به سمت مبلی که توش فرو رفته بود رفتم…کنارش نشستم و اروم گفتم:
-پس چرا تا حالا چیزی بهم نگفتی؟ خنده تلخی کرد که پر بود از غم و اندوه….گفت:
-گفتنش فایده ای هم می تونست داشته باشه؟تو ازم متنفر بودی…البته حق رو بهت می دادم…

ولی می تونستی تلاشم رو برای بدست اوردن دلت ببینی…

می تونستی رنجی که از دوریت می کشم رو ببینی ولی تو چشمت رو روی همه چیز بسته بودی……

تنها چیزی که دوست داشتی و بهش توجه می کردی بهروز بود…

فقط بهروز…و برای من هم تنها وسیله نگهداشتنت پیش خودم همین بهروز بود…..

باهام ازدواج کردی به خاطر بهروز…تحملم می کردی به خاطر بهروز..

.باهام خوب برخورد می کردی به خاطر بهروز….همش بهروز بود و بهروز…بعضی اوقات از رفتارت کلافه می شدم و ارزو می کردم بهروزی نبود تا تو من رو هم می دیدی…ولی بعد پشیمون می شدم و با خودم می گفتم اگه بهروزی نبود تو رو تا همین حد هم نداشتم…پس بازم شکر می کردم و تحمل…..فکر می کنی برام راحت بود که زنم باشی و بهت نزدیک نشم؟

جلو چشمم با اون اندام خوشگل و وسوسه انگیز رژه بری و من ازت بگذرم؟….

هیچ وقت با خودت

فکر نکردی چرا این کارا رو می کنم؟..

حتی وقتی هم که زنم نبودی و با هم توی یه خونه زندگی می کردیم کی می تونست مانع من بشه اگر که می خواستم باهات باشم؟

ولی عشقی که بهت داشتم مانع این می شد که بخوام اذیتت کنم…..فقط می تونستم ازت فاصله بگیرم..خودم رو رنج و سختی بدم تا تو راحت باشی….

ازادت کردم که برگردی ایران….

.برگردی تا شاید اگر ذره ای علاقه بهم داری با دوری متوجهش بشی و بهم برگردی ولی….زهی خیال باطل….

گاهی توی چشمات چیزی می دیدم که به برگشتنت امیدوارم می کرد..انتظار کشنده چند ساله برام کافی نبود؟
یکدفعه از روی مبل بلند شد و با صدایی فریاد گونه گفت:
-خود خواه….من ازارت دادم ..درست…ولی تقاصش رو به بدترین شکل پس دادم…..دوری از تویی که عشقم بودی…گذشتن ازت برای اسایشت.

دوری از خانواده و پسرم…همه و همه …فقط به خاطر تو بود….
دستش رو دیدم که مشت شد و ادامه داد: -به خاطر تو

و ساکت شد…..اشک توی چشمام جمع شده بود…..بغضی خفه کننده گلوم رو گرفته بود….

.از روی مبل بلند شدم و روبروی بهنام ایستادم…دستم رو جلو بردم و دستش رو توی دست گرفتم ولی با حرکتی که کرد همه وجودم لرزید….دستش رو با شدت از دستم بیرون کشید و گفت:
-به من دست نزن….می بینم که خیلی تغییر کردی…اون وقتا که زنم بودی اگه دستت رو می گرفتم چندشت می شد ولی حالا که داری زن یکی دیگه میشی با بی شرمی دست من رو می گیری…خوب دیگه چه کارایی می کنی؟
پوزخندی زد و اروم اروم به سمتم اومد نگاهش رو از روی صورتم بر نمی داشت….نفس های گرمش به صورتم می خورد و مویی که کنار صورتم اویزون بود رو حرکت می داد…..محو نگاهش بودم که با یه حرکت خشن بازوهام رو گرفت و محکم منو به خودش فشرد و لبهای پر حرارتش رو روی لبهام گذاشت…..

محکم و خشن لبهام رو می بوسید طوری که احساس می کردم هر ان ممکنه از لبهام خون راه بیفته…

.با این که ارزوی تجربه دوباره این لحظه با بهنام رو داشتم ولی الان هیچ لذتی نمی بردم…با قدرت تمام شروع کردم به پس زدنش ولی مگه می شد…از رفتارش مشخص بود که تسلطی روی خودش

نداره…..بالاخره موفق شدم…نفس نفس می زد ولی ایستاده بود و بهم نگاه می کرد..دور تا دور لبهاش پر از رز صورتی من شده بود….اشک از گونه هام سر می خورد و پایین می اومد….شاید چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که بهنام چرخید…پشتش رو بهم کرد و گفت:
-منو ببخش ساقی…دست خودم نبود….امید وارم… مکثی کرد و ادامه داد: -خوشبخت باشین
و با عجله به سمت در رفت…..گیج نگاهش می کردم که متوجه موقعیت پیش اومده شدم…اگر بهنام می رفت دیگه امشب نمی دیدمش…سریع فریاد زدم
-بهنااام
لحظه ای ایستاد نفس عمیقی کشید و دوباره راه افتاد..فریادی بلند تر زدم:

-مگه نمی خوای ببخشمت پس بایست

بهنام ایستاد ..برگشت و گفت:
-چی کارم داری؟

چی می خوای بگی؟

دیگه چه طور می خوای زجرم بدی؟
چشمای خیس از اشکمو بهش دوختم و با صدایی پر از غم…خشم….درد بهش گفتم:
-همیشه همینطور بودی…زود قضاوت کردی…برای خودت بریدی و دوختی…..هیچ وقت به من فرصت حرف زدن ندادی…تا خواستم کاری کنم یا چیزی بگم داد و فریاد کردی و رفتی ولی دیگه کافیه…این بار تصمیم گرفتم هر طور شده حرفایی که روی دلم تلمبار شده رو به زبون بیارم
و بعد سریع به سمت اپن اشپزخونه چرخیدم و همینطور که به اون سمت میرفتم گفتم:

-ولی قبل از هر حرفی می خوام یه چیزی رو نشونت بدم…..
از روی اپن شناسنامه ام رو برداشتم……صفحه مشخصات همسر رو باز کردم و نگاهی بهش کردم..با دیدن اسم بهنام لبخندی روی لبام نشست…شناسنامه به دست به سمتش رفتم…..شناسنامه رو به سمتش گرفتم و گفتم:
-امشب جشن عروسی منه..ولی..ولی باید بدونی که من قبلا عقد کردم
بهنام پوزخندی زد و گفت:
-حالا اینو می گی که چی؟…….با کاری که امشب کردی فهمیدن این که عقدم کردی همچین نباید متعجبم کنه…..اصلا برای چی داری شناسنامت رو به من نشون می دی؟..فکر نمی کنم به من
ربطی داشته باشه کلافه و عصبانی سرش داد زدم:

-می شه یک بار…فقط یکبار توی عمرت ساکت شی و زود قضاوت نکنی….
از حرفایی که میزد دیگه گنجایشم تمام شده بود…….با حرص ادامه دادم:
-حالا که فکر می کنی به تو ربطی نداره ……پس…پس عروسی بی عروسی…همین فردا میریم محضر و طلاقم میدی….
و پشتم رو بهش کردم …می دونستم الان توی شوک شنیدن حرفامه…لبخندی روی لبم نشست….برای این که خودمو لوس کنم به سمت راه پله حرکت کردم تا برم توی اتاقم و نشون بدم که قهر کردم…..پامو توی پله اول نذاشته بودم که بازوم کشیده شد..و صدای بهنام توی گوشم پیچید:
-تو چی گفتی؟ صداش می لرزید…..خودم رو بی تفاوت نشون دادم و گفتم: -همون که شنیدی….حالا هم دستم رو ول کن

و سعی کردم دستم رو از دستش ازاد کنم…..سریع من رو با یه حرکت خشن به سمت خودش چرخوند..دو تا بازوم رو توی دستاش گرفت و در حالی که تکونم می داد گفت:
-دوباره چیزایی که گفتی رو تکرار کن….تو..تو..می خوای بگی…می خوای بگی…ازم جدا نشدی؟…یعنی تو طلاق نگرفتی؟
فقط نگاهش می کردم و چیزی نمی گفتم…..به چشمام خیره شده بود….ولی بعد از مکث چند ثانیه ای نگاهش رو به سمت شناسنامه ای که توی دستم بود چرخوند و سریع شناسنامه رو از دستم کشید……فقط نگاهش می کردم…

نگاه ماتش رو به شناسنامه دوخته بود………..

شاید دو سه دقیقه بدون حرکت شناسنامه رو نگاه می کرد….

ولی کم کم حالت صورتش تغییر کرد و لبخندی روی لباش نشست….مشخص بود دیگه به خودش مسلط شده…سرش رو بالا گرفت و خیره به چشمام گفت:
-چرا؟ سعی کردم جدیت رو توی صدا و صورتم حفظ کنم…گفتم:

-چرا چی؟ لبخندش پر رنگ تر شد و گفت: -چرا این کارو کردی؟چرا ازم جدا نشدی؟ می دونستم الان دیگه موقع اعترافه…..سرم رو پایین انداختم و
گفتم: -چون…چون
خیلی سخت بود…فکر نمی کردم ابراز علاقه اینقدر سخت باشه…بهنام با خنده دستم رو گرفت و گفت:
-چرا اینقدر قرمز شدی؟چون؟ سریع گفتم: -چون دوست دارم

انقدر این جمله رو سریع گفتم که خودم هم نفهمیدم چی گفتم…فقط صدای خنده بلند بهنام رو شنیدم و به ثانیه نکشید که خودم رو توی بغل بهنام دیدم……..انقدر محکم همدیگه رو بغل کرده بودیم که احساس درد می کردم ولی این درد لذت بخش بود…..

صدای نفس های پر صدای بهنامو که داشت کنار گردن و موهام رو می بویید می شنیدم…بعد از چند دقیقه اروم اروم از هم جدا شدیم…نگاهم رو بالا گرفتم تا عکس العمل بهنام رو ببینم…خدای من…
-بهنام
دستم رو به سمت صورتش بردم و اشکی که روی گونه هاش جای گرفته بود رو پاک کردم….داشتم دستم رو از روی صورتش بر می داشتم که دستم رو گرفت و بوسید…. و اروم زمزمه کرد…
-منم دوست دارم عزیزم…خیلی دوست دارم
و لبهای پر حرارتش رو روی لبهام گذاشت…چقدر این بوسه شیرین و دلپذیر بود…بوسه با عشق…و لبخند بود که مهمون

لبهای هر دو مون شد….

احساس ضعف و خستگی وجودم رو پر کرده بود…..دیگه نمی تونستم بایستم..گفتم:
-بهنام دیره…بریم تالار؟ بهنام نگاه خاصی بهم کرد و گفت: چرا بریم اونجا؟ اخمی ساختگی کردم و گفتم:
-نمی خوای بگی که از این که قراره امشب داماد بشی ناراضیی..اگه اینطوریه همین الان بگو تا منم تکلیف خودمو بدونم
بهنام دوباره منو بغل کرد و کنار گوشم اروم گفت:
-ناراضی؟خوب باید در مورد داماد شدنم فکرامو بکنم….من که هنوز بله نداده بودم که داری منو داماد می کنی

و خندید…حرصم گرفته بود..با عصبانیت سعی کردم ازش جدا بشم و گفتم:
-واقعا….باشه….پس من می رم لباسمو عوض کنم و برم جشن سالگرد ازدواج غزل…..تو هم بشین همین جا و فکراتو کن
بهنام محکمتر از قبل منو به خودش فشرد و گفت:
-شوخی کردم..عشق من….هنوز باورش برام سخته که قراره تو رو برای همیشه داشته باشم……یعنی بیدارم؟
لبخندی روی لبام نشست..نیشگونی از بازوش گرفتم که گفت: -اخ…چته؟ گفتم: -پس بیداری؟

خندید و گفت: -اره….واقعا بیدارم..
بعد من رو بلند کرد و در حالی که دور خودش می چرخید…و می خندید گفت:
-بیدار بیدارم……من بیدارم….خدایا شکرت….عاشقتم ساقی….عاشقتم…
خسته و خندون روی پای بهنام نشسته بودم….بهنام نگاهی بهم کرد و گفت:
-چرا توی این مدت بهم نگفتی ازم جدا نشدی؟…اگه می دونستم یه لحظه هم تحمل نمی کردم و می اومدم ایران
لبخندی زدم و گفتم:

-اخه با اون کاری که تو کردی و بدون خدا حافظی رهامون کردی و رفتی…از دستت ناراحت شدم……مطمئن نبودم دوسم داری…با کاری هم که باهام کرده بودی نمی تونستم راحت باهات کنار بیام و ببخشمت..پس دیدم دوری برای هر دو مون لازمه….هم میزان عشق تو رو به خودم محک می زدم….هم خودم با کمک روانپزشک مشکل روحیمو درمان می کردم و اماده پذیرش تو می شدم
بهنام گیج نگاهی بهم کرد و گفت: -اخه با دوری چه طور می تونستی بفهمی من دوست دارم یا نه؟ خنده ای کردم و گفتم: -من دوستای باوفایی اونجا داشتم که همیشه گزارش رفتار تو رو
بهم می دادن چشماشو ریز کرد و گفت: -شیلا و ازاده؟…ای نامردا…

پس برام به پا گذاشته بودی اره؟

گفتم:
-اره دیگه…باید می دونستم در نبود من چه کارایی انجام می دی……
-و نتیجه؟
-خوب با چیزایی که ازت می گفتن می شد فهمید دیگه اون بهنام گذشته نیستی و تغییر کردی…از این که می شنیدم بعد از من دیگه زنی وارد زندگیت نشده لذت می بردم و همین منو به عشقت نسبت بهم مطمئن تر می کرد…..با کمک محمد روز به روز وضعیت روحیم بهتر و بهتر می شد..

ورود به دانشگاه هم خیلی موثر بود…..

همه چیز خوب پیش می رفت….

تا این که برگشتی ایران …

.نمی دونستی هنوز شوهرمی و حد و حدود رو رعایت می کردی…با این که دوست داشتم بهت بگم و فاصله ها رو از بینمون بردارم ولی نمی تونستم…رفتارت سرد شده بود
…ترسیدم…از محمد کمک خواستم…با دیدن حسادتی که به محمد کردی متوجه شدم داری نقش بازی می کنی و هنوز دوسم داری…نقشه امشبو همه با هم کشیدیم….با ازاده و شیلا تماس گرفتم و همه چیزو بهشون گفتم.

لبخندی روی لبای بهنام نشسته بود و داشت با لذت به حرفایی که می زدم گوش می داد……گفت:
-سیروس نامردو بگو…..وقتی گفت دارن میان ایران تعجب کردم ولی وقتی گفت شیلا بارداره و چون حالش بده و می خواد کنار مامانش باشه باورم شد راست میگه…..

در مورد پژمان و ازاده هم گفت اونا هم باهاشون میان بگردن و یه هفته ای بر می گردن….منه زود باورو بگو…..دعوتشون کردم واسه جشن غزل…..عجبا
خندیدم و گفتم: -خوب این کارت کار منو راحت تر کرد……
نگاهی به ساعت کردم..سریع از روی مبل بلند شدم و گفتم:
-وای بهنام…..دیر شد…ساعت 9 شده….الان همه منتظر مان…زود باش باید بریم
و خودم با عجله به سمت در رفتم….. ******

دست در دست بهنام به سوی اینده ای شیرین قدم بر می داشتم.. اینبار مطمئن بودم که خوشبخت می شم…خدایا شکرت….. حالا می دونستم خدا بنده هاشو فراموش نمی کنه..اگه سختی می ده مطمئنا حکمتی توشه تا با تحمل اون سختی اسایش بعد از سختی دلپذیر تر و شیرین تر باشه….

.بهنامو با تمام وجود دوست داشتم و بهش افتخار می کردم…

رفتارش توی تالار با خانواده عموم واقعا دیدنی بود…..انقدر با احترام باهاشون برخورد کرد که لذت حضور در کنارش رو برام صد چندان کرد… با تمام وجود خدا رو به خاطر نعمتایی که بهم داده شکر می کنم….

(پایان)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *