-…ندیدی که جواب رد داد دوباره برم چی بگم ؟؟؟
دختر که برات کم نیست نخواست که نخواست..
مامان که درد منو نمی فهمید..
من تازه فهمیده بودم که چقدر مهراوه رو میخوام..
دوسش داشتم

کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم :
-مامان دختر کم نیست برای من اما من فقط مهراوه رو میخوام
اونو دوست دارم…
اون منو به جنون می رسونه نه دخترای دیگه به دایی باز بگو خواهش میکنم..
مامان از جاش بلند شد..
انگشت اشاره کرد سمتم و با صدای خفه ای گفت :

-نه اشکان همینکه گفتم.
دیگه به داییت حرف نمی زنم توام پسر من باشی قبول میکنی و دور دختر داییت رو خط میکشی
چرا چون غرور مادرت رو خورد کرد
اگه برات مهم نیست دیگه نمی دونم چی بگم اون دست خودته..
این حرف رو زد و‌از اتاق زد بیرون

عصبی بالشت رو از روی تخت برداشتم و پرت کردم روی زمین..

-لعنتی لعنتی..

****

مهراوه

وارد اتاق شدم همه بچه ها در حال نماز خوندن بودن
از خستگی و دل درد داشتم می مردم
امروز پریود شده بودم اوضاعم داغون بود..

غذام رو از سلف گرفته بودم گذاشتم رو روی تخت خودمم خوابیدم دراز کشیدم..
نرجس نمازش تموم شده بود
نگاهی بهم انداخت و گفت :

-خوبی!؟؟
سرم رو به علامت منفی تکون دادم و گفتم :
-نه..
پریود شدم دلم داره درد میکنه..
لبش رو گاز گرفت و گفت :
-اخ بمیرم برات الان برات نبات داغ درست میکنم
لبخند ارومی زدم
توی خودم جمع شدم بقیه دخترا هم هی سوال پرسیدن که چت شده منم دردمو گفتم‌.

نرجس نبات داغ برام درست کرد و اومد نزدیک تخت..
با دست تکونی بهم داد و‌گفت :
-پاشو‌نبات داغت رو بخور

 

لیوان رو داد دستم لبخند زوری زدمو گفتم :
-ممنون..
نرجس لبخند عمیقی زد و جواب داد :
-نوش جونت بخور
داغ داغ بخور که برات خوبه..

باشه ای گفتم درد داشت امونم رو می برید اما اروم اروم شروع کردم به خوردن..
تو چهرش یه چیزی بود انگار میخواست حرفی بزنه..
نگاهی یه پشت سرش انداخت

بچه ها مشغول حرف زدن بودن و کسی حواسش به ما نبود..
نرجس خودش رو کشید جلو و گفت :

-بگو ببینم مهراوه این هفته کی وقت خالیه باهم بریم بیرون!؟؟
لحنش اروم یود..
سوال برام پیش اومد..

ابرویی بالا انداختم و گفتم :
-ازاد که اره اخر هفته حالا چرا دوتایی!!؟
نرجس لبش رو گاز گرفت و گفت :

-باتو راحترم بعد میخوام درمورد موضوعی حرف بزنم کسی نباشه بهتره..
میریم رستوران..
غذا میخوریم..
می ریم می گردیم هوم!!؟
سرم رو به عنوان باشه تکون دادم خندید

پرید تو بغلم و دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت :
-خوب مبارکه…
از فاصله گرفت..

-حالا چرا مبارک..
نیم چه لبخندی زد و دم گوشم کرد و‌گفت :
-وقتی اولین بله رو گفتی تا اخرش بله رو میگی..
اینو گفت و سریع از جاش بلند شد و رفت
من موندمو یه عالمه بهت و سوال توی ذهنم..

****

توی عالم خواب بودم که با صدای ویبره ی گوشیم چشم هام رو باز کردم.
همه جا تاریک بود‌.
با خواب الودگی نگاهی به صفحه انداختم

شماره ی غریبه بود..
بی خیال زدم روی بی صدا و دوباره خواستم بخوابم که خوابم نبرد
نگران شدم نکنه اتفاقی برای بابا یا مامان افتاده بود..
از جام بلند شدم و‌از اتاق بیرون رفتم..

گوشی دوباره زنگ میخورد
با اخم لمس سبز رنگ رو کشیدم و با سردی گفتم :

-بله!؟؟
هیچ صدایی نیومد فقط صدای نفس کشیدن از پشت گوشی می اومد

 

چند لحظه ای گذشت هیچ‌صدایی نیومد
عصبی گفتم :

-الو چرا حرف نمیزنی!؟؟
همین حرفم کافی بود که صدایی به گوشم برسه..

-جیغ نزن خانمم منم اشکان..

با شنیدن صدای اشکان دنیا دور سرم چرخید و لرزی بهم وارد شد
اون از کجا شماره ی منو اورده بود!؟
ناباور لب زدم :
-اشکان!!

خندید صدای خنده اش رو‌شنیدم حالت تهوع بهم دست داد
تموم خاطرات گذشته و چند روز پیش ازجلوی چشم هام رد شد

-اره اشکانم..
دلم برای صدات تنگ شده بود ببخشید این موقع زنگ زدم..
دندونام رو روی هم ساییدم
از عصبانیت به نفس نفس افتادم

-خفه شو خفه شو احمق..
به چه جراتی به من زنگ زدی پسره ی هرزه..
ازت متنفرم بی ناموس..
ازت بدم میاد هوسباز..
دیگه بهم زنگ نزن وگرنه ایندفعه بابام رو می ندازم به جونت.

اسمم رو‌صدا زد :

-مهراوه..
صبر نکردم تا ببینم چی میگه..
گوشی رو سریع کردم..
حالم بد شد..
اشکام با شدت بیشتری روی هم روون شد…
دل درد و حالت تهوع امونم رو بریده بود
شروع کردم به فین فین کردن
با کمری خمیده خواستم برم سمت اتاق اما پاهام نمی رفت سمت دلم می خواست گریه کنم
باید با خودت خلوت می کردم..

بخاطر همین از رفتن به اتاق منصرف شدم روی پاشنه ی پا چرخیدم و رفتم سمت حیاط..
همون موقع‌گوشی توی دستم لرزید
از طرف اشکان بود
نگاهی به پیام انداختم..

-فکر نکن دست از سرت بر میدارم مهراوه
اونجایی دل تو خوش نکن ازم دوری دنبال کارای انتقالیمم
سریع میام اونجا نمی ذارم دور برداری..
اینو خوندم نفسم رفت می خواست بیاد اینجا!!؟
وای نه..
حضور اشکان رو نمی تونستم تحمل کنم..

داشت سرم گیج می رفت..
این چه زندگی نحسی بود که داشت برام رقم میخورد..

****

مهران

از این زنجیر خسته شده بودم
چند روز اینجا بودم حموم نرفته بودم
خبری از شهلا نداشتم نگرانش بودم..

اشکان طبق معمول داشت به تصویر روی دیوار نگاه می کرد وبا خودش حرف می زد..
نگاهی بهش انداختم..

-میشه دستم رو باز کنی
میشه شهلا رو ببینم
میشه برم حموم..
من یه ادمم نه یه حیوون پدربزرگ.

از این حرفم برگشت چشم هاش برقی زد

-چی گفتی!؟؟
پوفی کشیدم..
-یعنی نفهمیدی!!؟
تند سرش زو تکون داد و‌گفت :

-نه دوباره بگو..
پوفی کشید و گفتم:

-گفتم میخوام برم حموم..
-نه یه کلمه گفتی که ارزوی شنیدنش رو داشتم دوباره بگو..

 

می خواست کلمه ی پدر بزرگ رو بشنوه!!
شاید بااین راه میشد کاری کرد تا لاقل شهلا رو‌نجات بدم..
اب دهنم رو قورت دادم و‌گفتم :

-پدربزرگ
قهقه ای زد و‌اومد سمتم کنارم نشست
خواست منو بگیره تو اغوشش که خودم رو‌کشیدم کنار و‌گفتم :

-بدنم بو میده پدربزرگ
اگه بشه برم حموم…
اشکان خندید خوب پس این قلقلش بود
دستی زد روی بینیم و‌گفت :
-باشه پسرم میگم بیان ببرنت حموم..
اب دهنم رو قورت دادم
-یه چیز دیگه ام هست پدربزرگ..
شهلا..

اشکان یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت :
-شهلا کیه!؟؟
نکنه همون دختره که همراهته!!؟
-اره شهلا هم همرام بیاد خیلی کمرم درد میکنه
همراهم بیاد ارومم کنه..

اشکان نیشخندی زد و‌گفت :
-باشه میگم امادش کنن
فقط یادت باشه اون دختر زیر خوابته‌ملکه یکی دیگه هس..
از ازاین فقط باید برای رفع نیازت استفاده کنی.

تو دلم از این لحنش فحشی بهش دادم
چیزی نگفتم
مجبور بودم که قبول کنم برای اینکه شهلا رو نجات بدم..

****

شهلا

در باز شد
با ترس سرم رو بلند کردم با دیدن همون مرد همیشگی از ترس توی خودم جمع شد..
دندوناش رو روی هم سایید و با تشر گفت :

-یالا گمشو بیرون..
قراره بری بدی
لرزی بهم وارد شد..
خودم رو عقب کشیدم و التماس وار گفتم:

-تورو خدا ولم کنید من شوهر دارم..
خدا رو که میشناشید من شوهر دارم ولم کنید تورو خدا..
مرده عصبی اومد جلو..

دستش رو‌جلو اورد و موهام رو چنگی زد و بلندم کرد
از درد ناله ای سر دادم
اشکم تند تند چکید چقدر حقیر شده بودم
بابام این موها رو شونه میکرد
می بوسید الان شده بودن ابزاری برای شکنجه کردن من.

صورتم رو مقابل صورتش قرار داد و با لحن زمختی توی صورتم داد زد :

-کری زنیکه میگم بیا بیرون چرا کولی بازی میاری هان!!؟
دستی روی موهام گذاشتم و گفتم :
-اخ تورو خدا ولم کن موهام..
مهران…
اروم اسمش رو صدا زدم..

هیچی نگفت و منو با عصبانیت از اون اتاق تاریک کشوند بیرون و پرت کرد روی زمین..
زانو هام روی زمین کشیده شد و‌از درد صورتم جمع شد…
-اینو ببرید بشورید شب مراسم داریم..

لرزی به بدنم وارد شد..
مراسم داشتیم!!؟
مراسم چی…
نگاه شک زده ام بالا اومد..
نیشخندی زد و اومد سمتم تو صورتم خم شد..
نگاهی به صورتم انداخت و گفت :

-امشب قراره به شوهرت سرویس بدی اما قبلش باید به ما هم حال بدی
حیف نیست حوری به این قشنگی اینجاست و ما ازش استفاده نکنیم!!؟
حالم ازش بهم خورد..
این مرد حالیش یود که من شوهر داشتم‌!!؟

حتی اگه منو نمی خواست ولی بازم شوهرم بود…
نگاه عصبی بهش انداختم
تف کردم توی صورتش چشم هاش بسته شد..
با غم و حرص قاطی لب زدم :

-تو‌ناموس حالیته مرد هان!!؟
رگو غیرت ایرانی بودن حالیته!!؟
اصلا بویی از غیرت بردی احمق…
من شوهر دارم..
بعد میگی بیام به شماهام سرویس بدم..
دستی روی صورتش کشید..

یهو چشم هاش باز شد
با عصبانیت بهم نگاهی انداخت چشم هاش سرخ شده بود
از ترس حرفم نصفه موند
دندوناش رو روی هم سایید و با داد نعره کشید..

-میکشمت هرزه مادر نزاییده کسی توی صورت رحمت تف بندازه….
دستش بالا اومد که بشینه روی صورتم که صدای داد اشنایی به‌گوشم خورد..

-چه گوهی داری میخوری حروم زاده!!
نگاه هردومون‌سمت مهران کشیده شد
باورم نمیشد
بلاخره بعد چند روز مرد من پیداش شد..
دست رحمت توی هوا خشک‌شده

مهران با صورت برزخی خودش رو رسوند سمت رحمت
تا به خودش بیاد یقه اش رو چنگی زد و‌از جاش بلندش کرد..

-لعنتی زورت به یه زن رسیده اره میکشمت..
بعد دستش رو بلند کرد و محکم کوبید توی صورتش

رحمت روی زمین پرت شد
درست کنار من
از ترس خودم رو کنار کشیدم
مهران دوباره خودش رو کشید جلو و شروع کرد به زدنش..
اونقدر زد تا اینکه رحمت بیهوش شد.

با نفس نفس ازش فاصله گرفت
بدن غرق در خون رحمت منو می ترسوند
حالم رو بد کرد..
از خون و زد و‌خورد می ترسیدم
برعکس جایی قرار گرفته بودم که این چیزا عادی بود..
همینطور خیره به رحمت بودم که صدای عصبی مهران اومد :

-به چی خیره شدی
تنه لشت رو جمع کن دنبالم بیا..
با صداش نگاه اشکیم رو بالا اوردم و‌ بهش زل زدم..
با عصبانیت بهم زل زده بود..
-کری میگم دنبالم بیا..
بااین حرفش سریع خودم رو تکونی دادم و از جاش بلند شدم.

****

اشکان

مامان نگاه عصبی بهم انداخت و گفت :
-برای چی می خوای بری اونجا هان!!؟
اینجا که بهتره..
نچتدریست راحتره بری اونجا چکار کنی پسر!؟؟
بخاطر اون مهراوه میخوای بری اره
اون نمی خوادتت چرا این همه خودت رو‌خوار میکنی..

کلافه دستی توموهام کشیدم و گفتم :

-مامان من دوسش دارم..
می ترسم از دستش بدم..
خواهش میکنم..
دل من مهمه..
من
به وسط حرفم پرید و گفت :

-نه اشکان باید فراموش کنی..
من مهراوه رو طلا هم بشه برات نمیگیرم..
رو‌کرد سمت بابا و‌گفت :

-تو یچیزی بگو مرد بهش این بچه کلا چیزی نمی فهمه..
پیله کرده به بچه ی برادر من..
یادت رفته چطور خوارمون کرد جلوی همه!؟

با غیض گفتم :
-مامان…
-یامان
رو مغزم رو اشکان
به ولای علی بخوای اسم مهراوه رو بیاری دیگه منو فراموش کن..
من این دختر توی دلم نیست
نمی خوامش
بااین دختر خوشبخت نمیشی.
دختر برادرم باشه ولی نمی خوام عروسم بشه تو چیزی کم نداری..
صبر کن خودم برات یه دختر خوب برات پیدا میکنم..

حرصی از جام بلند شدم و گفتم :

-مامان من کارای انتقالیم رو گرفتم و دارم میرم ایرانشهر..
دنبال کسی که دوسش دارم
هیچ تهدیدی نمی تونه منو از کارم منع کنه
به شماهم گفتم که بدونید
اینو گفتم و بعد از پذیرایی زدم بیرون

مامان فقط شکه شده لحظه اخر بهم خیره شده بود
صداش از تو پذیرایی به گوشم…

-بفرما تحویل بگیر اینم از پسرت که این‌همه سنگش رو به سینه میزنی..
وارد اتاق شدم دیگه صداش رو نشنیدم..
دستی توی موهام کشیدم
چرا کسی نمی فهمید من فقط مهراوه رو می خواستم نه کس دیگه رو.

****

مهران

با شهلا وارد حموم شدیم..
با ترس نگاهی به اطراف کرد و لب زد :

-اینجت کجاست!؟
چرا اومدیم اینجا!؟
یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم :

-نمی فهمی اینجا حمومه..
اومدی خودت رو تمیز کنی شب قراره تو رخت خواب بهم بدی..
با چشم های گرد شده خیره شد بهم..

-چی!؟؟
نیشخندی زدم و‌گفتم :

-چیه نکنه یادت زنمی قراره ازم تمکین کنی هوم‌!؟؟
با ترس بهم خیره شد
فقط می خواستم بترسونمش..
-یعنی چی!!
خودم رو بهش رسوندم و شونه هاش رو گرفتم وتکیه اش دادم به دیوار..

-چیه چرا ترسیدی!؟
بخوای خودت رو برای شوهرت تمیز کنی ناراحتی!؟

نگاه خیره ای بهم انداخت..
سرش رو پایین انداخت اشک روی چشم هاش روون شد..
نیشخندی زدم..

-چرا داری گریه میکنی!!!
الان زیر من باشی بهتره یا زیر ده تا مرد نامحرم..
من شوهرتم..
نگاهش رو بالا اورد و‌نذاشت ادامه بدم..

-نه تمیز میکنم..
شب بهت میرسم زنتم دیگه باید تمکین کنم حتی تو اگه منو نخوای
اخر جمله رو با بغض گفت..
با خونسردی ازش فاصله گرفتم..
سمت دوش رفتم و‌ شیر اب رو باز کردم.

-خوب خوبه پس لخت شو خودت رو بشور..
نگاهش رو بالا اورد و زل زد توی صورتم..
-جلوی تو..
-جلوی من چی مگه الان نگفتی شوهرتم پس چی شد..
-هیچی..

دستش سمت دکمه های لباس رفت و‌شروع کردم به در اوردن لباس هاش..

****

راوی

اشکان نگاه عصبی به رحمت انداخت
تموم سر و صورت اشکان کبود و زخم بود..

-حقت بود به ناموس ارباب اریندت چشم داشتی!!؟
چه کاری بودی کردی هان..
رحمت با درد گفت :

-پدر دختره داشت زیادی زر میزد بعد من عمو و بزرگتر این بچه ام نباید روی من دست بلند می کرد..
اشکان خم شد و‌ یقه ی رحمت رو چنگی زد
یقه اش رو کشید سمت خودش..

-فقط ببند دهنت رو رحمت
کوچکترین بی احترامی به خودش بکنی من می دونم با تو فهمیدی..
حالا گمشو تنه لشت رو ازاینجا جمع کن و برو

اینو گفت و‌خودش رو صاف کرد..
اشکان نگاه عصبی به رحمت کرد رحمت هم از جاش بلند شد و رفت..
اشکان ریز لب غری زد که یه دفعه صدای کیارش اومد..
-اقا!!؟
اشکان برگشت..
با بی حوصلگی گفت :

-چیه تو دیگه چکار داری!؟؟
کیارش سرش رو پایین انداخت و گفت :

-تلفن باهاتون کار داره اقا

اشکان با اخم نگاهی به کیارش انداخت و‌گفت :
-کیه!!؟
کیارش لب زد :
-نمی دونم اقا فقط گفت باشما کار داره..

اخمی کرد
قدمی جلو گذاشت تلفن بی سیم رو گرفت…
– برو بیرون..
کیارش گفت :

-چشم اقا.
کیارش که رفت بیرون اشکان با خونسردی گوشی رو گذاشت دم گوشش با جدیت گفت :

-الو..
همین که صدای اشکان توی گوشی پیچید‌خشم تموم وجود حسین رو پر کرد با غیض گفت :

-با پسرم چکار کردی حروم زاده..
اشکان با شنیدن صدای حسین دلتنگی به دلش چنگی انداخت
اما کلمه ی اخر رو که شنید اخم شدیدی کرد
“حروم زاده ”

-پیش صاحبشه..
نگران نباش جاش امنه..
حسین با دندون های کلید شده گفت:

-دست از سرت برنمی دارم میکشمت..
اون پسر منه احمق پسر من.
اشکان با غیض جواب داد..

-توام پسر منی و خون من تو رگاته
کیو دیدی به پدرش بگه حروم زاده..
حسین از اینکه اشکان گفت پدرشه حالش بد شد..
حالت تهوع بهش دست داد

-نه تو پدر من نیستی
هیچ پدری با پسرش این کارو نمیکنه..
صدای حسین بغض داشت..

-هیچ پسری از پدرش متنفر نیست
هیچ پدری جگرگوشه ی پسرش رو ازش جدا نمیکنه ولی تو‌کردی
زنم داره گریه میکنه
خون داره گریه میکنه..
تو پدری!!؟
نه به مولا نیستی تو حال بهم بزن ترینی کسی هستی که دیدم..
حالم ازت بهم میخوره..
پسرم رو پیدا میکنم ولی اینو بدون ببینمت میکشمت بهت رحم نمی کنم..‌
با یه تیر خلاصت میکنم
بترس از زمانی که ببینمت..
بترس از اون روز احمق..

اینو گفت و بعد گوشی رو‌ قطع کرد..
بوق ممتد ازاد به گوش اشکان خورد لباش داشت تکون میخورد ‌‌..
باور نمی کرد که این حرف ها رو از حسین بشنوه..
اما شنیده بود

با قلبی پر از درد گوشی رو از گوشش فاصله داد
نگاهی به گوشی انداخت و گفت :

-من نمی خواستم پسر..
نمی خواستم باهات دشمن بشم اما خودت خواستی..

****

مهران

شهلا با یه لباس حریر سفید روی تخت نشسته بود.
ابروهام رو تو هم کردم..
حرف های پدر بزرگ قبل از اینکه بیام اینجا یادم اومد

“خوب گوش کن چی میگم مهران
تو نوه ی منی..
از خونو گوشتو پوستو منی من نمی دونم تا چقد دیگه زنده باشم اما اینو بدون هرچی شد
هرچی گذشت تو جانشین منی..
هیچ کدوم از پسرام لیاقت وارث شدن منو ندارن..
اما تو..
خود منی..خود من..
وقتی وارث من شدی فقط حق داری یه ملکه داشته باشی اونم اون دختریه که قراره به عقدت در بیارم..
فقط باید از اون پسر دار بشی باید اون رو بیاری به حریمت..
باید عاشق اون باشی..
زن های دیگه فقط باید برات حکم زیر خواب رو داشته باشن
حتی همین شهلایی که الان اینجاست..
فقط به عنوان زیر خواب ”

حرف هاش کارهاش
داشت روم تاثیر می گذاشت کم کم داشت از این بازی خوشم می اومد
از قدرت داشتن خوشم می اومد
شهلا با دیدن من تکون ارومی خورد
بااخم وارد شدم و بعد در رو اروم بستم

نگاهی به من انداخت و لبش رو گاز گرفت..
رفت‌م سمتش باورم نمیشد که بخوام با شهلا بخوابم..
منی که از شهلا متنفر بودم الان می خواستم باهاش بخوابم..

نمی دونم چی شد که اینطوری شد اما حالا فقط می خواستم بدن شهلا رو بدست بیارم..
با صدای خفه و زمختی گفتم :

-بلند شو..
لرزی بهش وارد شد..
ازجاش بلند شد سرش پایین بود
تور روی صورتش رو کنار زدم و‌ دقیق بهش زل زدم..

-خوشگل شدی…
لبخند نامحسوسی روی لباش جا خوش کرد..
دستی زیر چونه اش گذاشتم
نگاهش میخ من بود
رضایت از چشم هاش می بارید..
این دختر زن من بود
تموم صورتش رو از نظر گذروندم هیچی کم نداشت که بخوام بذارمش کنار..

سرم رو جلو بردم و لبام رو گذاشتم روی لباش
چشم هاش بسته شد..
دستی دور کمرش حلقه کردم و‌کشیدمش سمت خودم..
لباش رو با خشونت کشیدم تو دهنم و‌شروع کردم به خوردن لباش..

شهلا هم دستاش رو توی موهام فرو کرد و‌شروع کرد به همراهی کردن باهام..

کم کم نیازهای مردونه ام داشت بیدار میشد..
فشاری به پهلوش اوردم و محکم چنگی به پهلوش زدم..
دستم بالا تر اومد پشت لباسش نشست.
تا به خودش بیاد
با تموم قدرت لباس هاش رو پاره کردم..

نگاه خماری بهم‌کرد..
سرم رو توی گردنش فرو کردم و گاز محکمی از گردنش گرفتم…
ناله ای سر داد
برام اهمیت چندانی نداشت..

خم شدم و‌وادارش کردم که روی تخت بخوابه..
دستی به وسط پاش رسوندم چنگی به وسط پاش زدم و..

*

مهراوه

نگاهی به اطراف کردم..
مغازه و لباس های قشنگ..
نمی دونستم کدوم رو انتخاب کنم..

نرجس لباسی جلوی خودش گرفت یه لباس خوشگل و قشنگ..
-به نظرت این قشنگه!؟؟
نگاهی بهش انداختم خوشگل بود..

-اره عزیزم خوشگله بهت میاد
نیم چه لبخندی زد..
-برای خودم نمیخوام که برای تو میخوام
ابروهام پرید..
سوالی گفتم :

-برای من میخوای!!؟
من که لباس دارم..
خندید خودش رو‌کشید جلو‌ و گفت :

-نه این برای جایی میخوایم بریم‌مناسب نیست
یه تای ابروم رو دادم بالا
مگه کجا می خواستیم بریم!!؟

-فقط یه رستوران مونده دیگه..
به وسط حرفم پرید و لب زد..
-هیس ساکت شو برو بپوش زود باش..
نتوتستم‌جلوش رو بگیرم
نرجس با هزارتا زور منو فرستاد داخل پرو و لباس رو داد دستم..
درم بست..

نفسم رو بیرون دادم امروز عجیب شده بود…
نگاهی از تو ایینه به خودم انداختم..
مانتوم انچنان بد نبود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *