-حالا نمی شه به منم بگین؟

غزل گفت: -چرا ولی شرط داره احسان خندید…نگاهی به من کرد و گفت: -می شه یه لیوان اب به من بدین و بعد رو به غزل گفت: -چه شرطی؟

غزل لبخندی زدو گفت: -که هممونو دعوت کنی بستنی

احسان چهره ای متفکر به خود گرفت و گفت:
حالا که فکراشو می کنم می بینم نمی خوام چیزی بدونم
و خندید…دخترا به سمتش حمله کردن و اونم از اشپزخونه فرار کرد…لیوان اب رو اماده کرده بودم…

نمی دونستم باید چیکارش کنم..

گذاشتمش توی یه سینی کوچیک و وارد پذیرایی شدم…بحث بالا گرفته بود و دخترا می خواستن به زور احسانو وادار کنن براشون بستنی بخره….

لیوان به دست به سمت احسان رفتم ..
و مهمترین امکانات زندگیشو از دست میده و من برای اون ادم واقعا متاسفم
و لبخندی به من زد…می خواست منو حرص بده و ناراحت کنه و به هدف هم زد…من عاشق رشتم بودم و درس خوندنو دوست داشتم ولی حالا….سعی کردم خونسرد باشم..تمام جسارتم رو جمع کردم و با لبخندی ساختگی گفتم:
-من مخالف نظر شمام بهنام خان …درس خوندن ربطی به بالا رفتن شعور ادما نداره…درسته درس خوندن اطلاعات علمی ادمو بالا میبره ولی شعورو فکر نمی کنم….من ادمای بی سوادی رو میشناسم که از خیلی از فوق لیسانسا و دکترا های ما با شعور ترن….و چون طرز فکرم اینه چیزو رو واسه خودم از دست رفته نمی بینم که بخوام واسش ناراحت باشم و غصه بخورم
می دونستم که منظورمو از این که گفتم فوق لیسانسا گرفته…خودش فوق لیسانسه برق داشت و منظور من هم دقیقا خودش بود….احساس کردم حسابی عصبانیش کردم چون دستاشو دیدم که مشت شد…خوشحال شدم ولی می دونستم یه طوفان حسابی در راهه

غزل که اوضاع رو اینطور دید سریع بحث رو عوض کرد….بستنی هامون رو خورده بودیم…بلند شدیم و به سمت ماشین حرکت کردیم…من اخرین نفر بودم که از جام بلند شدم سرم رو پایین انداخته بودم و مشغول فکر کردن بودم که صدای بهنامو از کنار گوشم شنیدم
-خوب میبینم که حسابی زبون وا کردی با ترس نگاهی بهش کردم و گفتم: -من نظرمو گفتم لبخندی عصبی زد و گفت: -که شعور من کمه اره؟حالا اینقدر پر رو شدی که به من متلک
میندازی
کفرم بالا اومده بود و طاقتم تموم شده بود بدون ترس و برای اولین بار برگشتم بهش و با صدای تقریبا بلندی گفتم:

-من منظور خاصی نداشتم این شمایی که به خودت گرفتی…چی از جونم می خوای؟هان ….من که هر کار می خوای برات می کنم…حرفی می زنم؟

اعتراضی می کنم؟

نمی دونم دیگه باید چیکار کنم…گناه من این وسط چیه؟
واشک اروم از چشمام چکید پایین…چون موقع اومدن جای پارک اون نزدیکی نبود ماشین رو کمی دور تر پارک کرده بودیم وبچه ها همه رفته بودن تاسوار ماشین بشن احسان منتظر ما بود…وقتی ما رو از دور دید به سمتمون اومد و گفت:
-چرا ایستادین… و نگاهش به چشمای من افتاد…..گفت: -ساقی…گریه کردی؟چیزی شده؟ نمی تونستم گریه کردنمو انکار کنم پس گفتم: -نه چیزی نیست…..یکم دلم گرفته….

احسان که انگار باورش نشده بود گفت: -بهنام…..تو چیزی بهش گفتی؟ بهنام با ابروهایی گره کرده گفت: -تو چه کاره ای که باید بهت جواب پس داد؟

احسان جا خورد انگار انتظار این برخورد رو از بهنام تداشت بهنام ادامه داد

-اره من دلم خواست ناراحتش کنم تو وکیل وصیشی؟ احسان داشت تحملش تموم میشد

پس گفت: -داری زیاده روی می کنی بهنام

-من زیاده روی می کنم؟

تو کی هستی که بخوای واسه من کم و زیاد تعیین کنی؟
ترسیده بودم….نگاهی به هردوشون کردم..دیدم نه کوتاه بیا نیستن با التماس گفتم:
-تو رو خدا بس کنین..اقا احسان من که گفتم بهنام خان چیزی بهم نگفتن….تو رو خدا
یه نگاه به این می کردم و یه نگاه به اون -بهنام خان خواهش می کنم….شما بس کنین
و بلند زدم زیر گریه.بهنام فهمید زیاده روی کرده ببخشیدی گفت و به سمت ماشین رفت…

احسان نفسش رو با صدا بیرون داد با صدایی اروم گفت:
-بهنام ناراحتت کرده نه؟ اشکام رو پاک کردم و گفتم:

-نه
از دست دلسوزی ها و توجهات احسان خسته شده بودم…با این که به نظر می اومد پسر خوبی باشه ولی از حرف زدن باهاش خوشم نمی اومد پس بدون حرف دیگه ای قدم هامو تند کردم و به سمت ماشین رفتم
*****
او اوه اوه چه غوغاییه توی خونه….اوضاع خیلی خرابه….فاطمه خانم یه بند گریه می کنه….غزل هم دور از چشم مادرش گریه می کنه ولی وقتی مامانشو میبینه سعی می کنه اونو اروم کنه…اقای پرتو هم دست کمی از بقیه نداره ولی بیچاره چون مرده توی خودش میریزه ….منم این وسط نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت….
بعد از اون شبی که از کافی شاپ برگشتیم بهنامو کمتر میدیدم…

رفتارش برام عجیب بود….

منتظر بودم یه تنبیه درست و حسابی انتظارم رو بکشه ولی هیچ اتفاقی نیفتاد….کمتر می اومد خونه و همیشه نگران و عصبی بود….با بلند شدن صدای زنگ

موبایلش عصبی تر میشد و بعد از صحبت با موبایلش هم معلوم بود انقدر عصبانی شده که رنگ صورتش کبود کبود می شد…..

.همه توی خونه فهمیده بودیم یه چیزیش شده وقتی هم که ازش می پرسیدن چشه جواب درست و حسابی نمیداد…

.تا اون تلفنی که به خونه زده شد و همه چیز مشخص شد…اون روز یکشنبه بود….

غزل کلاس داشت و خونه نبود منم توی اشپزخونه مشغول درست کردن ناهار بودم که تلفن زنگ خورد….اهمیتی ندادم و به کارم ادامه دادم…

همیشه وقتی فاطمه خانم توی پذیرایی بود خودش تلفن رو جواب میداد….

.بعد از حدود 5 دقیقه دیدم صدای داد و بیداد فاطمه خانم بلند شد….دویدم ببینم چی شده….فاطمه خانم داشت با تلفن صحبت می کرد و فریاد میزد و به کسی که پشت خط بود بد و بیراه می گفت….رنگ صورتش سفید شده بود ..احساس کردم هر ان ممکنه بیهوش بشه ..به سمتش رفتم …گوشی رو قطع کرد ..نگاهی به من کرد و گفت:
-دروغه مگه نه؟ چون نمی دونستم موضوع چیه پس گفتم: -چی شده فاطمه خانم؟

130 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *