خواستم به احترامش بلند شم…دستش رو گذاشت روی شونم و
گفت:
-نه نه…راحت باش
یه احساس بدی پیدا کردم….نگاهی به دستش انداختم که متوجه شد و دستش رو پس کشید..گفت:
-ببخشید…حواسم نبود…. جدی گفتم: -خواهش می کنم این پا و اون پا می کرد..

بعد از چند ثانیه گفت : -میشه اینجا بشینم و به مبل کنار من اشاره کرد…نمی دونستم باید چیکار کنم گفتم:

-بفرمایید نشست..پاهاش رو روی هم انداخت و گفت: -چقدر بچه داری بهتون میاد لبخندی زدم و گفتم: -بچه ها رو خیلی دوست دارم….
نمی خواستم زیاد باهاش صحبت کنم پس سرم رو پایین انداختم و مشغول مرتب کردن جوراب و شلوار بهروز شدم..

صدای اشنایی گفت:
-به به احسان خان…خوش می گذره

نگاهم رو به سمت صدا چرخوندم….

سیاوش….

توی این مدت ندیده بودمش ولی الن با دیدنش دوباره خاطرات وحشتناک زندگیم برام زنده شدن….نگاهی به من کرد و با لبخند گفت:
-سلام ساقی خانم….خوبین ؟”

چیزی نگفتم فقط نگاهش کردم..احسان نگاهی به من کرد و گفت: -شما همدیگه رو میشناسین؟ قبل از این که من بتونم چیزی بگم سیاوش سریع گفت: -اره چند روز پیش اومدم اینجا و زیارتشون کردم….
از حرفی که زد فهمیدم می دونه که نباید درباره من واقعیتو بگه..خیالم راحت شد..نفس راحتی کشیدم که از چشم سیاوش دور نموند نگاهم کرد و چشمکی بهم زد….اخمی بهش کردم و باز با بهروز خودمو سرگرم کردم…

سیاوش و احسان با هم مشغول صحبت بودن و من شنونده هر از گاهی هم احسان چیزی از من می پرسید که با جوابای کوتاه من مواجه میشد…..حوصلم سر رفته بود و از نگاه های احسان که حالا حس می کردم از روی علاقه است خسته شده بودم….
از وقتی اومده بودم توی مهمونی بهنامو ندیده بودم….با چشمام همه جا رو نگاه می کردم تا شاید بتونم ببینمش….نبود که نبود….صدای سیاوش که داشت درباره بهنام می گفت توجهمو جلب کرد
-اره …یه ربع پیش تلفنی بابهنام حرف زدم…گفت تا 41 دقیقه دیگه اینجاست…دیگه باید پیداش بشه
احسان گفت: -نگفت کجاست؟ -چرا مثل این که رفته شام بگیره -چه حلال زاده ام هست..نگاه کن..اومد

رد نگاه احسانو دنبال کردم….خودش بود..چقدر خوش تیپ شده بود… کت و شلوار مشکی پوشیده بود با یه پیراهن سفید…

کراوات مشکی با خط های ظریف طوسی هم بسته بود….

باهمه شروع به احوالپرسی کرد….

جایی که ما نشسته بودیم چندان توی دید دیگران نبود…نگاهش کردم….بعد از خوش و بش با چند تا از جوونای فامیل رفت پیش غزل ایستاد کمی با غزل صحبت کرد بعد از چند دقیقه هر دو همزمان نگاهشون رو دور تا دور سالن چرخوندن..نگاه غزل روی ما ثابت موند با انگشت به ما اشاره کرد و به سمت ما اومد…بهنامو دیدم که تا چشمش به ما افتاد تعجب کرد ولی بعد اخمی چهره اش رو پوشوند و بعد از چند ثانیه اونم پشت سر غزل راه افتاد .غزل با لبخند گفت:
-به به..میبینم که جمعتون جمعه….

سیاوش نگاهی به غزل کرد و گفت: -گلمون کم بود که الان رسید

و دست غزل رو گرفت و به سمت خودش کشید…هر دو به هم خیره شده بودن…..نگاهشون پر از عشق بود….احسان لبخند مرموزی زد و اروم گفت:
-بیچاره ها…..چقدرم تابلون
خندم گرفت ….کشف این موضوع برام جالب بود…اصلا فکر نمی کردم غزل و سیاوش به هم علاقه داشته باشن ولی معنی این نگاه ها چیزی جز این نمی تونست باشه..با نزدیک شدن بهنام احسان از جاش بلند شد چند قدم جلو رفت و بلند گفت:
-به به بهنام عزیز….چه عجب بالاخره اومدی
با این حرف احسان ..سیاوش هم دست غزل رو رها کرد و به سمت اونا رفت ..هر سه با هم دست دادن و به سمت ما بر گشتن….شیر بهروز تمام شده بود و توی بغلم خواب بود…اروم از جام بلند شدم….جرات نگاه کردن توی چشمای بهنامو نداشتم..می ترسیدم چشمام احساسم رو لو بدن اروم سلام کردم
-سلام

صدای بهنامو شنیدم که خیلی جدی گفت: -سلام غزل گفت: -چرا همه ایستادین؟بشینین دیگه و خودش سریع اومد و کنار من نشست…..سیاوش هم کنار غزل
جای گرفت….بهنام اروم جلو اومد و گفت: -بچه رو بده بغل من
و خودش کنار من نشست..و منتظر بهم چشم دوخت…..احسان رفت و روی مبل کنار بهنام نشست..بین احسان وسیاوش فقط یه مبل فاصله بود….. خم شدم و اروم بچه رو گذاشتم توی بغل بهنام…خدای من چه بوی خوبی میداد…هیچوقت اینقدر به بهنام نزدیک نشده بودم… نفس عمیقی کشیدم و ریه هام رو از بوی عطرش پر کردم .در حال بلند شدن بودم که دیدم یقه لباسم توی دست بهروز کوچولو مونده…دوباره خم شدم تا لباسم رو از دست

مشت شده بچه بیرون بیارم..اروم اروم دستش رو باز می کردم که احساس کردم توی یقه لباسم که بازه سرد و گرم میشه و هر لحظه شدت سرد و گرم شدن بیشتر میشه……نگاهم رو بالا اوردم…وای خدایا….. چشمای بهنام رو دیدم که زوم شدن توی یقه لباسم و هرم نفس هاشه که داره سینم رو سرد و گرم می کنه….سریع لباسم رو از دست بهروز بیرون کشیدم و دستم رو روی سینم گذاشتم…..با ابن حرکت من بهنام به خودش اومد و نگاهش رو به چشمام دوخت….پیشونیش یکم عرق کرده بود و چشماش خمار شده بود….نگاهم رو از صورتش گرفتم و نشستم….نشستن من همان و باز شدن چاک جلوی لباسم همان…از دست خودم عصبانی بودم…با خودم گفتم….دیگه جاییت مونده که ندیده باشن؟…سریع بلند شدم و ایستادم…..بهروزو که بغل کرده بودم می ذاشتمش روی پام و چیزی دیده نمی شد ولی الان توی نشستن پام کاملا از لباس بیرون میزد….نگاه کردم ببینم کسی متوجه شده….غزل و سیاوش که با هم گرم صحبت بودن و چیزی ندیدن ولی بهنامو احسان هر دو متوجه لباسم شده بودن..احسان سریع بلند شد و کتش رو در اورد و به سمت من گرفت:
-بفرمایید…فکر کنم اینجوری راحت تر باشین…..

خواستم کت رو از دستش بگیرم که بهنام بلند شد ایستاد و گفت:

-ساقی نگاهش کردم..با لحنی عصبی گفت: -بچه رو ببر بذار توی تختش وبچه رو به سمت من گرفت
از لحن حرف زدنش دلم گرفت…باز شده بود همون بهنام بد اخلاق…بغض کرده بودم…ولی نمی خواستم جلوی دیگران گریه کنم احسان مداخله کرد و گفت:
-ساقی خانم و بچه نیم ساعت هم نیست که اومدن پایین… بهنام سریع گفت:

-ولی توی این سر و صدا بچه اذیت میشه
و بچه رو توی بغل من گذاشت…با اجازه ای گفتم و به سمت طبقه بالا راه افتادم…بهروزو توی تختش خوابوندم و خودم هم کنارش روی تخت دراز کشیدم…اعصابم از دست بی بند و باری خودم و رفتار بهنام حسابی خرد بود….هر 21 دقیقه به 21 دقیقه هم غزل می اومد توی اتاق و یه چیزی می اورد که من بخورم و ازم می خواست که برم پایین ولی هر بار می گفتم بهروز که بیدار بشه میرم ولی نمی رفتم..ترجیح می دادم تنها باشم تا برم و بهنام جلوی دیگران ضایعم کنه…..از بیکاری و خستگی خوابم گرفته بود…چند دقیقه ای بود که غزل رفته بود و من روی تخت دراز کشیده بودم..چند ضربه به در خورد در باز شد…با خودم گفتم…حتما باز غزل اومده و می خواد که برم پایین چشمامو بستم و از جام تکون نخوردم
همچنان خودم رو به خواب زده بودم و بی حرکت دراز کشیده بودم….5 دقیقه ای گذشت و خبری نشد…فکر کردم غزل دیده من خوابم رفته…..اروم چشمامو باز کردم و روی تخت نیم خیز شدم…..وای خدایا چی می بینم؟این که بهنامه…این اینجا چیکار می کنه ….سریع از جام بلند شدم و نشستم.. خدا رو شکر کردم موقعی که به اتاقم برگشتم خودم رو از شر اون لباس راحت کرده بودم و یه شلوار لی و سرافون به جاش تنم کرده بودم….وگرنه الان باز باید خجالت می کشیدم…

با تته پته گفتم: -س سلام جدی و با اخم گفت: -سلام
ترسیده بودم….

نمی دونستم باهام چیکار داره….

فقط نگاش می کردم…

..قیافش خیلی عصبانی می زد.

..بالاخره قفل سکوتو شکست و گفت:
-با احسان در مورد چی صحبت می کردین؟

گفتم: -بله؟

جمله اش رو تکرار کرد
گیج نگاهی بهش کردم و گفتم:
-حرف خاصی نمی زدیم….
کمی بلند تر از حد معمول گفت:
-همون چیزایی که به نظرت خاص نیستن رو هم می خوام بدونم
قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم:
-من چه می دونم…یادم نمیاد….
انگار که لحن حرف زدن من عصبانی تر ش کرد به سمتم اومد…چشمای عصبانیشو به چشمام دوخته بود….گفت:
-که نمی خوای به من بگی اره؟….فکر کردی نفهمیدم چی توی اون مغزت می گذره…نقشه هات واسه من نقشه بر ابه

بهم نزدیک و نزدیک تر شد…انقدر نزدیک که نفس هاش به صورتم می خورد…گفت:
-فکر کردی نفهمیدم می خوای چیکار کنی؟

فکر کردی اگه ازش دلبری کنی و خرش کنی…می تونی از این خونه بری …..اره؟
چشماشو تنگ کرد و با فریاد گفت:
-ولی کور خوندی…نمی ذارم تا عمر داری از جلوی چشمام دور بشی…

باید تا تو هستی و من هستم در خدمت من و خانوادم باشی….
اول متوجه منظورش نشدم ولی کم کم فهمیدم چی میگه…..اون فکر کرده بود من افتادم دنبال احسان!!!!

این موضوع واقعا برام گرون تموم شد با وجو ترسی که همه وجودمو گرفته بود نمی تونستم در برابر توهینی که بهم کرد ساکت باشم مثل خودش صدامو بالا بردم و گفتم:
-تو حق نداری به من توهین کنی

از عصبانیت نمی تونستم خودمو کنترل کنم ادامه دادم: -..توی فاسد…فکر کردی همه مثل خودت دو دره باز و پستن؟
احساس کردم یه طرف صورتم اتیش گرفته…..دستم رو روی لپم که از شدت سیلی که خورده بودم می سوخت گذاشتم.. و به چشماش خیره شدم…چشماش قرمز قرمز شده بودن…گفت:
-خفه شو…دختره احمق….. پوزخندی زد وو ادامه داد:
-اینو باش…به من می گه فاسد….بعد تویی که تمام بدنتو به نمایش میذاری دختر خوب و نجیبی هستی اره؟…..می خواستی دل احسانو ببری اینجوری لباس پوشیده بودی
لبخند شیطنت امیزی زد..توی چشماش یه چیزی بود که موهای بدنم رو سیخ کرد..با صدای ارومی گفت:

-می خوای سایز لباس زیرتو بهت بگم
اروم اروم دستش رو بالا اورد و موهای ریخته شده روی صورتم رو کنار زد و ادامه داد
-اندام فوق العاده ای داری….می دونستی خیلی وسوسه بر انگیزی؟
و خیره به لبهام سرش رو جلو و جلوتر می اورد..اگه چند سانتیمتر دیگه جلو می اومد لبهامون به هم میرسید
احساس خیلی بدی داشتم …دلم می خواست ذوب بشم و برم توی زمین …خیلی پست بود…فهمیده بود از این طریق پیش بره بهترین نتیجه رو برای زجر دادن من بدست میاره……و الان واقعا پیروز شده بود….مغزم فعال شد…دستم رو توی سینه اش گذاشتم و کمی حلش دادم عقب….وبا یه حرکت سریع سیلی محکمی خوابوندم توی گوشش..انقدر عصبانی بودم که تمام بدنم می لرزید….
-خیلی کثیفی….پست فطرت لجن…ازت متنفرم…

منتظر بودم کتک مفصلی بخورم…..نفس نفس می زدم و نمی تونستم اروم بشم… در کمال تعجب دیدم لبخندی زد و گفت:
-حیف که الان مهمون داریم و نمی شه….ولی مطمئن باش به زودی زود نتیجه این کارتو می بینی…
چرخید تا از اتاق خارج بشه..به سمت در رفت ودستگیره در رو گرفت …ولی پشیمون شد برگشت سمت من و گفت:
-حق نداری از این در بیای بیرون…. چیزی نگفتم..فقط عصبانی نگاهش می کردم…. برگشت و سریع از اتاق خارج شد اروم اروم روی زمین نشستم…دست هامو مشت کردم و محکم
کوبیدم روی زمین و گفتم: -روانی….روانی…روانی

از خودم بدم اومده بود….یعنی من ا این ادم کثیف خوشم اومده بود….نهههههههه…..ننهههه….
این امکان نداره…..من بهش علاقه مند نشده بودم…..اره من هیچوقت از همچین ادمی خوشم نمیاد….هیچوقت….هیچوقت….نش ونت میدم..منتظر باش و ببین…بالاخره خدای من هم بزرگه…روز منم میرسه…..و با تمام وجود خدا رو صدا کردم…خدااااااااااا
2 روز از مهمونی گذشت….اون شب از اتاق بیرون نرفتم….اصرار های غزل و ایدا هم بی فایده بود…. از طرفی از برخورد بهنام می ترسیدم و از طرف دیگه هم دل و دماغ بیرون رفتن از اتاقو نداشتم…..توی این دو روز رفتار بهنام خیلی سرد بود….یعنی اصلا بهم توجهی نمی کرد..کاری که من می خواستم باهاش بکنمو اون داشت با من می کرد…..
شب شده بود من و غزل و فاطمه خانم دور هم نشسته بودیم و گرم صحبت بودیم…بهروز توی بغلم بود و اقای پرتو هم رفته بود..هنوز شام نخورده بودیم منتظر بودیم بهنام بیاد.تلفن زنگ
خورد..غزل به سمت تلفن رفتو گوشی رو برداشت:

-بله …… -سلااااام…خوبی….چیکارا می کنی؟ ……-مرسی همه خوبن
غزل نگاهی به من انداخت و گفت: -ساقی هم خوبه..سلام می رسونه ……… -خودت خوبی….ایلیا خوبه؟….

شوهرت چطوره؟ ………

از حرفاشون متوجه شدم ایداست…..بهروزو گذاشتم توی کریرش و تکونش می دادم تا بخوابه ولی صدای غزل رو هم می شنیدم
-ممنون….خوب چه خبرا؟ ….. -چه خوب کجا؟ ….. -کیا هستن؟ …… -باشه بهشون می گم…نه بهنام هنوز نیومده ……

-اره ساقی همین جاست..می خوای خودت بهش یگی؟ ….. -پس بای تا فردا…سلام برسون….گوشی
غزل صحبتش رو تموم کرد و منو صدا زد -ساقی…..تلفن باتعجب از جام بلند شدم…..با اشاره از غزل پرسیدم: -کیه؟ غزل گفت: – ایداس می خواد ازت دعوت بگیره گوشی رو گرفتم و گفتم:

-سلام -سلام عزیزم..خوبی ساقی خانم -مرسی…شما خوبی؟سامان خان خوبن؟گل پسرت چطوره؟ -ممنون..همه خوبیم….چیکارا می کنی بی معرفت؟اون شب خیلی
ازت دلگیر شدم
-شرمنده….ولی باور کن توی اتاق راحت تر بودم….من که کسی رو نمیشناختم واسه همین خجالت می کشیدم توی جمعتون باشم
-دستت درد نکنه پس ما بوق بودیم اون وسط؟ -این چه حرفیه…تو رو خدا ازم به دل نگیر….به خدا -باشه بابا شوخی کردم..نمی خواد اینقدر قسم بخوری

200 

یک پاسخ به “رمان ساقی پارت هفده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *