پسر از اینه نگاهی به من انداخت و گفت: -نگران نباشید..بله خوبه….فقط پاش شکسته
ولیوانی و از روی داشبورد برداشت واز بطری اب معدنی که درش هنوز باز نشده بود یه لیوان اب بهم تعارف کرد
-این ابو بخورید تا ارومتر شید..
ابو گرفتم و تا ته خوردم…دیگه چیزی یادم نیست اوففففففف….خدای من یعنی اون اب؟دستم رو به تختی که روش خوابیده بودم می گیرم واروم بلند میشم…نگاهی به اطراف می کنم.

.یه تخت خواب یه نفره…

یه کامپیوتر و یه قفسه پر از کتاب چیزایی که توی اتاق پیدا میشه به سمت در اتاق میرم و سعی می کنم بازش کنم ولی تلاشم بیهوده است….

اه..قفله…محکم و با عصبانیت در میزنم…

فایده ای نداره….
-کسی نیست..

کمک…..

هر چه قدر فریاد میزنم بی فایده است…

.خسته و بیحال به سمت تخت برمی گردم و روش می شینم….

نمی دونم کجام و چه اتفاقی افتاده..ولی نگرانم…هوا گرگ و میشه…..یعنی الان صبحه یا شب؟…..

وای….عمو…

با بیاد اوردن عمو سرم تیر میکشه.حتما تا الان خیلی نگران شدن…دور اتاق رو نگاه می کنم تا ببینم کیفم کجاست.چشمم بهش خورد..با عجله به سمتش رفتم و بازش کردم..نیست..

پس موبایلم کو؟

اه لعنتی حتما برش داشتن ولی چرا؟

اصلا چرا من اینجام؟

من که داشتم میرفتم که مرتضی روببینم پس چرا؟ناگهان فکری مثل جرقه به ذهنم رسید
…خدای من…دروغ بود؟مرتضی ای در کار نیست..یعنی منو دزدیدن؟
تمام وجودم لرزید…هر چقدر فکر می کردم تا دلیل دزدیده شدنم رو پیدا کنم بی فایده بود….سعی کردم تمرکز کنم……..اتاق فقط یه در و یه پنجره داشت….پنجره نرده داشت ولی میشد بازش کرد و کمک خواست با خوشحالی به سمت پنجره رفتم و بازش کردم…..اه خدای من….چه باغ بزرگی..از ارتفاعی که داشتم متوجه شدم باید توی طبقه دوم باشم…توی فیلما دیده بودم کسایی رو که میدزدن به جاهایی میبرن که کسی صدای فریادشون رو نشنوه ولی الان خودم داشتم به عینه میدیدم تسلیم نشدم و شروع به فریاد زدن کردم…..

کمک….کسی اینجا نیست؟
41 دقیقه فریاد چیزی بجز گلو درد برای من نداشت خسته و عصبی بر گشتم که روی تخت بشینم..ناگهان چشمم به کامپیوتر توی اتاق افتاد …اینترنت..
به سرعت روشنش کردم..

.خدا خدا می کردم بشه باهاش وارد اینتر نت شد…

.خدای من….

شکرت….

باور کردنی نبود ولی الان کانکت بودم..

.وارد سایت نیروی انتظامی شدم که ناگهان در به شدت باز شد.
-میبینم که بیدار شدی و مشغولی
با خنده ای مسخره نگاهی به من و کامپیوتر کرد.و با عجله سیم کامپیوتر رو از پریز بیرون کشید
نگاهم به شخصی که با سرعت وارد اتاق شد می افته…..

اه این که همون پسره است با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم:

-مرتضی کجاست؟

باز هم به خندش ادامه داد و گفت:

چقدر عجولی خانمی….

یکم صبر داشته باش می فهمی و با حالتی خاص به چشمام خیره شد….ترس همه وجودمو گرفته
بود.با لکنت گفتم:

-من باید برم….عمو الان نگرانم شده….

-کجا؟صبر داشته باش…تو که هنوز مرتضی رو ندیدی وبا صدای بلند خندید…همینطور که می خندید به سمت پنجره اتاق
حرکت کرد.
از فرصت پیش اومده استفاده کردم و سریع به سمت در اتاق دویدم.و از اتاق خارج شدم نگاهی به اطراف کردم….اوه راه پله….بدون نگاه به پشت سرم از پله ها سرازیر شدم …صدای پاشو که داشت دنبالم میدوید میشنیدم ولی جرات این که برگردم و

پشت سرم رو نگاه کنم هم نداشتم…

.خدایا….

حالا باید از کدوم طرف برم…

.نور رو دنبال کردم…خودشه این باید در خروجی باشه ….

صدای فریادشو می شنیدم که ازم می خواست سر جام بایستم و فرار نکنم ولی من با تمام قوا میدویدم..دستگیره دررو گرفم و بازش کردم داشتم ازساختمان خارج می شدم که محکم به چیزی بر خورد کردم ….وای خدای من بینیم شکست…..

اخ چه دردی…..

دستم رو روی بینیم گذاشتم و سرم رو بالا گرفتم تا ببینم چیزی که باهاش برخورد کردم چی بوده
-نهههههه……این غیر ممکنه…..من…من..دارم خواب میبینم؟
واقعا باور کردنی نبود….بهروز که کشته شده بود…..پس.
-بهروز؟….نه…این غیر ممکنه….تو…تو …زنده ای؟
با گفتن این کلمات اروم اروم عقب عقب می رفتم و از شدت شکی که بهم وارد شده بود داشتم از حال می رفتم
-گرفتیش بهنام…..دختره چموش…می دونم باهات چیکار کنم

-یعنی داشت فرار می کرد؟

سیاوش یه کارم نمی تونی درست انجام بدی
خدای من ….گفت بهنام؟….یعنی بهروز نیست….چقدر شبیه بهروزه…ولی اره بهروز نیست..قدش بلند تره….قیافش هم خشن تر ….مشغول نگاه کردن به بهنام و فکر بودم که با ضربه شدیدی که به صورتم خورد به خودم اومدم…..
-اینو برای این زدم که دفعه دیگه فکر فرار به سرت نخوره حالیت شد.حالا حالا با هم کار داریم..پس بهتره دیگه از این غلطا نکنی…حالیت شد
این حرفا رو بهنام بود که میزد….با چشمای پر از اشک نگاهش می کردم…با بغض گفتم:
-شما کی هستین؟از من چی می خواین؟
با عصبانیت بازومو توی چنگش گرفت و منو به سمت داخل هول داد

-برو تو….حرف زیادی هم نزن
با فشاری که به دستم اورده بود احساس می کردم خون به پایین دستم نمی رسه…با تمام قدرت بازومو از توی دستش بیرون کشیدم و ازش فاصله گرفتم…وارد خونه شدیم….سیاوش…همون پسری که منو با خودش اورده بود پشت سر ما وارد شد و در رو قفل کرد و کلید رو توی جیب شلوارش گذاشت..با گریه و التماس گفتم:
-تو رو خدا….عموم نگرانم میشه…..بذارین من برم بهنام با چشمایی قرمز رو به من کرد و گفت: -خفه شو…عموم..عموم…فکر کردی برای چی اوردیمت اینجا؟ لبخند مرموزی زد و ادامه داد
-تا عموت دق کنه….تا به گوش اون پسره بزدلش برسه و برگرده…البته اگه واقعا غیرتی توی وجودش هست

با ترس گفتم: -شما کی هستین؟از ما چی می خواین؟ با عصبانیت به من نزدیک شد و گفت:
-می بینم که خیلی احمقی…از راحت اومدنت به اینجا فهمیده بودم..ولی دیگه فکر نمی کردم تا این حد…من کیم؟…از قیافم باید فهمیده باشی….
گیج و مستاصل نگاهش می کردم…متوجه شد که چیزی نفهمیدم..ادامه داد
-باید تقاص پس بدین…همتون….برادر من بی گناه بود….فقط 21 سالش بود….می فهمی؟21 سال..خیلی ارزو ها داشت که پسر عمو و عموی تو نابودش کردن….باید تاوان پس بدید
خدایا نه….یعنی این ادم برادر بهروز بود؟حتما همینطوره…شباهتشون واقعا عجیب بود…..کمی شجاع شدم و گفتم:

-مرگ بهروز یه حادثه بود….مرتضی نمی خواسته که اون اتفاق بیفته….یعنی کسی همچین چیزی نمی خواست….در مورد تقاص هم اگه خوب فکر کنی ما بیشتر از اینا تقاص پس دادیم….
و با عصبانیت وفریاد ادامه دادم
-تو که همه چیزو درباره من میدونی…حتما اینم فهمیدی که مریم بیچاره چه طور ازدواج کرد ..بعید می دونم نشنیده باشی…مرتضی بد بخت هم که معلوم نیست کجاست و چه طور زندگی می کنه….می خوای از کی انتقام بگیری؟هان؟از عموم؟مگه دیگه چیزی هم داره که بخواد از دستش بده؟
سیلی دوم با شدت بیشتری به صورتم نواخته شد
خون از کنار لبم سرازیر شده بود…سیاوش سریع خودش رو به بهنام رسوند و دستش رو کشید تا از من دورش کنه….شجاع تر شدم و گفتم:
-خوب این وسط من چه کاره ام؟

با حرکتی که بهنام به سمتم کرد حرفم رو نیمه تمام خوردم و ساکت شدم
فهمید ترسیدم با خنده ای مشمئز کننده گفت:
-تو؟…

تنها کسی که واسه عموت مونده تویی…اون از پسر ترسوی فراریش…اونم از دختر احمقش که به دست خودش بدبختش کرد…حالا عموته و تو…که هم عزیزی براش و هم امانتی دستش…تقاص کاری که با ما کردینو به وسیله تو ازشون می گیرم…تو از اون خانواده ای پس باید تقاص پس بدی
نگاهی به چشماش کردم….نگاه پر از نفرتش بدنم رو لرزوند…توی اون نگاه جدیتو می شد به وضوح دید…خدایا…حالا چی کار کنم
بهنام رو به سیاوش کرد و گفت: -اینو از جلوی چشمام دور کن….نمی خوام قیافه نحسشو ببینم

45 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *