«به نام او»
خیلی خوبه که تو اینجایی ساقی، نمی دونم اگه تو نبودی چطوری اینهمه سختی رو تحمل می کردم
-خوشحالم که اینجام…
با رفتن مریم فکرم به گذشته ها پر کشید
کوچیک بودم که مامان و بابام فوت کردن خودم چیزی به یاد ندارم ولی دیگران بهم گفتن که بخاری اتاقشون نشتی داشته و شب موقع خواب خفه شدن…از شانس بد یا خوب من اون شب خونه عزیز جون ..مامان مامانم بودم و برای همین من زنده موندم….از اون به بعد تا 41 سالگی با عزیز جون زندگی می کردم..ولی بعد از این که اونم فوت شد اومدم چهار محال و با عمو جلال و خانوادش زندگی می کنم….خانواده عمو رو خیلی دوست دارم…عمو جلال با این که خیلی خشنه ولی قلب مهربونی داره کم پیش میاد خندیدنشو ببینیم ولی نگاه مهربونش همه اخم و بد اخلاقی هاشو محو می کنه….
زن عمو مرجان هم زن مهربون و خوبیه…تو این چند سال واقعا در حقم مادری کرده و بین منو مریم هیچ فرقی نذاشته….مرتضی پسر عموم هم 2 سال از ما کوچیک تره و 41 سالشه…اونم پسر خوبیه ولی خیلی شیطون و سر به هواست و اصلا درس نمی خونه اگه فشارعمو نبود تا حالا درس و مدرسه رو رها کرده بود..میمونه مریم عزیزم…. با 5ماه تفاوت سنی مریم از من بزرگتره….دختر مهربون و دوست داشتنیه….با هم دانشگاه قبول شدیم و همکلاس هستیم مثل خواهره برام همیشه توی سختی ها کنارم بوده…..و حالا من باید تلافی همه خوبیهاشو به هر نحوی که شده بکنم
عصبانیت عمو اوج گرفت و به سرعت به سمت در رفت
-مطمئنی که اونجاست؟دختره خیره سر….نشونش میدم..با ابروی من بازی می کنه
من که تا این لحظه ساکت ایستاده بودم به سمت عمو رفتم و دستش رو گرفتم و با گریه گفتم:
-عمو تو رو خدا….کجا داری میری؟
عمو با حرکتی عصبی که تا به حال ازش ندیده بودم دستشو کشید و به سمت در رفت ولی یه لحظه ایستادو به سمت من بر گشت
-تو می دونستی مگه نه؟
انقدر از رفتار عمو ترسیده بودم که زبونم بند اومده بود با لکنت و تته پته گفتم: چی رو عمو جون
-این که اون دختره احمق داره چه گندی بالا میاره…مگه این که دستم بهش نرسه….رفته و خونه زهرا قایم شده که چی؟

با این کارش ثابت کرد که حرفای طلعت درسته…ببینمش خونشو می ریزم…این لکه ننگو باید از روی زمین پاک کرد
زن عمو با عجله و در حالی که گریه می کرد به سمت عمو دوید -تو رو خدا جلال اروم باش…مگه چی شده؟
-می پرسی چی شده؟…دخترتو همینجوری مواظبت کردی و بزرگش کردی؟با یه پسر دیدنش…توی رستوران…می فهمی؟داشتن دل می دادن و قلوه می گرفتن….ابرومون رفت…حالا چه طور بین مردم سرمو بالا بگیرم
عمو این حرفها رو میزد و هر لحظه زانو هاش سست تر میشدن با تموم شدن جملهاش با زانو روی زمین نشست و دستاشو مشت کرد و روی زمین کوبید…توی شهری که ما زندگی می کردیم ارتباط دختر و پسر چیز ناپسندی بود و دوستی بینشون عملی نا بخشودنی…می دونستم طوفانی در راهه…از خدا می خواستم همه چیز به خوبی بگذره
****

تا 3 روز توی خونه دعوا بود از مریم خواسته بودیم که بر نگرده…مرتضی هم با عمو همراه شده بود و دنبال بهروز می گشتن…چه روزای سختی رو پشت سر می ذاشتیم…هر چی به عمو می گفتیم بد تر میشد…وقتی که من گفتم خاستگار مریمه و مریم هم دوسش داره اوضاع خرابتر از اون چیزی شد که فکر می کردم…دیگه عمو نمی ذاشت من هم از خونه برم بیرون…تلفن رو کشیده بود و ارتباط من رو با دنیای بیرون قطع کرده بود…تنها رابط من با مریم دختر خاله اش نسترن بود…
***
بالاخره عمو از من خواست با مریم تماس بگیرم و ازش بخوام بر گرده خونه و خودش همه چیزو توضیح بده…حسابی ترسیده بودم از عمو خواستم بهم قول بده با مریم کاری نداشته باشه و عمو هم قبول کرد….چه روز سختی بود..همه فامیل از جریان با خبر شده بودند و هر کدوم هم یه چیز روش گذاشته بودن و به دیگری گفته بودن…بلبشویی بود که فقط خدا میتونست مرتبش کنه.با استرس توی اتاق راه می رفتم و منتظر بودم مریم بیاد….از بس لبهامو جویده بودم زخم شده بودن و با یه حرکت خون می افتادن..

با بلند شدن صدای در انگار یه سطل اب سرد روی سر من خالی شد دست و پام شروع به لرزیدن کرد و قلبم انچنان با شدت شروع به تپیدن کرد که صداشو خودم میشندم..با عجله به سمت در رفتم..مریم و زهرا خانم و شوهرش فریدون خان با هم بودن….کمی خیالم راحت شد …همه به سمت پذیرایی رفتیم..عمو با زهرا خانم و شوهرش سلام و علیک کرد ولی حتی یه نگاه هم به مریم نکرد..مریم به سمت عمو رفت و دست عمو رو گرفت تا ببوسه ولی عمو دستشو از دست مریم بیرون کشید و با عصبانیت فریاد زد
-گمشو اونطرف
هق هق گریه مریم اتاقو گرفته بود… -بابا تو رو خدا ببخشید
–از جلوی چشمام دور شو…بعدا به حسابت رسیدگی می کنم فریدون خان وساطت کرد و گفت:
-جلال جان…بچگی کرده…خو.دش هم می دونه که اشتباه کرده….شما کوتاه بیا و ببخشش

-اشتباه؟بی ابرویی یه اشتباهه؟
مریم با صدایی پر از بغض گفت: -بابا به خدا اشتباه می کنی….من کار خطایی نکردم
این حرف مریم کافی بود تا عمو به اوج عصبانیت بره…به سمت مریم رفت و شروع به زدن مشت و لگد به اون کرد….فریدون خان با عجله به سمت عمو دوید و تلاش می کرد تا مانع عمو بشه زن عمو از ترس جیغ و داد می کرد و من مثل ادمای مسخ شده ایستاده بودم و ناظر این اتفاقات بودم….
****
چند روزی از اون اتفاق گذشته تقریبا اوضاع اروم شده ولی عمو و مرتضی با مریم صحبت نمی کنن….کبودی های صورت و بدن مریم کمی بهتر شدن و به زردی میزنن…ارتباط من و مریم رو با دنیای بیرون کلا قطع کردن…جایی هم اگر خواستیم بریم باید با حضور مرتضی باشه…باز دلشوره سراغم اومده….همیشه همینطور بوده..

هر موقع اتفاق بدی قراره بیفته منم دلشوره می گیرم……عمو مغازه لوازم خونگی داره و به قول خودش برای این که جلوی لا ابالی شدن مرتضی رو بگیره تابستونا اونو با خودش میبره مغازه الان هم هر دو رفتن مغازه……با مریم که نمی شه صحبت کرد
..توی خودش فرو رفته.یا گریه می کنه یا می خوابه ..توی این چند روز شاید 1…5..کیلو وزن کم کرده.دلم براش می سوزه ولی کاری از دستم بر نمی اد…برای این که دلشورمو کم کنم تصمیم می گیرم برم و به زن عمو کمک کنم
-زن عمو کمک نمی خواید؟ زن عمو نگاه مهربونی بهم می کنه و می گه
-بیا دخترم…اگه می خوای کمک کنی این سبزی ها رو پاک کن -چشم زن عمو….یه چیزی بدین پهن کنم زیرش
زن عمو سینی بزرگی بهم می ده و می گه… -بذار توی این و خودش مشغول درست کردن خورش بادمجون میشه


15 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *