یکساعتي از بیداري من و بهروز مي گذشت..توي این مدت سعي کرده بودم با بهروز جوري بازي کنم که سر و صدا بقیه رو اذیت نکنه……اولین نفري که بیدار شد شیلا بود….با چشماي پف کرده در حالي که بازوشو مي خاروند از اتاق اومد بیرون…نگاهي به ما کرد و گفت:
-سلام صبح بخیر لبخندي بهش زدم و گفتم:

صبح تو هم بخیر…
داشت به سمت دستشویي مي رفت برگشت نگاهي بهم کرد و گفت:
کسي نیست؟ لبخندي زدم و گفتم: -نه راحت باش خوابه
سري تکون داد و رفت ….وقتي از دستشویي بیرون اومد قیافش کلي تغییر کرده بود…پف چشماش خیلي کمتر شده بود…..

خنده اي کردم و گفتم:
-شیلا تو باید همیشه تا سیروس خوابه بیدار شي بري دست و صورتت رو بشوري
خندید و گفت:

-پس فکر کردي حالا واسه چي بیدار شدم؟
متوجه شدم خودش همه چیزو مي دونه…….

خندم بیشتر شد…

اومد بهروزو که مشغول بازي بود محکم بغل کرد و بوسید…
-عزیز خاله..الهي دورت بگردم عسلم….لپتو بخورم؟
و یه گاز کوچولو از لپ بهروز گرفت…..انقدر با بهروز بازي کرد و بلند بلند خندیدن که سر و کله سیروس و بهنامم پیدا شد…

سیروس با غر غر گفت:
-شیلا..چه خبرته..فقط صداي تو میادا شیلا نگاهي به سیروس کرد و گفت: -میدوني ساعت چنده؟…ما رو اوردي اینجا که بخوابي؟

سیروس سري تکون داد و چیزي نگفت..بهنام سلام صبح بخیر بلندي به جمع گفت و رفت طرف بهروز..

.حالا نوبت بهنام و بهروز بود که خونه رو بذارن روي سرشون..منم با لذت غرق تماشای بازي بهنام و بهروز شدم…

صداي شیلا رو شنیدم که گفت:
سیروس صبحانه قراره چي بخوریم؟ سیروس سریع گفت:
-واي اصلا یادم نبود..الان میرم خرید…شیلا زحمت بکش هر جي لازمه رو لیست کن تا من اماده بشم
بهنام بلند شد ایستادو گفت: -من میرم…تو نمي خواد بپوشي ولي سیروس بي توجه به بهنام رفت توي اتاق و بلند گفت: -چه فرقي داره؟یه بارم تو مي خري..خوبه؟

بهنام دیگه چیزي نگفت..توپي رو که مال بهروز بود داد دستش و خودش هم اومد و روي مبل یه نفره اي که کنار من بود نشست…..
برگشتم نگاهي بهش کردم و لبخند زدم..انگار که با دیدن لبخند من جرات پیدا کرده باشه گفت:
-اینجا راحتي؟
-اره..خوبه
سري تکون داد..مشخص بود دوست داره صحبت کنه ولي چیزي براي گفتن نداره…..نگاهش کردم..چشماش قرمز قرمز بود..گفتم:
-چرا چشمات اینقدر قرمزه؟….مگه خوب نخوابیدي؟ لبخندي زد و گفت:

-نه با تعجب گفتم: -واقعا؟چرا؟ نگاهي عجیب بهم کرد ..

نگاهي که پر از حرفاي ناگفتني
بود….اهي کشید و گفت:
-نمي دونم.فکر کنم جام عوض شد خوابم نبرد….ولي در عوض تو که حسابي غرق خواب بودي
خجالت زده سرم رو پایین انداختم..

ادامه داد: -میدوننستي خواب خرگوشي میري؟

لبخندي زدم و گفتم:

-اره..مریم دختر عموم همیشه بهم مي گفت..بعضي اوقات خواب بودم ولي اون فکر مي کرده بیدارم و باهام حرف میزده ولي بعد متوجه میشده خوابم
بهنام سریع گفت: -اتفاقا منم اولش که چشماتو دیدم همین فکرو کردم ولي بعدش جملش رو ادامه نداد…نگاهش کردم و گفتم: -خوب؟ سرش رو تکون داد و گفت: -هیچي دیگه فهمیدم خوابي….

غیر ممکن بود تو اینهمه به من
خیره بشي…
جملش رو تمام کرد و سرش رو به سمت بهروز چرخوند..از بحث بینمون خوشم اومده بود…با این حرفاش فهمیدم تا صبح داشته منو نگاه مي کرده ….لبخند شیطنت امیزي زدم و گفتم:

-مطمئني خواب بودم؟
برگشت نگاهي بهم کرد…..مشخص بود از حرفام گیج شده…

یه ابروشو بالا انداخت و گفت:
-نمي خواي بگي که بیدار بودي؟ خونسرد گفتم: -تو چي فکر مي کني؟ با تردید گفت: -خوب اگه بیدار بودي….پس….
ولي یکدفعه ادامه حرفش رو خورد….چشماش نشون مي داد داره یه چیزي رو مخفي مي کنه اینبار من با تعجب نگاهش کردم.. و گفتم:

-پس چي؟
از گیجي من متوجه همه چیز شد…

نفسي کشید که معلوم بود از سر اسودگیه….

لبخندي زد و گفت:
-پس چرا چشمات قرمز نیست؟اگه راستشو مي گي تا صبح باید بیدار بوده باشي….
فهمیدم این حرفو الکي زد…..با تردید نگاهش کردم ولي چیزي نگفتم….از روي مبل بلند شد و باز مشغول بازي با بهروز شد…..ولي من….مطمئن بودم چیزي رو ازم مخفي کرده..هزار فکر و خیال به سرم زد…تصمیم گرفتم امشب بیدار بمونم و خودم رو به خواب بزنم…شاید مي فهمیدم موضوع چیه!!!!
*****

صبحانه رو خوردیم و اماده شدیم تا با هم بریم کنار دریا…..

فاصله ویلا تا دریا خیلی زیاد نبود….اولین باری بود از وقتی اومده بودیم اینجا میرفتم کنار دریا……

هر چقدر به دریا نزدیکتر میشدیم من خجالت زده تر از پوشش زنا…واقعا افتضاح

بود..نگاهی به شیلا کردم ببینم اونم مثل منه ولی دیدم نه اون بی خیال مشغول نگاه کردن و لذت بردن از مناظره…
بالاخره یه جایی رو انتخاب کردیم و نشستیم……

با این که از جوی که وجود داشت خجالت می کشیدم ولی از اینم ناراحت بودم که حالا بهنام داره این زنا رو میبینه و….هر از گاهی نگاهش می
کردم تا عکس العملش رو ببینم ولی اون بی توجه به اطرافش با سیروس گرم صحبت بودن….با خودم کنار اومدم و سعی کردم اینقدر حساسیت نشون ندم و از همه چیز لذت ببرم….بهروز دوست داشت بره اب بازی….دستش رو گرفتم و با هم به طرف اب رفتیم…..

انقدر با ذوق وشوق اب بازی می کرد و توی اب دست می زد که دوست داشتم بخورمش…..

حواسم به کل از اطرافم پرت شده بود و مشغول بهروز بودم…..

کمی که گذشت یادم به بقیه افتاد..

به جایی که وسایلمون بودن نگاهی انداختم
..کسی نبود..

تعجب کردم..

نگاهم رو اطراف چرخوندم ..از شیلا و سیروس خبری نبود ولی بهنام کمی اونطرف تر از ما داشت با دو تا دختر صحبت می کرد…

.دخترا فوق العاده افتضاح لباس پوشیده بودن..مایو های دو تیکه ای تنشون بود که میشه گفت بود و نبودشون فرقی نداشت…

دخترا داشتن می خندیدن و بهنام با یه لبخند نیم بند داشت نمی دونم چی بهشون می گفت که یکدفعه دیدم برگشت طرف من و با انگشت اشارش منو نشون دخترا داد….

دخترا نگاهی به من کردن و با خنده چیزی گفتن…

خون خونمو می خورد..مشخص بود از اون دخترای فاسد و

جلفن…

سریع بهروزو بغل کردم و به طرف بهنام رفتم..با اخم نگاهی به بهنام کردم و گفتم:
-انگار داره بهت خیلی خوش می گذره..نه؟

بهنام اخم ظریفی کرد و گفت: -منظورت چیه؟
تا اومدم چیزی بگم دخترا نمی دونم چی به بهنام گفتن که بهنام اخمی کرد و در حالی که دستش رو دور شونه من حلقه می کرد با زبون خودشون چیزی بهشون گفت….که باعث شد بالاخره دخترا برن….

با وجود این که از ظاهر امر می شد فهمید دخترا اومده بودن سراغ بهنام و بهنام بهشون بی محلی کرده بود ولی نمی دونم چرا کلافه بودم و از دست بهنام عصبی شده بودم..با حرص به سمت زیر اندازمون رفتم و روش نشستم..و با اخم به بهنام نگاهی انداختم…

بهنام با یه لبخند زیبا به سمتم امد…..نگاه خیرشو بهم دوخته بود..نگاهش کردم و گفتم:
-خوشحالم که اینقدر داره بهت خوش می گذره

همچنان با لبخند بهم خیره بود و چیزی نمی گفت..با حرص گفتم: -چیه..تا حالا ندیده بودیم؟

لبخندش پر رنگ تر شد و گفت: -چرا ..دیده بودمت…ولی اینجوری اولین باره

در حالی که لبامو جمع کرده بودم با لحنی عصبی گفتم: -مثلا چه جوری؟ خندید و گفت: -یه چیزی رو الان تازه فهمیدم….

نگاهی سوالی بهش کردم که ادامه داد: -وقتی حسودی می کنی خیلی ناز میشی

این حرف رو زد…ابروهاشو بالا برد..دستاشو توی جیب شلوارش کرد و اروم اروم از ما دور شد…پشت به ما و خیره به دریا کنار اب ایستاد….

.لبخندی روی لبام نشست..

باد با موهای لخت و پر پشتش بازی می کرد و من محو تماشاش از زمان و مکان غافل شدم……
انقدر خسته بودم که دیگه توان ایستادن نداشتم….ساعت 5 بعد از ظهر بود..بقیه خواب بودن ولي من انقدر کار داشتم که نمي تونستم بخوابم…لباساي بهروزو تازه شسته بودم……

دوست نداشتم توي ماشین لباسشویي که براي همه است لباساشو بشورم واسه همین مجبور شدم با دست بشورمشون ..لباساشو انقدر چنگ انداخته بودم که دستام درد گرفته بود واقعا داشتن میني واشر یه نعمتي بود که من حالا اینو مي فهمیدم…..

اروم به سمت اتاق خواب رفتم و در رو باز کردم..بهنام و بهروز غرق خواب بودن…خمیازه اي کشیدم و روي تخت دراز کشیدم…

بهنام به سمتي که من بودم خوابده بود.

.با دیدنش توي این فاصله در حالي که تي خواب معصوم هم شده بود دلم ضعف رفت….

دوست داشتم دستم رو توي موهاش بکنم ولي جرات این کارو نداشتم…یه چیزي درونم دائم وسوسم مي کرد یکبار و براي یه لحظه موهاشو لمس کنم…اروم دستم رو به سمت موهاش بردم . ولي توي فاصله یک سانتي از سرش دستم متوقف شد..

.لرزش دستمو به وضوح مي دیدم ولي انقدر حس دست زدن و لمس موهاش

توي وجودم قوي شده بود که بي توجه به اخطاراي عقلانیم دست توي موهاي نرم و لطیفش بردم…..

.براي یه لحظه حس کردم چشماش تکون خورد…ترسیدم…..نفسم توي سینم حبس شده بود و دستم روي موهاش خشک شده بود…نمي تونستم تکون بخورم…خیره شدم بهش تا ببینم بیدار یا نه …هیچ حرکتي نمي کرد….

کم کم مطمئن شدم خوابه..

.حتما از تماس دستم با موهاش براي یه لحظه توي خواب تکون خورده بود…نفس عمیقي کشیدم و اروم اروم دستم رو از توي موهاش در اوردم….لبخندي زدم و نگاهم رو ازش گرفتم…پتو رو کشیدم روم و توي تخت جاجا شدم تا راحت تر بخوابم….رو به سمتي که بهنام خوابیده بود چرخیدم و نگاهي بهش کردم که در کمال تعجب با چشماي خندونش رو برو شدم..

داشتم از ترس سکته مي کردم..

انچنان ترسیده بودم که فکر کنم خدا رحم کرد سکته رو نزدم…زبونم از ترس قفل شده بود ..لباي خندونشو باز کرد و گفت:
-نظرت چي بود؟
چیزي نگفتم…یعني نمي تونستم چزي بگم..همین موضوعم بیشتر باعث تفریحش شده بود چون با لبخندي گل و گشاد و ابروهایي بالا رفته گفت:
-خوشت اومد…مگه نه؟

565


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *