همه با شنیدن این حرف لبخندی روی لباشون شکل گرفت..بهنام در حالی که بهروزو بغل گرفته بود و باهاش شوخی می کرد وارد شد…..

سلامی بلند به جمع کرد و گفت:
-به غزل خانم…می بینم که تو کلا خونه زتدگی نداری و دائم همینجا افتادی
غزل لبخندی زد و گفت: -میبینی که می تونم….. بهنام در حالی که کنار غزل و روبروی من می نشست گفت:
-توی این که می تونی شکی نیست….ولی فکر نمی کنی یکم استراحت برات بد نباشه؟…

من موندم با این حال و روزت چه طوری می خوای جشن بگیری؟
غزل با خوشحالی گفت:

-الان که حالم خیلی خوبه…اگه ماه اخر بارداریمم بود بازم با ذوق و شوق کارای مربوط به جشنو انجام می دادم…..مایمو و همین یه……
و بعد حرفش رو خورد..

.به وضوح رنگش پرید و نگاهی به من کرد…من هم نگاهی به بهنام کردم که دیدم منتظر چشم به غزل دوخته..سریع گفتم:
-بهروز جان مامانی..نقاشی که قرار بود بکشی کارش تمام شد؟

بهروز نگاهی بهم کرد و گفت: -نه هنوز..ولی مامان..خستهام لبخندی بهش زدم و گفتم: -نمیشه گلم..برو بیار همین جا با هم تمامش می کنیم
بهروز با خوشحالی به سمت اتاقش دوید…غزل هم کمی جابجا شد و گفت:

-بهتره یکم راه برم..از نشستن خسته شدم و از روی مبل بلند شد..

..بهنام نگاهی بهش کرد و گفت:
-بیا..بهت می گم حالت خوب نیست تو هی بگو جشن جشن..از من میشنوین امسالو کوتاه بیان تا سال دیگه
سیاوش سریع گفت:
-ولی غزل می خواد جشن داشته باشه و من براش این جشنو می گیرم……
بهنام که مشخص بود از این موضوع ناراضیه گفت: -هر جور دوست دارین..خوش باشین..

ولی من اون روز نیستما همه با تعجب نگاهی بهش کردن غزل با اخم گفت:

-یعنی چی نیستم؟
بهنام نگاهی به من انداخت ولی سریع نگاهش رو ازم گرفت…..با این که سعی داشت بی تفاوت نشون بده ولی من می فهمیدم داره عذاب می کشه..گفت:
-خوب من الان چند وقته بلیط گرفتم برم مسافرت…..از وقتی که برگشتم ایران دوست داشتم یه مسافرت دور کشور داشته باشم و الان می خوام همین کارو بکنم…فکر کنم یه دو ماهی نباشم
همه دستپاچه شده بودن..مامان اولین نفری بود که به حرف اومد و گفت:
-نمیشه که مادر..توی جشن خواهرت نباشی مردم چی می گن؟

بهنام کلافه گفت: -ولی مامان..من تصمیممو گرفتم…من فردا می رم غزل در حالی که چشماش پر از اشک شده بود گفت:

-واقعا می ری؟..

یعنی من برات اهمیتی ندارم؟

 و با گفتن این حرف اشک از چشمش چکید
بهنام بلند شد و به سمتش رفت..دست غزل رو توی دستش گرفت و با لبخندی سرد گفت:
-اینکارو نکن غزل…خودت می دونی که برام مهمی ولی اون روز….
و ساکت شد..همه متوجه منظورش بودن ولی کسی چیزی به روی خودش نیاورد..غزل گفت:
-باور کن بهنام اگه اون روز بری و اینجا نباشی دیگه تا اخر عمر نمی بخشمت..

یعنی مسافرتت از مهمونی من مهم تره؟
بهنام کلافه دستی توی موهاش کشید و خواست چیزی بگه که بابا سریع گفت:

-غزل دخترم خودتو ناراحت نکن..بهنام داره باهاتون شوخی می کنه…مگه میشه جشن یه دونه خواهرشو نباشه
و نگاهی جدی به بهنام انداخت…..

بهنام نفس عمیقی کشید و گفت: -باشه..باشه..من جایی نمی رم
و به سرعت به سمت طبقه بالا حرکت کرد..

.همه می دونستیم چرا می خواد توی اون روز اینجا نباشه…..ولی این غیر ممکن بود…..
*****
ساعت 1 شب بود..همه رفته بودن تالار..فقط من و غزل و ازاده و شیلا خونه بودیم..کار ارایشگر تازه تمام شده بود….غزل با ذوق و شوق بهم نگاه می کرد..اشک توی چشماش حلقه بسته بود…..اخر هم اشکش سر خورد و گفت:
-وای ساقی..خیلی ناز شدی..خیلی ..انشاالله که خوشبخت بشی

شیلا و ازاده هم با لذت نگاهم کردن و گفته غزل رو تایید کردن لبخندی بهشون زدم..ارایشگر نگاهی با اخم به غزل کرد و گفت:
-الان ارایشت خراب میشه ها….من موندم الان چرا داری گریه می کنی؟
غزل در حالی که اروم اشکش رو پاک می کرد گفت: -معلومه دیگه..از خوشحالیه زیاده ارایشگر سری تکون داد و رو به من گفت: -نمی خوای خودتو ببینی؟…تو چقدر خونسردی دختر
لبخندم پررنگ تر شد…اروم از روی صندلی بلند شدم و به سمت اینه قدی توی اتاق رفتم……چقدر تغییر کرده بود…خدای من از دیدن خودم لذت می بردم..لباس عروسی که توی تنم بود واقعا خوشگل بود..سلیقه شیلا و ازاده حرف نداشت..یه پیراهن عروس شیری دکلته دو تیکه که دامن پیراهن خیلی پف بود..احساس می

کردم شدم سیندرلا…تاج یه طرفه ساده و خوشگلی هم روی موهام بود و تور یه طرفه شیری رنگی که ارایشگر با تبحر خاصی دیزاینش کرده بود روی قسمتی از موهامو گرفته بود…همه چیز عالی ..عالی بود..خنده مستانه ای توی اینه کردم و رو به ارایشگر گفتم:
-مرسی..واقعا کارتون عالیه..خودم از دیدن خودم لذت بردم ارایشگر لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
-خوشحالم عزیزم..امیدوارم خوشبخت بشی…….و اقا دامادم از کار من راضی باشه
غزل سریع گفت: -بیچاره داداشم..از شوق و ذوق بیهوش نشه خیلیه *****

همه رفته بودن و من تنها منتظر اومدن بهنام بودم…طبق نقشه ای که داشتیم..قرار بود سیاوش و پژمان و سیروس بهنامو ببرن ارایشگاه و بدون این که چیزی رو لو بدن بسپارنش دست ارایشگر و بعد هم که اماده شد غزل باهاش تماس بگیره و ازش بخواد برای اوردن چیزی بیاد خونه و اونجا بود که دیگه کار من شروع می شد.

.از شدت دلشوره حالم به هم می خورد..

.این چند روز رو هم که انقدر با استرس گذرونده بودم و چیزی نخورده بودم که اوضاعم خیلی خراب بود و الان حالم واقعا افتضاح بود..

به سمت میزی که توی پذیرایی بود رفتم و یه دونه شکلات از توش برداشتم و دهنم گذاشتم که صدای چرخوندن کلید توی در باعث شد ضربان قلبم بالا بره….وای که داشتم از استرس می مردم…..

.بهنام وارد ساختمان شد.و……
از شدت استرس دستم رو به بالای مبلی که نزدیکم بود گرفتم…با این که تا این لحظه منتظر بودم و ثانیه شماری می کردم که زودتر با بهنام رو در رو بشم ولی حالا دعا می کردم توی خواب این اتفاقات افتاده بود و الان مجبور نبودم باهاش به این شکل روبرو بشم…

نگاهم رو به بهنام دوخته بودم با عجله وارد خونه شد…مشخص بود خسته و کلافه است…

چقدر شبیه دامادا شده بود….

مدل موهاشو عوض کرده بود..

از همیشه کوتاهترشون کرده بود و خیلی با نمک شده بود….پوست صورتش به خاطر اصلاحی که کرده بود برق می زد….کت و شلوار سفیدی که تنش بود حسابی برازنده ترش کرده بود.از نگاهش غرق لذت شده

بودم….

متوجه من نشده بود و داشت با عجله به سمت پله ها ی رفت که برای یه لحظه از حرکت ایستاد و اروم اروم به سمتی که من ایستاده بودم چرخید.

.قیافش دیدنی شده بود….نگاه گیج و منگش رو بهم دوخته بود…قیافش واقعا خنده دار شده بود…اگه استرس نداشتم حسابی از این جریان لذت می بردم ولی …. چشم هامون رو به هم دوخته بودیم.هر دو انقدر هیجان زده بودیم که پلک زدن رو فراموش کرده بودیم….بالاخره تونستم به خودم مسلط بشم..لبخندی روی لبم نشست..رو به بهنام گفتم:
-سلام
بهنام ناباورانه هنوز بهم نگاه می کرد..ولی متوجه شدم که راه افتاد و اروم اروم داره به سمت من میاد….قلبم داشت از هیجان می ایستاد….

.یک قدم…

دو قدم…

سه قدم….

داشتم قدم هایی رو که بهنام برای پشت سر گذاشتن فاصله بینمون طی می کرد رو می شمردم….بالاخره با فاصله یک قدم از من ایستاد و ناباورانه گفت:
-این تویی ساقی؟ لبخندم پر رنگ تر شد..گفتم:

-نه من یه فرشته هستم که اومدم اینجا تا شریک تنهاییات باشم
بهنام که مشخص بود دیگه به خودش مسلط شده پ.زخندی زد وگفت:
-نه بابا….از کی تا حالا اینقدر عزیز و مهم شدم و خودم بی خبر بودم!
بعد کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت:
-این چه وضعیه؟..چه خبره؟داری عروسی می کنی و من حالا باید بفهمم..پس همه این کارا نقشه بود نه؟….عروسی تو بود و غزل و بقیه هم باهات همکاری کردن؟
بعد انگار که با خودش حرف بزنه ادامه داد: -پس سیروس و پزمان هم واسه همین اومدن ایران…..

عصبی فریاد زد: -چرا؟…چرا این کارو با من کردی
از رفتارش گیج شده بودم..دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم که فریاد زد؟
-خفه شو…فقط خفه شو…اینقدر ازم بیزار بودی که بهم نگفتی چه خبره؟می دونستم دوسم نداری …ولی انتظار این رفتارو هم نداشتم….
بعد خنده عصبی کرد و ادامه داد:
-من احمق رو بگو…..چه فکرایی می کردم…چه نقشه هایی واسه ایندمون نداشتم…..
با شونه های افتاده از غصه به سمت مبلی رفت روش نشست و با صدایی که به زور به گوش می رسید گفت:

-از همون روزی که دیدمت دلم لرزید…..

همون وقتی که داشتی فرار می کردی و باهام برخورد کردی….نگاه ترسونتو که بهم دوختی یه چیزی توی وجودم به هم ریخت…

.ولی این نباید اتفاق می افتاد…

باید جلوش رو می گرفتم…

.پس باهات بد رفتاری کردم…..

خودم رنج می کشیدم ولی با یاداوری مرگ بهروز اتیش انتقام دوباره توی وجودم گدازه می کشید و من کارایی می کردم که می دونستم اشتباهه…

.اون روزی که ازت عکس می گرفتیم بدترین روز زندگیم بود..

.بدترین روز….گریه و غصه تو …کار اشتباهم….همه و همه داشت داغونم می کرد ولی بازم حس لجبازی و انتقام….

شاید باورت نشه ولی اون عکسا بعد ها و حتی الان تنها همدم تنهایی های منه…..با ورود خانوادم به جریانات بینمون اوضاع به کل تغییر کرد…..

من می خواستم عموت رنج بکشه و تو رو رها کنم که بری ولی مادرم با اون پیشنهادش وسوسه داشتنت کنار خودم رو بشتر دامن زد…

و تو موندی…

برای همیشه موندی و این بهترین چیز برای من بود ولی باید مانع پیشروی احساسم بهت می شدم…این اتفاق نمی تونست بیفته …یعنی نباید می افتاد……کم کم با حضور ت توی خانواده و علاقه ای که همه بهت پیدا می کردن اوضاع رو بدتر از اون چیزی که فکر می کردم دیدم…احسان یه خطر بزرگ برای من بود…اون داشت تو رو ازم می گرفت…..ولی خدا باهام یار بود و بهروز رو فرستاد….بهروزی که باعث پیوند بین من و تو شد…پیوندی که با تمام وجود خواستارش بودم

630 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *