بچه رو بغل کردم و به سمت اشپزخونه رفتم..

روی صندلی همیشگیم نشستم و بچه توی بغل شروع به خوردن کردم…

بهنام وارد اشپزخونه شد…

نگاهی به من و بچه کرد و نشست… گفتم:
-ببخشید باید برای بهروز یه چیزایی بخرین بهنام نگاهی کرد و گفت: -هر چیزی که لازمه لیست کن تا بگیرم به فاطمه خانم گفتم: -من زیاد چیزی نمی دونم میشه شما بگین چیا لازم داره
فاطمه خانم لبخندی زد و گفت بعد از شام یه کاغذ و خودکار بیار تا لیست کنیم

*****
لیست اماده بود بهنام نگاهی به لیست کرد و گفت:
-من نمیدونم اینایی که نوشتین چیا هستن…غزل فردا اماده باش با هم بریم بخریم
غزل نگاهی کرد و گفت : -فردا؟

بذار ببینم…فردا تا 5 کلاس دارم…بعد از 5 می تونم

-خوبه فاطمه خانم گفت: -ساقی تو هم باهاشون برو لباس مهمونیتو بخر

دوست نداشتم با بهنام واسه خرید برم سریع گفتم:
-ممنون…من از بچه مراقبت می کنم….غزل خودش یه چیزی برام می خره
فاطمه خانم گفت:
-پرتو فردار زودتر میاد خونه…منم هستم با هم مواظبشیم…نمیشه که غزل واسه تو لباس بگیره…خودت باید باشی
غزل هم گفت:
-من نمی تونم واست لباس بگیرم ساقی جون….

این دیگه لباس توی خونه نیست که برای هر دومون بشه…میترسم یا خوشت نیاد یا اندازه تنت نباشه…
خواستم بازم اعتراض کنم که فاطمه خانم گفت:

-فردا تو هم میری و یه لباس خوشگل می خری….

نپوسیدی توی خونه؟..

.رو حرف منم دیگه حرف نزن
با این که مخالف بودم ولی دیگه بحثو ادامه ندادم..

.نیم ساعت بعد همه رفتن تا بخوابن..من مونده بودم و بهنام و بچه…نمی دونستم امشب باید چیکار کنم..خیلی خسته بودم و دلم می خواست بخوابم…بهنام نگاهی بهم کرد و گفت:
-فردا اگهی می دم واسه پرستار…فقط چند روز دیگه بچه رو نگه داری ممنون می شم…
آه از نهادم بلند شد…یعنی امشبم پیش من می مونه…..اخه از من بی زبونتر هم هست..

روم نمی شد بهش نه بگم….بلند شدم و راه افتادم….بچه هم توی بغلم بود که بهنام گفت:
-خیلی خسته ای….من فعلا خوابم نمیاد..بدش به من و تو برو بخواب…وقتی خوابم گرفت می خوابونمش ..

.اگه دیدم نمی تونم میارمش پیشت
از چهرش خستگی می بارید ….نمی دونم چرا این حرفو زد….گفتم:

-خیلی وقته که بیداره….

احتمالا دیگه بخوابه..

.می خوابونمش و خودم هم می خوابم…شما برین بخوابین
انگار که منتظر بود من همین جمله رو بگم…نمی دونم ترسید پشیمون بشم…چون سریع از جاش بلند شد و گفت:
-خوب پس حالا که مشکلی نیست من رفتم… و با دو رفت طبقه بالا
خندم گرفت…..با خودم گفتم…اخه یکی نیست بگه تو که مرد عمل نیستی چرا تعارف می کنی.. نگاهی به بچه کردم و گفتم:
-ببین بهروز اینم بابا که تو داری؟ و به سمت اتاقم رفتم

****
توی ماشین بهنام نشسته بودیم و به سمت مرکز خرید می رفتیم….قرار بود اول وسایل بهروزو بخریم بعدم بریم و واسه من و غزل لباس بخریم…

بهنام ماشینو مقابل یه سیسمونی فروشی نگه
داشت..

.هر 3 پیاده شدیم و رفتیم داخل مغازه…وای چقدر همه چیز بامزه است…از نگاه کردن به وسایلی که مال بچه است سیر نمی شدم بالذت مشغول نگاه کردن به لباسای بچه گونه بودم و دور تا دور مغزه رو نگاه می کردم که چشمم به بهنام افتاد که بهم خیره شده….نگاهش برام عجیب بود….

با این که نگاهش کردم ولی دست از نگاه کردن به من بر نداشت و همچنان بهم نگاه می کرد…خودم رو بی توجه نشون دادم و به سمت غزل رفتم تا با کمک هم وسایلو بخریم…..یه عالمه چیز خریده بودیم..بیشترش هم سلیقه من بود..چون غزل لیستو به من داد و گفت :
-تو از من بیشتر بچه داریو بلدی…..پس خودت می دونی

خرید که تمام شد قرار شد همه وسایلو بفرستن خونه…ما هم راه افتادیم تا برای خودمون خرید کنیم…..غزل جلو همه مغازه ها می ایستاد و نگاه می کرد حتی مغازه هایی که نمی خواست چیزی ازشون بخره….همین منو کلافه کرده بود..برام عجیب بود که چرا بهنام چیزی نمی گه و خونسرد با ما همراهی می کنه..اخرش خسته شدم و گفتم:
-غزل جون ببخشید ولی اینجوری که تو همه جا می ایستی فکر کنم ما تا یه هفته دیگه هم نتونیم لباس بخریم
بهنام خندش گرفته بود ولی چیزی نگفت…

غزل گفت: -اه ساقی…تو دیگه چرا؟

یه بارم که بهنام چیزی نمی گه تو گفتی! دوست نداشتم از دستم دلخور بشه پس گفتم

-ببخشید….من با گشتن توی بازار مشکلی ندارم ولی بهروز
ممکنه مامان و باباتو اذیت کنه…. غزل که انگار تازه یادش افتاده بود گفت:

-وای راست می گیا…بدوین …بدوین که دیر شد
و تند و تند شروع به راه رفتن کرد…..خندم گرفته بود….ما هم سرعتمونو زیاد کردیم و دنبالش راه افتادیم
غزل یه لباس سرمه ای کوتاه خرید..بالای لباسش یقه رومی بود و بلندیش تا زانوش می رسید..منم یه لباس قرمز خیلی خوشرنگ خریدم.. یه بند 1 سانتی داشت که روش پر از گل های رز درشتی بود که ازخود پارچه لباس درست شده بودن و مثل یقه رومی کج روی شونم قرار می گرفت..لباس من بلند بود و روی کفشم می افتاد….یه چاک هم داشت که از جلو تا روی رونم باز می شد..خسته برگشتیم خونه….

تمام مدت خرید بهنام ساکت دنبالمون می اومد..

.فقط موقع خرید لباسا پولشونو حساب کرد..

.و به هر دو مون گفت مبارکه..همین….
*****
فاطمه خانم مخالف استخدام پرستار بود…و اصرار های بهنام هم
نتیجه ای نداشت…

فاطمه خانم گفت نمی تونه به کسی اعتماد کنه و بچه رو بهش بسپاره…چون بچه با ساقی اروم میشه و ساقی هم

خیلی خوب بهش می رسه پس ساقی بچه رو نگه میداره…و یکی دیگه رو برای انجام کارای خونه استخدام می کنن خوشحال بودم…با این اوضاع من هم می تونستم بیشتر استراحت کنم..
روز مهمونی شده بود…از شانس خوب من بهروز امروز همش توی خواب بود و من راحت به کارام می رسیدم….صبح حمامش کرده بودم و خودم هم دوش گرفته بودم…اتوی غزلو گرفته بودمو موهامو اتو کشیده بودم….موهام خودشون لخت هستن ولی بعد از حمام یکم وز می شن..با اتو درستشون کردم…حالا بلند تر به نظر می رسیدن..

.تقریبا زیر باسنم بودن…جلوی موهامو پوش دادم و همه رو با دو تا سنجاق سر قرمز جمع کردم بالا…بقیه موهامم رها کردم پشت سرم… لباسم رو پوشیدم…ارایش ملیحی کردم و نگاهی به اینه انداختم…از خودم خوشم اومد..لبخند پر غروری به خودم توی اینه زدم ورفتم تا به عزیز دلم بهروز برسم…..یه لباس یه تیکه نارنجی سفید خوشگل تنش کردم کلاه لباسو سرش گذاشتم یه جفت جوراب سفید کوتاه هم پاش کردم…نگاهی بهش انداختم….خوردنی شده بود…بغلش کردم و کمی فشارش دادم ….

و قربون صدقه اش رفتم.

..شروع کرد به خندیدن…

خدایا چقدر ناز می خنده…

از شدت ذوق و شوق نمی دونستم چیکار کنم…این اولین بار بود که می خندید….

اشکم داشت در می اومد…

.توی بغلم نگهش داشتم و به سمت در اتاق دویدم
-غزل…غزل

170 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *