شیلا اهي کشید و با ناراحتي گفت:
-سیروس که برگشت ازش پرسیدم…..بهنام چیز زیادي نگفته بود…فقط گفته بود در حق تو خیلي بدي کرده…کلي خودش رو سرزنش کرده بود و گفته بود کاري کرده که تو از لحاظ روحي دچار مشکل شدي…..گفته بود هیچ وقت خودش رو به خاطر بلا هایي که سرت اورده نمي بخشه…گفته بود انقدر از نظر روحي بهت اسیب رسونده که خواب راحت رو هم ازت گرفته..
مکثي کرد و بهم خیره شد و گفت:
-ساقي مي خوام یه چیزي بهت بگم…ولي تو رو خدا اروم باش و به حرفام خوب گوش بده..باشه؟
بعد دستش رو روي دستم گذاشت و گفت:
-بهنام از سیروس خواسته کمکت کنه تا برگردي ایران..گفته دیگه نمي خواد ببیندت تا رنجي که بهت داده رو برات زنده کنه……

گفته بهترین کاري که مي تونه برات بکنه اینه که خودشو از سر راهت کنار بکشه

دیگه چیزي نمي شنیدم..حرفاي شیلا توي سرم کشدار مي پیچیدن…دستام رو روي سرم گذاشتم و اشکم سرازیر شد..
****
بهنام گم شده بود…

هیچ اثري ازش نبود..

توي اون یک هفته اي که اونجا بودم فقط یه بسته از طرف بهنام به ادرس خونه سیروس ارسال شده بود که توي اون هم مدارک من و یه وکالت نامه بود که باهاش مي تونستم طلاقم رو راحت بگیرم..

تمام مدت اشک بود که مهمون چشمام بود..

حالا مي دونستم که چقدر واسم مهم بوده ولي دیگه کاري ازم ساخته نبود..

حرفاي شیلا و ازاده هم که دائم سعي داشتن ارومم کنن کمکي بهم نمي کرد …..
بالاخره روز موعود فرا رسید..تمام مدت امید داشتم برگرده و نذاره برم..حالا با این کارش و نگاهي که شب اخر بهم کرده بود مي دونستم دوسم داره و تنها امیدم همین بود که برگرده پیشم
…..توي فرودگاه دائم نگاهمو بین جمعیت مي چرخوندم تا شاید ببینمش….حتي لحظه هایي که توي بغل ازاده و شیلا فرو رفته بودم باز هم نگاهم اطرافم در گردش بود…ولي….شیلا دستم رو گرفت و با چشماي اشکبار گفت:

-مواظب خودت باش..باهات در تماس هستیم..هر خبري ازش بشه خبرت مي کنیم..باشه..نگران نباش..مواظب خودت باش..باشه؟
لبخندي زدم و گفتم: -باشه..شیلا….مواظبش باشین
با گفتن این حرف شدت گریم بیشتر شد..سیروس و پژمان هم کلافه به ما نگاه مي کردن و مشخص بود دارن با هم به بهنام بد و بي راه مي گن….حالا دیگه همه جریان اشنایي من و بهنام و ازدواجمون رو مي دونستن…..رو به سیروس و پژمان گفتم:
-اقا سیروس..اقا پژمان…..تو رو خدا تنهاش نذارین…… هر دو لبخندي بهم زدن و سیروس اروم گفت:
-شما نگران بهنام نباش..ما پیشش مي مونیم..تنهاش نمي ذاریم..قول میدم

پژمان هم ادامه داد: -راست میگه ساقي خانم..ما هستیم..خیالت راحت باشه
تشکري کردم و چرخیدم تا دوباره با شیلا صحبت کنم..براي یه لحظه احساس کردم بهنامو دیدم….ولي فقط براي یه لحظه بود چون بعد ش هر چقدر بین جمعیت نگاه کردم ندیدمش..حتما خیالاتي شده بودم…..با شیلا و ازاده خداحافظي کردم و به سوي اینده اي بدون بهنام حرکت کردم…
****
میز شامو جمع کردم….

ظرفا رو شستم ..

نگاهي دور تا دور اشپزخونه چرخوندم..همه چیز مرتب بود…چراغ اشپزخونه رو خاموش کردم و وارد پذیرایي شدم..مامان و بابا در حال صحبت

بودن و بهروز روي مبل مقابل تلویزیون خوابش رفته بود..مامان نگاهي بهم کرد و گفت:
-خسته نباشي عزیزم لبخندي بهش زدم و گفتم: -سلامت باشین اشاره اي به بهروز کردم و گفتم: -کي خوابش رفت؟

مامان نگاهي پر از عشق به بهروز دوخت و گفت: -همین الان خوابید..ببرش توي اتاقش..اینجا بدنش کوفته نشه
به سمت بهروز رفتم..همینطور که بغلش مي کردم چشماشو باز کرد و گفت:

-مامان..تشنمه لبخندي بهش زدم و گفتم: -باشه پسر گلم..ببرمت توي تختت برات ابم میارم
از پله ها بالا مي رفتم و به چهره بهروز خیره بودم..روز به روز بیشتر شبیه بهنام مي شد.

.هر چقدر بزرگتر مي شد بیشتر شباهتشو به بهنام نشون مي داد..

دو باره دلم هواي بهنامو کرد..

اه پر حسرتي کشیدم…

نزدیک به 1 ساله که بهنامو ندیدم.

.از اون روزي که برگشتم ایران دیگه نه دیدمش و نه صداشو شنیدم…یعني الان داره چیکار مي کنه؟..اصلا منو یادش هست؟

کلافه سرم رو تکون دادم و در اتاق بهروزو که قبلا متعلق به غزل بود و حالا مال بهروز شده بود رو باز کردم..بهروزو روي تختش گذاشتم..بوسه اي روي پیشونیش زدم و براي اوردن اب براش از اتاق خارج شدم
…..

دیشب انقدر سرگرم درسام شده بودم که صبح دیر از خواب بیدار شدم..با عجله اماده شدم و پله ها رو دو تا یکي پایین دویدم..بابا و مامان توي اشپزخونه مشغول خوردن صبحانه بودن..با عجله سلامي کردم
-سلام..صبح بخیر مامان نگاهي بهم کرد و با لبخند گفت: -سلام..صبح بخیر..باز که داري با عجله میري لبخندي زدم و گفتم: -باز دیرم شده…ببخشید بابا لیوان شیرش رو سر کشید و بلند شد گفت: -صبر کن مي رسونمت

لبخندي بهش زدم و گفتم: -زحمتتون مي شه خندید و گفت: -چه زحمتي دخترم .تو. رحمتي توي این خونه
مامان لقمه نون و پنیر و گردویي که برام گرفته بودو به سمتم گرفت…تشکري کردم..لقمه رو گرفتم….با مامان خداحافظي کردم و به سمت حیاط دویدم..امروز تا ظهر کلاس داشتم ولي بعد از ظهر کلي کار داشتم که باید انجام مي دادم..جمعه تولد بهروز بود ..دوست داشت تولدش مثل تولد دوستش پرهام باشه..

.پرهام دوست مهد کودکیش بود..تولد با شکوهي براش گرفته بودن… و از اون روز بهروز دائم ازم مي خواست تولد امسالش اونطوري باشه…هر سال بجز خودمون و عمه غزلش کسي توي تولدش نبود..ولي امسال مي خواستم براش سنگ تموم بذارم…با غزل هماهنگ کرده بودم ساعت 1 و نیم بریم خرید..باید زود مي رفتیم چون ساعت 1 باید میرفتم دیدن محمد…..با بیاد اوردن محمد لبخندي روي لبم نشست….چقدر توي این مدت بهم محبت کرده

بود ……اگر اون نبود نمي دونستم چه طور این مدتو مي تونستم تحمل کنم و مطمئنابه چیزایي که الان دارم نرسیده بودم
****

به چهره خسته غزل نگاهي کردم و گفتم: -خیلي خستت کردم…نه؟ لبخندي زد و گفت: -نمي دونم چرا اینجوري شدم..یعني هر کي بارداره اینقدر براش
سخت مي شه راه بره؟

خندیدم و گفتم:
-من تجربش رو نداشتم ولي فکر کنم تو هم الان نباید اینقدر راه رفتن برات سخت باشه..اخه 1 ماه که چیزي نیست

اخمي بهم کرد و گفت: -نوبتت که رسید ببینم همین حرفا رو مي زني
اهي کشیدم و حرفي نزدم….سعي کردم غزل متوجه ناراحتیم نشه…همیشه وقتي کسي دربار ه اینده و بچم چیزي مي گفت نا خود اگاه ناراحت مي شدم و با خودم فکر مي کردم اگه بهنام و من با هم مي موندیم حالا حتما منم یا بچه داشتم یا باردار بودم..سرم رو تکون دادم و با لخند گفتم:
-خوب واسه پسرم چي مي خواي بخري؟

لبخندي زد و گفت:
-یه ماشین کنترلي دیدم خیلي خوشگله….قرار شده اونو بگیرم….فقط به نظرت چه رنگشو بگیرم بهتره؟
-بهروز عاشق رنگ نارنجیه..نمي دونم چرا ولي وقتي هم که خیلي کوچولو بود اسباب بازیاي نارنجیو بیشتر دوست داشت و جذبشون مي شد

خندید و گفت: پس تو واسه خاطر بهروزه اینقدر نارنجي مي پوشي
منم لبخندي زدم و با بیاد اوردم چهره بهروز دلم ضعف رفت..عاشقش بودم..با تمام وجود..گفتم:
-خوب معلومه..دوست دارم پسرم لباسامو دوست داشته باشه..بده چهره جدي به خودش گرفت و گفت:
-کاش بعدنا منم مثل تو باشم…مي دوني ساقي..تو با این که بهروز پسرت نیست ولي از یه مادر واقعي براش چیزي که کم نذاشتي هیچ از خیلي از ماماناي دیگه هم بیشتر در حقش مادري کردي
نفس عمیقي کشیدمو گفتم:

-من هیچ وقت حس نکردم بهروز پسرم نیست..بهروز پسر منه..همه هستي منه….همه هستیم
و به دور دست خیره شدم و چهره خندون بهروز توي ذهنم جون گرفت
****

-مي تونین برین داخل
لبخندي در جواب لبخند منشي محمد زدم و اروم از روي صندلي بلند شدم..دستي به مقنعه ام کشیدم و نفسي تازه کردم و در زدم…صداي بفرمایید محمد به گوشم رسید..در رو باز کردم و با لبخند وارد اتاقش شدم
-سلام محمد با دیدنم لبخندي زد و از روي صندلیش بلند شد

به به..سلام ..خوش اومدي

-نگاهم رو پایین دوختم و گفتم: -ببخشید..باز مزاحم همیشگیتون اومد
خندید از پشت میزش اومد این طرف و به مبل همیشگي اشاره کرد..نشستم اونم کنارم جاي گرفت و گفت:
-این چه حرفیه..من از این که تو میاي اینجا واقعا خوشحالم..خوب خوبي؟
نگاهي بهش کردم و گفتم: -ممنون….عالیه عالیم -خوب خدا رو شکر….دیگه خواب پریشون نداري نه؟
-به لطف شما..نه ..اخرین بارشو که براتون تعریف کردم…از اون موقع تا حالا خدا رو شکر خوب خوبم

با سر حرفامو تایید کرد و گفت:
-خدا رو شکر….فکر کنم دیگه خوب شدي…فکر نمي کنم دیگه نیازي باشه بیاي اینجا
خوشحال و ذوق زده گفتم: -واقعا
انگار حرف بدي زده بودم چون چهرش توي هم رفت و با لحني گله مند گفت:
-اینقدر از اومدن اینجا ناراحت بودي؟ متوجه خرابکاریم شدم..سریع گفتم:
-نه به خدا..باور کنین از این که خوب شدم خوشحالم..وگرنه دیدن شما سعادتیه

590 

یک پاسخ به “رمان ساقی پارت چهل و دو”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *