غزل نگاهی به من کرد و گفت:
-بیدار شدی؟ -اره…ببخشید..خواب موندم….

بقیه کجان؟

صبحانه خوردین؟

غزل لبخندی زد و گفت: -اره همه صبحانه خوردیم….

بابا و بهنام بیرونن…مامان هم توی
اتاق خودشه…

منم که با این فینگیلی در خدمتیم خندیدم به سمتشون رفتم..خم شدم و بچه رو بوسیدم و گفتم: -من قربون این فینگیلی برم….

حالا اسم پسرمون چی هست؟ غزل گفت:
-منم نمی دونم قراره بهنام امروز براش شناسنامه بگیره..برو یه چیزی بخور ضعف نکنی

به سمت یخچال رفتم و پنیر رو از توش در اوردم…گفتم: -کی اومدی بچه رو برداشتی؟من اصلا نفهمیدم

-مگه بچه پیش تو بود؟

-با تعجب نگاهش کردم و گفتم: -اره نگاهی به من کرد و گفت: ولی صبح که داشتم صبحانه می خوردم بهنام بچه به بغل اومد
….بچه رو داد به من..

.صبحانه خورد و رفت
پس بهنام بچه رو برده…ولی چرا؟

یعنی نمی خواسته کسی بفهمه بچه پیش من بوده یا.دلیل دیگه ای داشته….؟

-دیشب بچه خیلی گریه کرد…

غزل لبخندی زد و گفت: -میشنیدم با تعجب نگاهش کردم و گفتم: – پس چرا کاری نکردی؟

جواب داد –

مامان ازم خواسته هیچ کمکی به بهنام نکنم…

با تعجب پرسیدم: -چرا؟

-نمی دونم فکر کنم می خواد تنبیهش کنه

با گیجی گفتم: -خوب من که دارم کمکش می کنم….

این
فاطمه خانم وارد اشپزخانه شد سلامی کردمو حرفم رو ادامه ندادم ولی مطمئن بودم شنیده..
-داشتی می گفتی چرا ما کمک بهنام نمی کنیم نه؟ شرمنده سرم رو پایین انداختم….ادامه داد:
-بهنام کار اشتباهی کرده…و همین بچه با این وضعیت خودش بدترین تنبیهه….ولی کمک نکردن ما دلیل دیگه ای داره
با تعجب نگاهش کردم که گفت:
-بهنام باید بفهمه نباید در حق تو ظلم کنه…

الان ما دورش رو خالی کردیم….درست مثل تو که کسی رونداری….ولی کاری که

تو با اون می کنی مثل کاری که اون با تو کرد نیست…

بهنامم اینو فهمیده..از نگاه شرمندش میشه خوند…ولی باید بیشتر از این تنبیه بشه….حالا حالا باهاش کار دارم…باید به خاطر خیلی چیزا تنبیهش کنم…

.تا الان بهش سخت نگرفتم و این شده…باید از این به بعد تربیتش کنم
لبخندی زدم….

از این که فاطمه خانم با این کار داشت ازم حمایت می کرد غرق شادی شدم…
-شما خیلی خوبین….نمی دونم چطور باید ازتون تشکر کنم فاطمه خانم لبخندی زد و گفت:
-فعلا که ما باید ازت تشکر کنیم….تویی که از نوه کوچولومون مراقبت کردی….ممنون دخترم
لبخندی زدم و شروع به خوردن صبحانه کردم….فاطمه خانم گفت:
-تا عید چیزی نمونده…نمی خواین برین خرید؟

بعد انگار که چیزی رو به یاد اورده باشه نگاهی به من کرد و گفت:
-راستی اخر هفته هم که مهمونی پسر بهنامو داریم ساقی جون با غزل برین و لباس بخرین
نگاهی به فاطمه خانم کردم و گفتم: -ممنون…..ولی اگه می شه من توی مهمونی نباشم اخمی کرد و گفت:
-دفعه قبل گفتم بازم می گم و دیگه هم تکرار نمی کنم..تو الان عضوی از خونواده مایی و هر جایی که ما باشیم تو هم باید حضور داشته باشی…فهمیدی؟

دیگه نشنوم این حرفا رو بزنی
نگاهی از سر استیصال بهش کردم و گفتم

-چشم

لبخندی زد و گفت: -چشمت بی بلا دخترم
بچه به گریه افتاده بود و غزل نمی تونست ارومش کنه….صبحانه رو نصفه ونیمه خوردم و برای اروم کردن بچه بلند شدم….فاطمه خانم نگاهی بهم کرد و گفت:
-چرا بلند شدی؟ جواب دادم: -بچه گریه می کنه

-اشکال نداره صبحانت رو بخور لبخندی زدم و گفتم:

-سیر شدم…گناه داره..شاید من بتونم ارومش کنم
و بچه رو از غزل گرفتم….عجیب بود که بچه توی بغل من اروم میشد..لبخندی بهش زدم و شروع کردم باهاش صحبت کردن….سرم رو که بلند کردم دیدم فاطمه خانم با یه نگاه خاصی بهم خیره شده لبخندی بهش زدم و باز هم با بچه مشغول شدم
****
تمام طول روزو با بچه مشغول بودم….مواقعی هم که می خوابید با غزل کارای خونه رو می کردیم…دیگه داشتم از حال می رفتم…..بچه بیدار شده بود و اورده بودمش توی پذیرایی و بهش شیر میدادم…همه دور هم جمع شده بودیم و مشغول صحبت بودیم که بهنامم از راه رسید…به همه سلام کرد و به سمت من اومد….دستش رو دراز کرد تا بچه رو بغل کنه…اروم بچه رو توی بغلش گذاشتم وگفتم:
-تازه بیدار شده….گرسنشه…شیرشو بهش بدین و شیشه رو بهش دادم….نگاهی بهم کرد و گفت:

-ممنون ساقی
و روی مبلی نشست و مشغول شیر دادن به پسرش شد….غزل گفت:
-بهنام شناسنامشو چیکار کردی؟ -گرفتم غزل با خوشحالی دستاشو به هم کوبید و گفت: -بده ببینم….اسمشو چی گذاشتی؟ بهنام لبخندی زد و گفت: -بیا از توی جیبم بردار

و به جیب شلوارش اشاره کرد…

غزل سریع رفت و شناسنامه رو از توی جیب بهنام در اورد و باز کرد….چشماش پر از اشک شد
بهروز پرتو
با شنیدن این اسم همه نگاه ها پر از غم شد….چشم های فاطمه خانم هم پر از اشک شد….

بغض گلوی من رو هم گرفته بود….

.با اومدن اسم بهروز یاد مریم افتادم…یعنی الان کجاست و چیکار می کنه؟به گذشته برگشته بودم که صدای بهنام منو به خودم اورد
-نمی خواید شام بخورید؟
سریع بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم .صدای فاطمه خانم رو شنیدم که گفت:
-غزل پاشو برو کمک ساقی امروز خیلی خسته شده و بعد هم صدای پای غزلو شنیدم که به اشپزخونه نزدیک می شد

میز رو چیده بودیم….غزل داشت برنج رو می کشید…

.رفتم تا به بقیه بگم بیان و شام بخورن…فاطمه خانم داشت برای بهنام از خوش خدمتی های من برای بهروز کوچولو می گفت…با دیدن من ساکت شد و گفت:
-میز اماده است؟ نگاه بهنام هم به سمت من چرخید…با لبخند گفتم: -بله بفرمایید به سمت بهنام رفتم و گفتم: -بچه رو بدین به من ….شما برید و لباساتونو عوض کنید…
بهنام چند لحظه نگاهم کرد بعد بدون گفتن حرفی بچه رو بهم داد و رفت..احساس شرمندگی رو می تونستم از توی نگاهش بخونم….

..به نظرم این بهترین و بزرگترین تنبیه براش بود…

همین که کاری می کردم که شرمنده بشه خودش برام کافی بود…گاهی اوقات محبت بهترین نتیجه رو داره

161 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *