سری تکون دادم و به سمت اشپزخونه رفتم تا یه لیوان اب بخورم……برام عجیب بود…از بهنام هم خبری نبود…امشب اصلا با هم صحبت نکردیم..حتی یک کلمه…نمی دونم چرا ولی ازش خجالت می کشیدم…دلخوری که ازش داشتم هم به جای خود…

توی این مدت اصلا سراغی از من نگرفته بود و حالا حقش بود تا من هم بهش اهمیتی ندم و تنبیهش کنم……لیوانی رو که پر کرده بودم با یه نفس خوردم….وای که چ
-اینقدر ازم بیزاری که چشماتو بستی تا نبینیم؟
به سرعت چشمامو باز کردم….دهنم رو باز کردم تا جوابی بهش بدم که با صدایی گرفته گفت:
-بایدم دیگه نخوای منو ببینی..بهت حق میدم….. بعد اهی کشید و ادامه داد:
مبارک باشه….پسر خوبی به نظر میاد…نگاه هاشم که پر از عشق….امیدوارم باهاش احساس خوشبختی کنی
و سرش رو انداخت پایین و رفت..گیج به رفتنش نگاه کردم..این چی می گفت..حالش خوب بود؟..
خواستم صداش کنم ولی توان این کارو نداشتم…باید به خودم زمان میدادم تا حضورش رو باور کنم…حالم که بهتر شد باهاش روبرو میشم..با این تصمیم خودم رو دلداری دادم….

اصلا نذاشت درست و حسابی نگاش کنم…لعنت به تو بهنام…باز اومدی منو بیچاره کنی؟ولی کمی بعد با خودم زمزمه کردم….ولی خودمونیم از قبل خوش تیپ تر شده بودا..با این فکر یکی اروم زدم توی پیشونیم و با خودم گفتنم:..برو بگیر بخواب..برو که داری زیاده روی می کنی……
نگاهم به ساعت افتاد…وای ساعت 44 شده…..خدایا کلاسای صبحمو از دست دادم….کمی با خودم غر غر کردم ولی بعد خودمو دلداری دادم که اولین باره اشکالی نداره……کش و قوسی به بدنم دادم…باید پا می شدم به کارام می رسیدم که حداقل کلاس 3 تا 5 رو از دست ندم…..از توی تختم اومدم پایین نگام توی اینه به خودم ثابت موند..وای این لولو کیه دیگه…از قیافه خودم خندم گرفت..موهامو وحشتناک شده بود..دیشب فقط گیرا رو از توی موهام باز کرده بودم و از خستگی دوش نگرفته خوابیده بودم…صورتمم که بیچاره تر از موهام ..حداقل نکرده بودم این بیچاره رو یه اب بزنم..دور چشمام کبود ..و سیاه..همه ریملا ریخته بود و پایین و وحشتناکم کرده بود….لبخندی زدم و حولم رو برداشتم و به سمت حمام رفتم…..
تمیز و مرتب داشتم از پله ها پایین می رفتم که صدای خنده بهروز به گوشم خورد…..اونم امروز مهدو پیچونده بود…..لبخندی وی لبم نشست ولی با شنیدن صدای بهنام نا خود اگاه خنده از لبام محو شد

اره بابایی همش مال خودته
متوجه شدم بهنام یه چیزایی برای بهروز اورده..سعی کردم خونسر رفتار کنم..اهمی کردمو صدام رو صاف کردم
-سلام
نگاه ها به سمت من چرخید..بهروز با عجله از بغل بهنام پایین پرید و به سمت من دوید
سلام مامانی..بیا بیا ببین بابا برام چی اورده
و دستم رو به سمت جایی که بهنام نشسته بود کشید..همزمان صدای سلام اروم بهنام رو شنیدم ولی مامان گفت:
-سلام دخترم…صبحت بخیر..خوب خوابیدی نگاهی بهش کردم و گفتم:

-ممنون….خیلی..حسابی خستگی از تنم بیرون رفت دیگه کنار بهنام قرار گرفته بودیم که بهروز گفت:
-مامان ببین..ببین چه موتوری دارم..این ماشینم ببین…تازه این لباسا هم هست..مامان اینو دیدی…
و همینجوری چیزایی که باباش براش اورده بود رو بهم نشون می داد..انقدر تند تند همه چیزو نشون میداد که درست و حسابی فرصت نگاه کردن بهشون رو نداشتم..فقط لبخند می زدم و می گفتم…خیلی خوشگلن مامانی..مبارک باشه عزیزم….
بهروز که کارش تمام شد ..رفتم و روی مبل یه نفره ای که کنار بهنام بود نشستم…..مامان لبخندی بهم زد و گفت:
-پاشو صبحانتو بخور.. نگاهی بهش کردم و گفتم:

-دیگه ظهره صبر می کنم با ناهار یه باره می خورم مامان دوباره گفت: -بعد از ظهر میری دانشگاه یا نه با بیاد اوردن غیبتم با ناراحتی گفتم: -اره ..حتما باید برم…صبحم که خواب موندم و هیچی شد
متوجه بهنام بودم که با دقت به صحبت های ما گوش می داد..ولی چیزی نمی گفت..کمی که گذشت و من و مامان درباره مهمونی دیشب صحبت می کردیم بهنام بلند شد و گفت:
-مامان من دارم میرم بیرون کمی قدم بزنم مامان نگاهی پر محبت بهش کرد و گفت: -باشه پسرم ولی دیر نیای…ساعت 4 خونه باش

بهنام بدون حتی نیم نگاهی به من گفت: -چشم
و رفت..کمی دلگیر شدم..این چرا اینجوری شده..نکنه کسی وارد زندگیش شده..چرا منو نمی بینه؟ولی شیلا و ازاده که می گفتن استه میره استه میاد وکسی توی زندگیش نیست..پس چشه؟..با حالی گرفته پای صحبتای مامان نشستم
****
با نیلوفر همکلاسیم داشتم از در دانشگاه بیرون می اومدم که نگام به محمد افتاد..با تعجب گفتم:
-این اینجا چیکار می کنه؟
نیلوفر که داشت حرف میزد و من پریده بودم وسط حرف زدنش گفت:

-کی؟ تازه متوجه کارم شدم ..

گفتم:
-وای ببخش نیلو جون…از دیدن یکی از اشناهامون اینجا تعجب کردم
نیلوفر که حالا رد نگاه منو دنبال کرده بود و محمدو می دید گفت:
-ایرادی نداره ….ولی مثل این که با تو کار داره چون داره اینجا رو نگاه می کنه و لبخند می زنه
درست می گفت..چون محمد با لبخند به سمت ما اومد..با فاصله کمی از ما ایستاد و گفت:
-سلام نگاهی بهش کردم و گفتم:

-سلام اقا محمد….خوب هستین نیلوفر هم سلامی کرد و کنار من ایستاد..محمد گفت: -ممنون..شما خوبین؟خانواده خوبن؟ -ممنون سلام دارن خدمتتون..این طرفا؟ محمد دستی توی موهاش کشید و با خنده ای پر از اعتماد به نفس
گفت:
-راستش یه کار کوچیک باهاتون داشتم ولی خوب چون روم نمی شد بیام خونتون گفتم بیامو اینجا ببینمتون
نیلوفر تا این حرف رو شنید گفت: -خوب ساقی جون من برم که دیرم شه مامانم پوستمو کنده

می دونستم می خواد ما رو تنها بذاره..گیج از رفتار محمد لبخندی به نیلوفر زدم و گفتم:
-باشه گلم..برو به سلامت..سلام برسون محمد سریع گفت: -می رسونمتون خانم نیلو تشکری کرد و ازمون خداحافظی کرد و رفت….و به محمد
گفتم: چیزی شده؟
-نه اصلا ..فقط می خواستم یکم باهاتون صحبت کنم…وقت که دارین
روم نمی شد بگم نه..برام خیلی زحمت کشیده بود و بهش مدیون بودم…با لبخند گفتم:

-حتما..فقط قبلش اجازه میدین با خونه تماس بگیرم؟
ابروهاشو بالا برد و با لحنی پر از نزاکت گفت:
-خواهش می کنم..بفرمایید..راحت باشین
و خودش کمی ازم فاصله گرفت تا من راحت تر باشم..به مامان گفتم که با محمد بیرونم….و کمی دیر بر میگردم خونه
*****
کلید رو انداختم توی در و وارد حیاط شدم…..ساعت 2 و نیم شده بود و همه جا تاریک تاریک بود…نفسی کشیدم وداشتم به سمت ساختمان می رفتم که با شنیدن صدای بهنام به سمتش چرخیدم
-خوش گذشت؟

لبخندی روی لبام نشست……ولی سعی کردم بهنام متوجه نشه گفتم:
-سلام..ممنون..جای شما خالی با اخمی با مزه گفت:
-فکر نمی کنم جایی واسه من بوده باشه که حالا خالی هم بخواد باشه.
از اینجور حرف زدنش قند توی دلم اب می شد….از قیافه ناراحتش و رفتار کلافش میشد فهمید که تا حالا حرص خورده..پس پیش بینی محمد درست بود…..گفتم:
-نمی دونم باید چی بگم..چرا اینجا ایستادین؟..نمیاین داخل نگاهی خاص بهم کرد و گفت: -حوصلتو سر بردم؟

از رفتار پر از حسادتی که در پیش گرفته بود لذت می بردم..تا همین جایی که نشون داده بود واسش مهمم کافی بود..از همین موضوع باید مطمئن می شدم که شدم..از حالا به بعد دیگه باید طبق نقشه ای که داشتیم رفتار می کردم…..بی خیال سری تکون دادم و گفتم:
-نه اصلا..فقط خیلی خسته ام..همین و به سمت ساختمان پیش رفتم.
همه چیز همونطوری که می خواستیم پیش می رفت….مامان و بابا و غزل و سیاوش و محمد با تمام وجود باهام همکاری می کردن…….بهنام خیلی کسل و بی حوصله بود و مشخص بود داره رنج می بره و من تا می تونستم ازش فاصله می گرفتم..دوست داشتم با اجرای نقشمون سورپرایزش کنم…..از وقتی فهمیده بود غزل و سیاوش تصمیم گرفتن سالگرد ازدواجشون رو جشن بگیرن حسابی اوضاع روحیش به هم ریخته بود….کمتر توی خونه افتابی می شد..اونم متقابلا سعی می کرد ازم فاصله بگیره..توی این مدت اصلا به هم درست و حسابی حرف نزده بودیم…سوغاتی هایی هم که برام اورده بود رو گذاشته بود روی تختم توی اتاقم و وقتی وارد اتاقم شدم دیدمشون…یه لباس شب

خیلی خوشگل مشکی….یه ادکلن…..با ذوق و شوق لباس رو تنم کردم..خیلی بهم می اومد ولی سریع درش اوردم و با ادکلن گذاشتم توی کمدم..و در جواب کاری که کرده بود وقتی از اتاقم خارج شدم توی جمع و در حضور بقیه ازش تشکر کردم…..با این که این دوری برام سخت بود ولی فقط چند روز دیگه صبر کافی بود و بعدش همه چیز تمام می شد…..با شیلا و ازاده هم صحبت کرده بودم و قرار بود اونا هم تا روز جشن غزل خودشونو برسونن….هر روزی که می گذشت و به روز جشن نزدیکتر می شدیم دلشوره من هم بیشتر می شد…به طوری که دیگه نمی تونستم چیزی بخورم…و همین امر باعث لاغرتر شدن و ضعیف شدنم شده بود…..هر روز صبح از خونه بیرون می رفتم و بعد از کلاسای دانشگاهم باید کارای مربوط به جشن رو هم یا با کمک غزل یا به تنهایی انجام می دادم….
تا جشن غزل فقط سه روز مونده بود …غزل و سیاوش اومده بودن خونه ما و همه دور هم توی پذیرایی نشسته بودیم و مشغول برنامه ریزی برای جشن بودیم که بهروز با خوشحالی به سمت در دوید و گفت:
-بابایی..بابایی اومد

617 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *