم نظرت هرچی باشه احترام می ذارم روش.

****

مهران 

محمود خان نگاهی به بابا انداخت.

با چشم های گرد شده گفت :

-چه اتفاقی افتاده 

این چه حال روزیه پدرت داره

نفس عمیقی کشیدمو گفتم‌ :

-ماجراش مفصله بشین محمود خان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *