یک هفته است که توی این اتاق زندانی شدم….

فقط موقع غذا خوردن و دستشویی رفتن این در لعنتی باز می شه….نگران عمومم…حتما تا الان به پلیس خبر داده …

یعنی ممکنه منو پیدا کنن؟خدایا خودت کمکم کن.نمی دونم می خوان باهام چیکار کنن….

هر چقدر هم از این پسره احمق سیاوش سوال می کنم بدون هیچ جوابی اتاقو ترک می کنه.خیلی دلم گرفته…

این چه زندگی که من دارم..همیشه بد شانسی..اون از مامان و بابام که عمرشون کوتاه بود..رفتنو منو توی این دنیای پر از رنج تنها گذاشتن…

.اینم از خانواده از هم پاشیده عمو و حالا هم که این اتفاق وحشتناک….دیگه چه طور میتونم برگردم به زندگی عادیم؟مردم دربارم چه فکری می کنن؟خدایا کاش می تونستم از این زندگی نکبت بار خلاص بشم..غرق در افکارم مشغول کشیدن نقشه ای برای خلاص شدن از زندگی گندی که داشتم بودم که در باز شد وسر و کله بهنام بعد از یه هفته پیدا شد.
از حضور سیاوش نمی ترسیدم..ولی بهنامو که می دیدم ترس همه وجودمو می گرفت.سریع بلند شدم و ایستادم
نگاهی به سر تا پام کرد و گفت:

-بد که نمی گذره….انگار این هفته خیلی راحت بودی نه؟
سرم رو پایین انداختم تا از نگاهم متوجه ترسم نشه سعی کردم کاری نکنم که عصبانی بشه پس با صدایی اروم که تلاش می کردم پر از مظلومیت باشه گفتم
-خواهش می کنم بذارین من برم…تو رو خدا …
-ساکت…نیومدم اینجا التماسای تو رو بشنوم….اومدم یه خبری بهت بدم
با تمام شدن حرفش خنده ای کرد و ادامه داد می خوای بری پیش عموت؟
باورم نمی شد با نگاهی گنگ بهش خیره شدم…دیدم انگار واقعا جدیه پس گفتم:
-یعنی می خوای بذاری من برم؟

خنده مسخره ای کرد و گفت:

 -البته گیج شده بودم..

پرسیدم

-چرا ؟ خندید…خنده ای از ته دل -نه انگار واقعا بهت خوش گذشته دلت نمی خواد بری؟ با اخم نگاهش کردم و جوابی ندادم
– قبل از رفتنت ما یه کار کوچولو با هم داریم و اروم به سمتم اومد…با هر قدمی که به من نزدیک میشد ترس وجودمو بیشتر می گرفت….

.انقدر بهم نزدیک شده بود که نفس هاش به صورتم می خورد…اه چه بوی الکلی….

وای خدایا اون مسته؟

…با فهمیدن

این موضوع با ترس عقب عقب رفتم…با هر قدمی که من عقب می رفتم اون جلو تر می اومد…خدایا…کمکم کن…با دیوار برخورد کردم…دیگه نمی تونستم تکون بخورم…بهم نزدیک شدو توی چشمام خیره شد…اشک از چشمام سرازیر شده بود…روسریمو به شدت از سرم بیرون اورد و پرتش کرد روی زمین…دستم رو به سمت سرم بردم و دستام رو روی گوشام گذاشتم و با گریه گفتم
نه….خواهش میکنم این کارو نکن
اما انگار گوشاش کر شده بود دستاش رو به سمت مانتوم برد مانتویی که توی این هفته تماما تنم بود رو هم به شدت پاره کرد و روی زمین انداخت..حالا با تاپ وشلوار جین روبروش ایستاده بودم…دستام رو از روی گوشام برداشتم و گذاشتم روی سینم و بازوهامو از دو طرف با دستام محکم گرفتم و با زجه ازش می خواستم باهام کاری نداشته باشه.
فریاد زد – سیاوش بیا تو

خدایا یعنی چی؟چرا از اونم خواست که بیاد یعنی هر دو شون می خوان…
نگاهم به در اتاق بود و بدنم از شدت وحشت می لرزید…سیاوش وارد اتاق شد نگاهی بهش کردم وایییی..این چیه توی دستاش؟
-اماده ای سیاوش؟ اره
-خوب شروع می کنیم..بهنام این حرف رو زد و به سمت من حرکت کرد دستام رو از هم باز کرد و محکم از دو طرف کوبید به دیوار
-نه..نه…تو رو خدا ولم کن….به پات می افتم..خدااااااا
صورتش رو به صورتم نزدیک کرد لباش رو گذاشت روی لبام….صدای تیک و تیک دوربین رو میشنیدم ولی کاری نمی تونستم بکنم دختر ریز نقش و لاغری مثل من چه طور می

تونست با کسی مثل بهنام که هم قد بلندی داشت و هم هیکل ورزیده ای مقابله کنه!
لباش رو روی صورت و گردنم حرکت میداد….گوش هام رو می بوسید و سیاوش هم از لحظه به لحظه این نمایش مسخره عکس می گرفت…دیگه از تقلا خسته شده بودم..از بس به خودم فشار اورده بودم و گریه کرده بودم دیگه نایی نداشتم…در کمال ناباوری دیدم بهنام منو رها کرد و عقب عقب رفت و بدون نگاه دیگه ای به من گفت:
-دیگه فکر کنم کافی باشه…بریم سیاوش
و هر دو اتاق رو ترک کردن
خسته و بی حال با روحیه ای داغون سر خوردم و روی زمین نشستم…با تمام توان خدا رو صدا کردم و شروع کردم به گریه کردن
تمام بدنم درد می کنه…اخخخخ…چرا اینجام؟

با گیجی مشغول مالیدن پام که خشک شده می شم….همه چیزیادم اومد…تمام حرکات بهنام مثل فیلم از جلوی چشمام رد می شد..چرا بهنام این
کارو کرد؟

چرا اون عکسا رو گرفتن؟

از بس گریه کرده بودم چشمام میسوخت و احساس می کردم پلکام ورم کردن….خسته بودم..هم جسمی وهم روحی…سعی کردم بلند شم ولی نمی شد دستمو به دیوار گرفتم و اروم بلند شدم…به سمت تخت خواب رفتم و روش نشستم…کمی که گذشت یه صداهایی به گوشم خورد..با تعجب گوش دادم…چه صداهایی داره میاد..از پایینه!…یعنی پایین چه خبره…دعواست..خدایا یعنی اومدن دنبال من؟

صداها هر لحظه بلند و بلند تر میشد….

صدای داد و بیداد یه زن رو هم میشنیدم..

.یعنی کی اینجاست؟کاش می تونستم بفهمم….صدای دویدن می شنیدم انگار یه عده داشتن دنبال هم از پله ها بالا می اومدن…

صداها پشت در اتاق متوقف شدن …

کلید توی در چرخید و در به شدت باز شد….نگاهم روی در ثابت شده بود…یه پیرمرد و یه دختر23…21ساله و پشت سرشون هم سیاوش وارد اتاق شدن
پیرمرد به سمتم اومد و گفت: -حالت خوبه دخترم
با ترس و تعجب نگاهی بهش کردم و کمی عقب رفتم..بدنم می لرزید..با دیدن اونا لرز شدیدی بدنم رو گرفته بود..پیرمرد فهمید که ترسیدم..فریاد زد

– می کشمتون.

.هر دوتونو می کشم…

ببین با دختر مردم چیکار کردین که اینطوری ترسیده
و ادامه داد: -نترس دخترم
دختری که کنارش بود سریع به سمتم اومد و منو محکم بغل کرد و دائم می گفت:
-اروم باش…چرا می لرزی؟هم چی تموم شد…اروم باش
گیج نگاهشون می کردم .که صدای زنی توجهمو به خودش جلب کرد
-غزل بیا اینطرف
نگاهم به سمت زن رفت..روی ویلچر نشسته بود..چقدر شبیه بهروز و بهنام بود..اون هم داشت منو ارزیابی می کرد..چون نگاهش روی صورتم می چرخید
پس از چند ثانیه سکوت زن گفت: -ما رو تنها بذارین
همه با شنیدن این حرف بدون لحظه ای درنگ اتاقو ترک کردن…..تعجب کرده بودم..ویلچرش رو به حرکت در اورد و به سمت من اومد..کنار تخت نگه داشت و رو به من کرد و گفت:
-بشین
از لحن جدی و خشنی که داشت جا خوردم ولی سریع نشستم..کمی ارومتر شده بودم…زن نگاهی دقیق به صورتم انداخت و گفت:
-نمی خوای چیزی بگی؟

و با صدایی پر از مهر که مطمئنا برای ارومتر کردن من بود ادامه داد
-…همه چیزو برام تعریف کن…من اومدم که کمکت کنم
نگاهی بهش کردم و سرم رو پایین انداختم..از قیافش و همینطور لباسای مشکی که تنش بود حدس می زدم باید مادر بهنام باشه…

یه حسی بهم می گفت بهش اعتماد کن پس سعی کردم طوری حرف بزنم که ناراحت نشه…از ماجرای مریم و بهروز شروع کردم و همه چیزو براش تعریف کردم..

از همه بدبختیایی که توی این مدت کشیده بودم..گریه کردمو از دزدیده شدنم گفتم…

از کاری که بهنام باهام کرد…هر چیزی بود رو تعریف کردم…. و با سکسکه ای که به خاطر بغض و گریه زیاد بود ادامه دادم
-بقیش رو هم که خودتون چند لحظه پیش دیدین
نگاهی بهش کردم صورتش پر از اشک بود….اصلا متوجه نشده بودم..

پس تمام این مدت با من گریه می کرده..پر از رنگ مهربانی.

.ورنگ نگاهش عوض شده بود..
بهم نزدیک تر شد و گفت:

55


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *