بعد قیافه حق به جانبي گرفت و گفت:
-پس دیشب بیدار بودي اره؟

ا..چه طور تونستي به روي خودت نیاري؟
نگاهم رو بهش دوختم از این حرفش سر در نمي اوردم..منظورش چي بود؟..

خودش بدون این که بدونه جواب سوالم رو داد:
-حالا با هم برابر شدیم…مو هاي تو که عالي بودن….نرم و لطیف مثل..مثل….
و نگاهش رو به لبام دوخت..

تازه متوجه اتفاقات دیشب شدم..

پس دیشب…..اوف چرا من چیزي متوجه نشدم؟…خستگي راه باعث شده بود بیهوش بشم و بهنام هم…اي که چقدر سوئ استفاده گرن
این مردا..

داشتم به این موضوع فکر مي کردم که یاد چند دقیقه پیش خودم افتادم…

از کار خودم حرصم گرفت..

معلوم مي شد ما زنا هم ..اره…..توي فکر بودم که حرکت دست بهنام توي موهام منو به خودم اورد…اروم اروم موهامو نوازش مي کرد..

چیزي نگفتم..داشتم از کارش لذت مي بردم..چشماي خمارشو به چشمام

دوخت و اروم اروم بهم نزدیک و نزدیکتر شد….

در حالي که دستش توي موهام بود لباش رو روي لبهام گذاشت….

یه گرماي دلپذیر بدنم رو فرا گرفت…

دوست داشتم باهاش همراهي کنم ولي نمي شد….

یه چیزي توي اعماق مغزم مانع مي شد..

دستامو مشت کردم ..الان به مرز انفجار رسیده بودم..در حالي که غرق لذت بودم ولي یه ترس عمیق داشت به حس لذتم غلبه مي کرد…

نفسم داشت بند مي اومد…

احساس کردم بدنم خیس عرق شده..

دستاي مشت شدم رو بالا اوردم تا بهنامو که حالا چسبیده بهم خوابیده بود از خودم دور کنم که موبایل بهنام زنگ خورد و همین موضوع با حرکت من همزمان شد…..

بهنام نگاهي خاص بهم کرد و با اشتیاق خواست به کارش ادامه بده…

مطمئنن با کاري که کرده بودم جرات پیدا کرده بود و مي خواست شانسش رو دوباره امتحان کنه ..ولي دیگه نمي تونستم ادامه بدم و مي خواستم قبل از هر برخورد بدي که باعث بشه دوباره بهنام ازم دور بشه جلوي ادامه کارش رو بگیرم پس سریع گفتم:
-تلفنت بهنام با صداي گرفته اي گفت: -ولش کن بعدا

و باز بهم نزدیک شد…

.ازش فاصله گرفتم و گفتم: -ولي شاید کار مهمي داشته باشن
بهنام کلافه نگاهي بهم کرد و با گفتن..لعنتي..به سمت گوشیش که روي پا تختي کنارش بود چرخید..نفس راحتي کشیدم و با عجله از تخت پایین اومدم و رفتم تا از اتفاقي که نباید مي افتاد جلو گیري کنم
****

تا شب متوجه نگاه هاي عجیب و خیره بهنام به خودم مي شدم..

نمي دونستم توي فکرش چي میگذره ولي نگاه هاش پر از خواستن بود…

انقدر به هم ریخته بودم و خسته که شب وقتي بهروزو بردم بخوابونم خودم هم خوابم رفت….
خدایا کمکم کن..

فریاد مي زدم ولي کسي نبود که به دادم برسه…

بهنام داشت به زور مي بوسیدم و لبخند مي زد و من کاري ازم ساخته نبود..التماسش مي کردم…جیغ مي زدم و لي فایده اي نداشت..

تو رو خدا بهنام ولم کن….

نه..خواهش مي کنم….

خدا ااااااا…..با تکوناي دستي از خواب بیدار شدم…..همه جا تاریک بود و نور چراغ خواب فضاي اتاقو روشن کرده بود..اولین چیزي که دیدم چهره نگران و ترسیده بهنام بود..با

دیدن بهنام توي این فاصله خودم رو عقب کشیدم…

دست و پامو توي شکمم جمع کرده بودم و با ترس و گریه بهش خیره شدم
-بهم دست نزن..تو رو خدا…..تو …تو که نمي خواي اذیتم کني؟..مگه نه؟
بهنام دستش رو جلو اورد ولي باز خودم رو جمع تر کردم …

دیگه جایي نبود که بتونم برم..

کنج ترین قسمت بودم و راه فرار بیشتري نداشتم….

دست بهنام توي هوا بین خودم و خودش موند و
مشت شد….نگاهم رو به چشماش دوخته بودم و پلک نمي زدم..فقط اشک بود که اروم اروم از چشمام مي چکید….نگاه بهنام باروني شد…..اشکو توي چشماش دیدم………………………..

چشماشو بست…مشتشو انقدر محکم فشار مي داد که اگر ناخناش بلند بود حتما تا الان دست خودش رو زخم کرده بود….صداي هق هق اروم من تنها چیزي بود که شنیده مي شد….

.بعد از چند لحظه نگاه غمزده بهنام بهم خیره شد..ولي طولي نکشید که با عجله در حالي که اشکش رو از روي گونش مي گرفت..از روي تخت بلند شد..لباس پوشید و به سرعت از اتاق خارج شد..و من موندم و تنهایي و درد……
الان که توي هواپیما نشستم همه چیزو از دست رفته مي بینم….بهروز با ماشیني که بهنام براش خریده بود مشغوله و

من…..

من چي؟…دیگه مني نمونده…با جدا شدن از بهنام من هم از بین رفتم..فکر نمي کردم اینقدر دوري و جدایي ازش روم تاثیر بذاره…لبخندي روي لبم نشست که واقعا ضرب المثل خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر استو با تمام وجود باور کردم..

از شدت ناراحتي اهنگي رو از ام پي فوري که بهنام یه زماني برام خریده بود گذاشتم و چشمام روبستم و با تمام وجود غرق غم و غصه شدم
گناهي ندارم ولي قسمت اینه

که چشماي کورم به راهت بشینه

براي دل من واسه جسم خستم

مني که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسي در نیاورد

که هر کي تو رو خواست یه روزي بد اورد

براي دل من واسه جسم خستم

مني که غرورو تو چشمات شکستم

واسه من که برعکس کار زمونه

یکي نیست که قدر دلم رو بدونه

گناهي ندارم ولي قست اینه

که چشماي کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره

تو قلبم کسي جز تو جایي نداره

صداي دلم ساز نا سازگاره

سکوتم بجز تو صدایي نداره

تو خواب و خیالم همش فکر اینم

 که دستاتو بازم تو دستام ببینم

ولي حیف از این خواب پریدم

که بازم با چشماي کورم به راهت بشینم

سر از کار چشمات کسي در نیاورد

که هر کي تو رو خواست یه روزي بد اورد

براي دل من واسه جسم خستم

مني که غرورو تو چشمات شکستم
……

یاد اخرین باري که دیدمش و اخرین نگاهش.

.از همون شبي که اون اتفاق افتاد دیگه بهنامو ندیدم..

درست یادمه با چشماي خیس اتاقو ترک کرد..

اون شب انقدر گریه کردم تا خوابم برد…

صبح که با صداي بهروز بیدار شدم به نظرم یه چیزي غیر عادي مي اومد…هیچ چیزي از وسایل بهنام توي اتاق نبود..اولش تعجب کردم ولي کم کم ترس وجودمو گرفت…از بیرون از اتاق سر و صدا مي اومد..معلوم بود بقیه بیدارن..

لباساي خودم و بهروزو عوض کردم و در حالي که دست بهروزو توي دست داشتم از اتاق خارج شدیم…

سیروس به مبل تکیه داده بود و با چشماي بسته توي فکر بود….

شیلا هم توي اشپزخونه مشغول اماده کردن میز بود..سلام کردم…سیروس چشماشو باز کرد و با نگاهي غم زده جواب سلامم رو داد..دلم لرزید..اینجا چه خبر بود؟..قیافه سیروس خیلي غمزده و ناراحت به نظر مي رسید..

بهروز با دیدن سیروس لبخندي زد و به سمتش دوید..توي این مدت حسابي با سیروس و شیلا انس گرفته بود..سیروس هم لبخندي زد و دستاش رو براي بهروز باز کرد..براي فهمیدن این که چه خبر شده سریع به سمت اشپزخونه رفتم
-سلام
شیلا با شنیدن صدام چرخید و با لبخندي که مشخص بود براي اروم کردن جو زده گفت:

-سلام…صبح بخیر

 لبخندي زدم و گفتم: -چي شده امروز اینقدر زود بیدار شدین؟ اهي کشید و روي میز نشست..بهم اشاره کرد تا من هم بشینم و
گفت: -چرا چشمات اینطوري شده؟
همیشه همینطور بود..وقتي شب با گریه مي خوابیدم صبح چشمام باز نمي شد….اروم گفتم:
-دیشب خواب بدي دیدم…خیلي گریه کردم تا خوابم رفت با لحني مشکوک گفت:

-مطمئني فقط همین بوده؟

 گیج نگاهي بهش کردم و گفتم: -اره به خدا…چه طور مگه؟

نفس عمیقي کشید کمي سکوت کرد و لي بعد گفت:
-دیشب ساعت 3 و نیم بود که سیروس صدام زد..تشنش شده بود و اب مي خواست…ولي چون فکر کرد شاید تو هم یه موقع بیدار بشي یا بیرون از اتاقت باشي از من خواست براش اب بیارم پا شدم برم اشپزخونه اب بیارم که بهنامو دیدم با عجله و چشماي خیس از اتاق اومد بیرون…داشت به سمت در خروجي مي رفت..خیلي ترسیده بودم…نگران شدم و دویدم سیروسو صدا زدم و ازش خواستم بره دنبال بهنام…..سیروس رفت…مي خواستم همون موقع بیام توي اتاقت و ازت سوال کنم چي شده ولي…راستش ..راستش…
کلافه و عصبي نگاهي به شیلا انداختم و گفتم:

راستش چي شیلا…

زودتر حرفتو بزن نفسمو گرفتي شیلا با من و من ادامه داد:
-شرمنده ها ولي با حرفایي که قبلا در باره رابطت با بهنام زده بودي ترسیدم بیام توی اتاق و با صحنه بدي رو برو بشم..

همون جا توي پذیرایي نشستم…..انقدر نشستم تا سر و کلشون پیدا شد..قیافه بهنام وحشتناک شده بود…رنگ به رو نداشت ولي چشماش انقدر قرمز و متورم شده بود که مشخص بود حسابي گریه کرده…ازم خواست بیام توي اتاق و وسایلشو جمع کنم…از این حرفش شوکه شدم..

نگاهي به سیروس کردم که گفت..هر کاري مي گه بکن..منم بي حرف اومدم توي اتاق…..مچاله شده بودي روي تخت و هر از گاهي توي خواب هق هق مي کردي…..

نمي دونستم چي شده..ولي هر چیزي که بود انقدر مهم بود که تو و بهنامو به این روز بندازه..وسایلو جمع کردم و از اتاق رفتم بیرون…بهنام سریع ساکو ازم گرفت و با سیروس رفتن
با شنیدن حرفاي شیلا انگار که روحم داشت از بدنم جدا مي شد…..با لکنت پرسیدم:
-و ولي چرا؟…

چچرا رفته؟

یعني..کجا رفته؟

576 

یک پاسخ به “رمان ساقی پارت چهل و یک”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *