به زور لبخندي زد و گفت: -شوخي کردم نگاهم رو پایین دوختم و گفتم: -قرصامو باید چیکار کنم..اونا رو هم قطع کنم با صداي خاصي که لحنش برام عجیب بود گفت: -نه..اونا رو اروم اروم باید قطع کني بعد ترتیب کم کردنو قطع قرصام رو برام گفت..دیگه کاري اونجا
نداشتم..بعد از چند دقیقه بلند شدم و گفتم:
-خوب با اجازتون..توي این مدت خیلي برام زحمت کشیدین…خیلي اذیتتون کردم..حلالم کنین

لبخند سردي زد و گفت:
-این یعني دیگه قرار نیست همدیگه رو ببینیم؟
نگاهي بهش کردم و گفتم:
-اختیار دارین…..ما که مشتاق دیدارتون هستیم
بعد یکدفعه یادم به کارت دعوتي که براي تولد بهروز براش گذاشته بودم افتاد..کارتو از توي کیفم در اوردم و جلوش گرفتم:
-جمعه تولد بهروزه..خوشحال مي شیم تشریف بیارین کارتو گرفت..چشماش برقي زدن و با لبخند تشکر کرد

-مبارک باشه..چشم حتما خدمت میرسیم همینطور که به سمت در میرفتم گفتم:

-مادرتون و مهشید جون رو سلام برسونید…بگین ما منتظرشون هستیم..با اجازه
نگاهم رو دور تا دور اتاقش چرخوندم تا براي اخرین بار همه چیزو یک بار دیگه ببینم….این اتاق بیشتر از 2 سال منو توي خودش دیده بود…چه روزاي سختي رو توي این اتاق پشت سر گذاشته بودم…روزایي پر از افسردگي و غم ولي حالا به لطف صاحب این اتاق داشتم با روحي اروم و زندگي خوب ازش خارج میشدم..

لبخندي روي لبم نشست
..خداحافظي کردم و به سمت خونه به راه افتادم
انقدر دوندگي کرده بودم که الان که توي ارایشگاه نشسته بودم تازه مي فهمیدم چقدر خسته ام….

اصلا دوست نداشتم بیام ارایشگاه ولي مگه این غزل گذاشت!!!..

.به نظرم رفتارش خیلي عجیب شده…خیلي خوشحاله….بهشم مي گم چته با خنده مي گه تولد پسر داداشمه نباید خوشحال باشم..ولي نمي دونم چرا به نظرم این شادیش غیر طبیعیه…..

نگران اوضاع خونم..

با این که مي دونم مامان و بابا و بقیه حواسشون به همه چیز هست ولي بازم دوست داشتم خودم اونجا باشم تا چیزي از قلم نیفته…..

.با صداي اه و اوه غزل نگاهم بهش افتاد..خندم گرفت..با خودم گفتم یکي نیست به این دختره بگه اخه دختر جون با این وضعیتي که

داري واجبه بیاي اینجا 1 یا 5 ساعت بیشني که حالا اه و نالت بلند شه..منم از کار و زندگي بندازي…..

چیزي نگفتم..نمي خواستم حال خوشش رو خراب کنم….
****
همه مهمونا تقریبا اومده بودن..همه چیز عالي بود….بهروز با ذوق و شوق دنبال دوستاش میدوید و شیطنت مي کرد…

با مامان و بابا جلوي در ایستاده بودیم و یکبه یک به مهمونا خوش امد مي گفتیم….
سلام خاله جون….تبریک مي گم
نگاهم به احسان افتاد که با یلدا خانمش وارد شدن و با مامان احوالپرسي مي کردن….مامان با شوق فراووون یلدارو بوسید..با بابا هم احوالپرسي کردن و به من رسیدن..احسان پوزخندي بهم زد و گفت:
سلام بر مادر مجرد.

سعي کردم کنایه اش رو نشنیده بگیرم لبخندي بهش زدم و گفتم: سلام اقا احسان خوش اومدین
و سریع نگاهم رو به یلدا دوختم و باهاش مشغول خوش و بش و روبوسي شدم….

وقتي داشتم یلدا رو مي بوسیدم نگاه غمزده احسانو روي خودم خیره دیدم ولي سعي کردم نادیده بگیرمش…..

.اوایل که برگشته بودم تا مي تونستم خودمو ازش مخفي مي کردم….بعد ها هم که فهمیدم دارن براش زن مي گیرن با شوق بهش تبریک گفتم ولي فاصلم رو همچنان باهاش حفظ مي کردم..چون از نگاه هاش خوشم نمي اومد و مي فهمیدم هنوز هم بهم علاقه داره…..

بهشون تعارف مي کردم برن داخل که صداي سلام محمد باعث شد به سمتش برگردم
-سلام ساقي خانم..تبریک مي گم و سبد گلي رو که دستش بود به دستم داد…..

لبخندي زدم و گفتم: -سلام اقا محمد…خوش اومدین..چرا زحمت کشیدین؟

نگاهي پر از شوق به چهرم انداخت و گفت: -نا قابله……
بهش تعارف کردم که بره داخل..همینطور که داخل رو نشونش مي دادم نگاهم با نگاه عصباني احسان تلاقي پیدا کرد….

ازش حرصم گرفت..یکي نبود بهش بگه بابا تو دیگه زن داري..بچسب به زن خودتو واسه من غیرتي بازي در نیار..از لجش لبخندم رو بیشتر کردم و با لوندي محمد رو داخل راهنمایي کردم…

پشت سرش هم با مادر و خواهرش احوالپرسي کردم..جالب بود حسابي تحویلم گرفتن و با ذوق و شوق مي بوسیدنم..
…ساعت 2 بود….به سمت غزل که روي یکي از صندلي ها لم داده بود رفتم و کنارش نشستم
-غزل بگم کیکو بیارن دیگه نه؟….ساعت هشته تا کیکو بیاریمو ببرنو بعدم بخورنو ..شام..ساعت از ده هم گذشته خونواده هاي دوستاي بهروز میان دنبالشون
نگاهي به ساعت کرد و همینجور که به در ورودي خیره بود گفت:

-نه یکم دیگه صبر کن از رفتاراش واقعا گیج بودم…نگاهي متعجب بهش کردم و گفتم: -چرا؟تو یه چیزیت هست..مگه نه؟

سعي کرد با خونسردي جواب بده ولي توي صداش استرس
مشهود بود..گفت: -نه بابا..فقط فکر مي کنم الان..
و دیگه حرفي نزد…..به نقطه اي خیره شد..لبهاش پر از خنده شد و با سرعتي باور نکردني از جاش بلند شد و به سمتي دوید…با ترس و تعجب از رفتارش چرخیدم و با نگاهم دنبالش کردم تا ببینم چرا اینجوري کرد..دستاشو از هم باز کرد و با صداي جیغ مانندي خودش رو توي بغل کسي انداخت..نگاهم به مردي افتاد که حالا پشتش به من بود و داشت غزل رو مي بوسید…بدنم لرزید..خودش بود..حتي از پشت سر هم مي شناختمش…. انگار که میخکوب شده بودم……خداي من بهنااام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با هر بدبختي که بود بدنم لرزونمو به سمت اتاقم کشوندم…..هنوز باور این که بهنامو دیدم برام سخته….

ولي نه..

خودش بود..

.درسته صورتش رو ندیدم ولي مطمئنم خودش بود..

حالا دلیل رفتار غزلو مي فهمیدم….

صداي در اتاق منو به خودم اورد..
-بله غزل با لبخند سرش رو اورد توي اتاق و گفت: -اینجایي ساقي؟…

چرا اومدي اینجا..بدو بیا مي خوایم کیکو بیاریم نگاهي اخمو به غزل کردم و گفتم: -چرا به من نگفتي؟ اروم اومد توي اتاق..چهرش کمي جدي تر شد و گفت: -مي خواستم سورپرایزت کنم…ناراحت شدي؟

گفتم:
-معلومه ناراحت مي شم….نباید مي گفتي من امادگي داشته باشم….باورت میشه وقتي دیدمش داشتم پس مي افتادم
لبخندي زد و دستم رو گرفت و در حالي که دنبال خودش مي کشید گفت:
-حالا که پس نیفتادي و سر و مر و گنده وایسادي….بیا دیگه دیره دستم رو از توي دستش بیرون کشیدم و گفتم: -تو برو..منم الان میام غزل نگاهي خاص بهم کرد و گفت: -پس زود تر بیا..منتظریم

و رفت..به سمت اینه رفتم….نگاهي به خودم توي اینه انداختم…..چشمام خیلي خوشگل ارایش شده بودن….تا حالا به این خوشگلي نشده بودن…از زیر و بالا خط چشماي خوشگلي واسم کشیده بود که چشمامو درشت تر و خوش حالت تر کرده بود…بقیه صورتم هم خوب ارایش شده بود….

موهامو هم دوست داشتم.

.یه شینیون فشن و خوشگل….

لباسم کت و شلوار خوش دوخت و شیکي بود که قدم رو بلند تر و هیکلم رو خوشگل تر نشون مي داد…

چند بار نفس عمیق کشیدم..

.با خودم تکرار مي کردم…

تو مي توني خونسرد باش…..

لبخندي روي لبم نشوندم و اروم از اتاق خارج شدم…

سعي کردم خیلي عادي رفتار کنم….

از بالاي پله ها نگاهم رو روي جمعیت چرخوندم…همه در حال خنده و شادي بودن ولي بهنامو نمي دیدم….دستم رو به نرده ها گرفتم و با ارامش پله ها رو یکي یکي پایین اومدم…..غزل رو دم ورودي اشپزخونه منتظر دیدم..به سمتش رفتم و ازش پرسیدم:
-بهروز کو؟
با لبخند اشاره اي پشت سرش کرد..برگشتم دیدم توي بغل بهنام گوشه سالن نشسته…با هم مشغول صحبت بودن…دلم از دیدنشون با هم اون بعد از اینهمه سال یه حالي شد…….بهشون خیره بودم که فکر کنم بهنام سنگیني نگاهم رو حس کرد چون سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو بهم دوخت…..هر دو خیره به هم از زمان و مکان غافل شده بودیم…..قیافش هیچ تغییری نکرده بود..یه حس

دلشوره. خاصی با دیدنش توی وجودمو پر کرد…با صدای تشویق و جیغ و داد همه به خودم اومدم…

اونم همینطور .

.سرم رو چرخوندم تا بتونم دلیل سر و صدا رو بفهمم که نگاهم با نگاه محمد تلاقی پیدا کرد….

بهم خیره شده بود و غافل از بقیه نه دستی می زد و نه لبخندی…..

لبخندی بهش زدم ..

در همین حال صدای تولد..تولد تولدت مبارک خوندن همه بلند شد…و کیک اورده شد..بهروز با جیغ و ذوق و شوق فراوون به سمت میزی که کیک رو روش گذاشته بودن دوید..از خوشحالی بهروز منم لذت می بردم…

بهروز بهم نگاهی کرد و با صدای بلند صدام زد
-مامانی..بیا پیش من
لبخندی بهش زدم و به سمتش رفتم…پیشونیش رو بوسیدم و کنارش ایستادم…صدای غزل به گوشم خورد که از بهمنام می خواست بیاد و طرف دیگه بهروز بایسته…..

هر چه قدر بهنام بهمون نزدیک تر می شد احساس می کردم لرزش بدن من هم بیشتر میشه…چشمامو چند ثانیه روی هم فشردم تا اعتماد به نفسم رو بدست بیارم..

نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو باز کردم…

همه چشما به ما خیره شده بود..

.مطمئنا سوژه جالبی برای همه امشب بودیم و رفتار و عملکردمون زیر ذره بین همه بود……با قرار گرفتن بهنام طرف دیگه بهروز همه شروع به دست زدن کردن..از بهروز خواستم شمع روی کیکش رو فوت کنه..براش بهترین ها رو ارزو کردم.اشک شوق توی چشمام جمع شده

بود..5 سال…اصلا باور کردنی نبود..

پسر کوچولوی من حالا 5 ساله شده بود …با چشمای خیس به شیطنت های کودکانش نگاه می کردم و به داشتنش افتخار می کردم….صدای غزل منو به خودم اورد
-اه ساقی باز که داری گریه می کنی
با این حرف غزل متوجه حرکت سریع سر بهنام شدم و نگاهش رو روی نیم رخم حس کردم..لبخندی به غزل زدم و گفتم:
-نو که می دونی چرا گریه می کنم….پس چرا باز توبیخم می کنی
غزل رو به کسایی که با تعجب نگاهم می کردم گفت:
-ساقی کارش همینه..هر سال از شادی بزرگ شدن بهروز روز تولدش گریه می کنه
کسی از بین جمعیت گفت:

-به افتخار ساقی خانم
همه شروع به دست زدن کردن و من با لبخند ازشون تشکر کردم…ولی متوجه بهنام بودم ..

با این که هنوز داشت نگاهم می کرد ولی دست نمی زد……
*****
هیچ صدایی از پایین نمی اومد…ولی هنوز چراغا روشن بود…با بهروز رفته بودم توی اتاقش تا بخوابه…امشب تا اخر مهمونی بیدار بود و از شدت خوشحالی خوابش نمی رفت….حالا که خواب بود می خواستم برم و ببینم پایین چه خبره…اروم اروم از پله ها پایین رفتم…مستخدم ها مشغول تمیز و مرتب کردن خونه بودن….از بابا و مامان هم خبری نبود……رو به یکی از مستخدم ها پرسیدم:
-خانم کجان؟ سریع گفت:

-همین الان با اقا رفتن بخوابن
سری تکون دادم و به سمت اشپزخونه رفتم تا یه لیوان اب بخورم……برام عجیب بود…از بهنام هم خبری نبود…امشب اصلا با هم صحبت نکردیم..حتی یک کلمه…نمی دونم چرا ولی ازش خجالت می کشیدم…

دلخوری که ازش داشتم هم به جای خود…

توی این مدت اصلا سراغی از من نگرفته بود و حالا حقش بود تا من هم بهش اهمیتی ندم و تنبیهش کنم……

لیوانی رو که پر کرده بودم با یه نفس خوردم….وای که چقدر خنک بود و چسبید…دلم می خواست الان کسی بود و منو می برد و می ذاشت روی تختم و من فقط می خوابیدم….با صدای سلام بهنام ترسیدم
-سلام
….جیغی کشیدم و لیوان رو با تمام قدرت توی دستم فشار دادم….

.قلبم گروپ و گروپ داشت می زد از ترس…

خوشحالی..

استرس..

زبونم بند اومده بود..
چشمامو بستم و سعی کردم خودمو اروم کنم…این کار رو از وقتی که مشکل اعصاب پیدا کرده بودم مواقع ناراحتی یا هیجان انجام می دادم تا به خودم مسلط بشم…

604


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *