ز نگاهم بخوان و به مبلی که کنار ویلچرش بود اشاره کرد..اروم و سر به زیر به
سمت مبل رفتم و کنارش نشستم..با نشستن من بهنام که دقیقا روبروی من بود با عصبانیت بلند شد و رو به مادرش کرد و گفت:
-من نظرمو گفتم مامان…حالا خود دانید و به طبقه بالا رفت مادر بهنام اروم و خونسرد رو به من کرد و گفت:

-اسمت ساقیه درسته؟

-بله حاج خانم
-ببین ساقی قبل از اومدن عموت می خوام در مورد یه چیزایی باهات صحبت کنم…

از لحن حرف زدنش نگرانیم بیشتر بود..مشخص بود چیزی می خواد بگه که اصلا خوشایند نیست…با ارامشی که فقط از روی ظاهر بود گفتم:
-بفرمایید..من در خدمتم

مشخص بود با خودش درگیره بالاخره گفت: -می خوام به پسر عموت رضایت بدم و از خون بهروزم بگذرم
با خوشحالی نگاهی بهش کردم ……

باورم نمی شد چیزی که شنیده بودم حقیقت داشته باشه…

چشمام پر از اشک شده بود سریع به سمتش رفتم تا دستاشو ببوسم..

ولی مانع شد گفتم:
-ممنون حاج خانم..خدا بهتون خیر بده..خدا ازتون راضی باشه
داشتم ازش به خاطر این لطف بزرگی که در حقم کرده بود تشکر می کردم که گفت:
-ولی به یه شرط

سریع گفتم: -چه شرطی؟

نگاهی دقیق به چهرم کرد و گفت: -بیای و توی خونه ما کار کنی
انگار یه سطل اب سرد روی سرم خالی شد…نگاه شک زدم رو بهش دوختم..داشتم چیزی که شنیده بودم رو پیش خودم حلاجی می کردم…چی گفت؟گفت برم و…..یعنی بشم خدمتکارشون؟
-خوب چی میگی؟

غزل رو به مادرش کرد و گفت: -مامان…این چه حرفیه

-تو ساکت باش غزل و دخالت نکن و باز رو به من گفت: -می خوام قبل از اومدن عموت بهم جواب بدی سعی کردم اروم باشم پس گفتم: -میشه تا اومدن عموم برم توی اتاق و فکر کنم

گفت: -باشه ولی دیگه چیزی تا اومدن عموت نمونده پس زودتر از جام بلند شدم….غزل هم پشت سرم راه افتاد..به طبقه بالا
برگشتم و وارد همون اتاق همیشگی شدم

-ببین ساقی…

با دست به غزل اشاره کردم و گفتم:
-نگران نباش …من ناراحت نیستم…میشه منو تنها بذاری….باید یکم فکر کنم البته باید ببخشید
غزل با گفتن

-باشه عزیزم اتاق رو ترک کرد.
از همون اول که شرط رو شنیدم می دونستم تصمیمم چیه ولی باید می اومدم بالا تا خودمو اروم کنم…نیم ساعت گریه کردم ..کمی که ارومتر شدم از جام بلند شدم و سعی کردم خونسرد
باشم..اروم از اتاق اومدم بیرون…و به سمت راه پله حرکت کردم…نزدیک راه پله بودم که در اتاقی که باید از جلوش رد میشدم باز شد و بهنام از اتاق اومد بیرون…نفسم توی سینم حبس شد…ترسیده بودم…نه راه پس داشتم و نه راه پیش….ایستاده بودم و بهش خیره شده بودم..اون هم متوجه حضور من شد…نگاهی به من کردو روش رو برگردوند و خواست به اتاقش برگرده ولی انگار پشیمون شد چون برگشت و به سمت من اومد…روبروی

من ایستاد و با چشمایی قرمز و به خون نشسته بهم خیره شد…بعد از چند ثانیه که انگار برای من یه قرن بود گفت:
-حالا که فکر می کنم می بینم مامانم پیشنهاد خوبی داد…این بهترین کار واسه گرفتن انتقامه…چه زندگی شیرینی بشه از این به بعد واسه من…
چرخی دور من زد و با نگاهی پر از لذت گفت:
-نه بدک نیست..میشه تحملت کرد….خونمون میشه هتل 1 ستاره با خدمات جانبی..
و اشاره ای به من کرد…تمام بدنم لرزید….منظورش چی بود؟تمام جراتم رو جمع کردم وسریع به سمت راه پله دویدم.
چقدر عمو توی این مدت پیر و شکسته شده بود.لحظه ای رو که چشمش به من افتاد هیچوقت فراموش نمی کنم…..با چشمای پر از اشک بهم خیره شده بود….دوست داشتم بدوم و خودمو بندازم توی بغلش ولی روی این کارو نداشتم…از تصور این که عمو اون عکسای لعنتی رو دیده دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه…فقط اروم بهش سلام کردم و سرم رو پایین

انداختم….

عمو تنها اومده بود.

.بهنام و غزل هم حضور نداشتن….

بعد از این که نشستیم….مادر بهنام که حالا دیگه میدونستم اسمش فاطمه است شروع به صحبت با عموم کرد
-این اتفاق نباید می افتاد که افتاده…. عمو عصبانی گفت:
-چقدر راحت راجع به این موضوع صحبت می کنین…اتفاق….این بی ابرو کردن مردمه….اگه دخترم
و اشاره ای به من کرد
-مرده بود راحت تر بودم تا حالا…با این اتفاقایی که افتاده من باید چکار کنم؟شما باید جواب گو باشین….من ازتون شکایت م کنم…..
فاطمه خانم با عصبانیت فریاد زد

-ارومتر اقا…..بی ابرویی اتفاق نیفتاده….دختر شما صحیح و سالم جلوتون نشسته….باور نمی کنین می تونین ببرینش پزشکی قانونی
با شنیدن این حرفا داشتم می مردم….اینا دارن راجع به دختر بودن من بحث می کنن؟از عمو ناراحت شدم….چرا فقط به فکر ابروشه….حتما می دونه با کسی که دزدیده شده چه برخوردی می شه.. چرا راجع به روحیه داغون من چیزی نمی گه..چرا نمی گه با اعصاب و روان من بازی شده….چرا نمی گه من توی این مدت چی کشیدم…دیگه چیزی از حرفاشون نمیشنیدم…فقط حرص می خوردم .دستامو مشت کرده بودم و هر لحظه از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن تر میشدم….
-حواست با منه ساقی؟ با شنیدن اسمم نگاهی به فاطمه خانم کردم و گفتم:

-ببخشید حواسم نبود…چیزی گفتین؟ فاطمه خانم گفت:

-راجع به صحبتی که با هم کردیم… خواستی خودت با عموت صحبت کنی پس می تونی بری و با عموت صحبت کنی
نگاهی به عمو کردم و با گفتن ممنون از عمو خواستم باهام به حیاط بیاد….خجالت زده و ناراحت روبروی عمو توی حیاط ایستاده بودم ..نمی تونستم دهن باز کنم و. چیزی بگم….عمو سکوت رو شکست و گفت:
-خوبی؟اذیتت کردن چه عجب…

بالاخره عمو یاد وضعیت من افتاد

-ممنون خوبم
عمو دیگه چیزی نگفت…مطمئن بودم با خودش فکر می کرد من باعث سر افکندگیش شدم…چرا که هر کسی که از نبود من با خبر شده بود حالا هزار تا داستان برام ساخته بود….یا می گفتن خودم فرار کردم…یا اونایی هم که باور کرده بودن که دزدیده شدم فکرای دیگه ای به سرشون میزد..مگه همین خود عموم نبود که فکر کرده بود من….با عزمی راسخ سرم رو بلند کردم و به عمو نگاه کردم

-عمو باید یه چیزی بهتون بگم عمو نگاه کنجکاوی بهم کرد و گفت: -چی شده؟

-راستش….فاطمه خانم تصمیم گرفته از قصاص مرتضی
بگذره..ولی با یه شرط چشمای عمو خندید ولی برای یه لحظه کوتاه و گفت:
-بایدم از قصاص بگذرن…حکم ادم ربایی کمتر از قتل نیست….اگر نمی خواستن رضایت بدن منم از پسرشون شکایت می کردم
حرفای عمو درست بود خوشحال شدم ولی با به یاد اوردن عکسا و تهدید بهنام همه خوشیم از بین رفت..گفتم

75 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *