-ولی عمو تهدید کردن اگه کار به شکایت بکشه دیگه چیزی واسه
از دست دادن ندارن…

پس همه عکسارو پخش می کنن
عمو عصبانی فریاد زد
-غلط کردن..مگه مملکت قانون نداره…ازشون شکایت می کنم و عکسا رو می گیرم
منم عصبانی شده بودم..با حرص گفتم:
-عمو خودتون هم می دونین تا پلیس بخواد کاری بکنه ابروی من رفته…دوست ندارم این اتفاق بیفته..دوست ندارم بیشتر از این توی دهنا بیفتم
عمو نگاهی به چهره ناراحتم کرد و گفت: -کسی چیزی نمی دونه….. با تعجب نگاهش کردم که خودش ادامه داد

-به هر کسی که دربارت می پرسید گفتیم رفتی پیش داییت
خوشحال شدم..از شنیدن این خبر ارامشی وجودمو گرفت غیر قابل باور….ولی بعد از چند لحظه ناراحتی جای شادی رو گرفت:
-یعنی شما اصلا دنبال من نگشتین؟ 

عمو نذاشت ادامه بدم و گفت:
-وقتی از خونه رفتی دانشگاه تا شب کلاس داشتی….ما هم نگرانت نشدیم..نزدیکای عصر بود که باهام تماس گرفتن و گفتن تو رو دزدیدن و اگر به پلیس خبر بدم می کشنت…..ترسیده بودم و باور نمی کردم…بهشون گفتم که دروغ می گن….ولی مشخصات تو رو کاملا بهم دادن و باز هم تاکید کردن اگر به پلیس بگم بلایی سرت میارن….ترسیدم..هم از بی ابرویی و هم از این که نکنه واقعا بلایی سرت بیاد..هر روز باهام تماس می گرفتن و ازم ادرس مرتضی رو می خواستن ولی من چیزی نمی دونستم که بگم…. بهم می گفتن به مرتضی بگو پولایی که ازمون برداشته رو برگردونه تا ما هم دختر عموشو ازاد کنیم. باور
کردم…

فکر می کردم مرتضی افتاده توی کار خلاف و توی این مدتی که نبوده خلافکار شده..حتی یه لحظه هم فکرم به سمت این خانواده کشیده نشد..تنها کاری که می تونستم بکنم صبر بود..

فقط صبر تا این که دیروز یه خانمی باهام تماس گرفت و گفت بیام اینجا و تو رو ببینم…
هم به عمو حق میدادم و هم ازش دلگیر بودم….نگاه دیگه ای بهش کردم…..

همه ناراحتی هایی که ازش داشتم دود شد و رفت هوا….

بیچاره اینقدر ابرو ابرو می کرد دیگه هیچ ابرویی پیش مردم نداره…

اگه در مورد مریم اینقدر سخت گیری نکرده بود حالا همه چیز سر جای خودش بود….

.دلم براش می سوخت..

باید کاری می کردم که حداقل پسرش برگرده پیشش….

باید جبران این چند سال زحمتی که برام کشیده بود رو می کردم….من که تا الان جز زحمت و ازار چیزی براشون نداشتم پس حداقل با فدا کردن خودم می تونستم شادی رو دوباره به زن عمو و عمو برگردونم
..خودم هم دیگه نمی تونستم به خونه ای برگردم که پر از غمه…سختی شرط برام کار کردنش نبود ترس از بهنام بود به خودم تلقین کردم هیچ سختی نداره…بهنامم کاری نمی تونه بکنه…

غزل و مادرش هستن پس نباید نگران چیزی باشم پس گفتم:

-عمو می خوام یه چیزایی بهتون بگم ولی خواهش می کنم بذارین حرفام تمام شه بعد شما هر چی می خواین بگین..

.شما می خواین مرتضی برگرده؟
عمو بدون فکر گفت: -ارزومه دخترم

ولی با لبخندی ساختگی گفتم: -خوب پس برمی گرده….

اگه..اگه….شرط فاطمه خانمو قبول کنیم

-چه شرطی؟

-عمو قول دادین من اول حرفامو بزنم بعد شما -بگو گوش می کنم

با مقدمه چینی شرط فاطمه خانم رو گفتم..

عمو عصبانی شد و خواست چیزی بگه که مانع شدم و گفتم:
-ببینین عمو شما قول دادین….
-ساکت شو دختر.

تو چی فکر کردی…مگه تو و مرتضی برای من فرق می کنین…تازه اون یه پسره…می تونه مواظب خودش باشه ولی تو؟
عصبانی راه افتاد تا به سمت ساختمان بره..دستش و گرفتم و با التماس گفتم:
-عمو جون تو رو خدا به حرفای منم گوش بدین..خواهش میکنم شما رو به روح بابام وایسین
عمو با حرص ایستاد و نگاهی به من کرد…سعی کردم خودمو شاد نشون بدم ادامه دادم
-عمو شرط سختی نیست…..

من قبولش می کنم….

مگه چیه..

کار کردن ادمو نمی کشه اگه با این کار من مرتضی بر می گرده و

می تونه زندگی کنه چرا نباید این کارو بکنم….

شما خودتون فکر کنین..

سعی کردم عمو رو نگران مرتضی کنم پس گفتم
-مرتضی یه بچه ۱۷ ساله..اواره..توی این جامعه فاسد چه طور می تونه دووم بیاره…

من اینجام….نگرانی ندارم…..کار می کنم و زندگی….

شما به همه می گین موندم پیش داییم…هر موقع بذارن میامو می بینمتون…حداقلش اینه که میدونین کجام و چیکار می کنم ولی مرتضی بیچاره چی؟زن عمو چی؟

اون مادره….

نمی تونه بی خبری از مرتضی رو تحمل کنه….

دق می کنه عمو…

به همه چیز باید فکر کرد..این بهترین کاره..بالاخره اینا هم ادمن….یه مدت که پیششون کار کردم شاید دلشون به رحم اومد و گذاشت من برگردم….حالا مهم رضایت واسه مرتضی است
عمو ارومتر شده بود…احساس کردم اگه بیشتر اصرار کنم ودلیل بیارم راضی میشه..پس گفتم و گفتم
توی اتاقی که بهم دادن نشستم و به اتفاقات امروز فکر می کنم….چقدر با عمو صحبت کردم تا راضی شد…

با راضی شدن عمو انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد…هم

خوشحال بودم و هم ناراحت..

خوشحال از این که مرتضی دیگه اعدام نمی شد….

مطمئن بودم این خبر و دوستاش زود به گوشش می رسوندن و اونم بر می گشت پیش عمو و زن عمو….و من به این طریق می تونستم جبران زحمتایی که برام کشیده بودنو بکنم…ناراحت هم بودم….چرا که نمی دونستم چه اینده ای در انتظارمه….فاصلم با کسی که می خواست سر به تنم نباشه فقط یه اتاق بود و همین بیشتر منو می ترسوند….

لحظه رفتن عمو تا عمر دارم از یادم نمیره..اشک توی چشماش جمع شده بود..دستامو گرفت و گفت:
-باید منو ببخشی……اونجوری که باید حق عمو بودند ادا نکردم….
میون حرفش پریدم و گفتم:
-این چه حرفیه عمو جون…

شما بهترین عموی دنیایین….

توی این مدتی که خونتون بودم هیچ وقت احساس یتیم بودن نکردم…
دیگه نمی تونستم جلوی اشکایی که تا اون لحظه به زور نگهشون داشته بودمو بگیرم..با گریه توی بغل عمو پریدم و گفتم:

-حلالم کنین عمو…هر بدی که ازم دیدین ببخشین عمو هم پا به پای من گریه می کرد….
معلوم نبود دیگه کی بتونم عمو رو ببینم یا صداشو بشنوم..فاطمه خانم وقتی فهمید عمو موافقه شرط گذاشت که عمو نباید دیگه سراغی از من بگیره…نه به دیدنم بیاد و نه باهام تماس بگیره…..

گفت اگر لازم دید خودش اجازه این کارو به من میده..و باز هم من پذیرفتم و عمو رو راضی کردم.موقع رفتن عمو انچنان محکم بغلش کرده بودم و بوی تنش رو به ریه هام می کشیدم انگار که این اخرین دیداره ماست…

عمو دیگه طاقت نیاورد منو از بغلش جدا کرد پیشونیم رو بوسید و سریع رفت….
و حالا من بودمو یه عمر تنهایی
بعد از رفتن عمو فاطمه خانم همون اتاقی که این مدت توش زندانی بودم رو بهم داد….

عمو خواسته بود لباس و وسایل شخصیم رو برام بفرسته که فاطمه خانم مخالفت کرده بود
….قرار بود فردا با غزل بریم و کمی لباس و وسایل شخصی بخرم.خسته بودم و کلافه به سمت تخت خوابم رفتم و دراز

کشیدم..دیگه باید به این خونه و این اتاق عادت می کردم..سعی کردم خودمو اروم کنم..ایه الکرسی خوندم و چشمام رو بستم
****
یک هفته از اقامت من تو خونه جدید می گذره ….

بهنام همون شب که من موندم با سیاوش و چند تا از دوستاش رفتن شمال و خدا رو شکر هنوز سر و کلش پیدا نشده….توی این مدت با غزل خیلی صمیمی شدم..توی کارای خونه بهم کمک می کنه….از غزل شنیدم سیاوش پسر خالشونه و با بهروز و بهنام خیلی صمیمی بوده و برای همین به بهنام توی اجرای نقشش کمک کرده….ولی وقتی رفتارای بهنامو در برابر من دیده ترسیده و با خالش تماس گرفته و همه چیزو درباره دزدیدن من گفته و همین باعث برگشتن غزل و مامان و باباش شده..
خانواده غزل جوری باهام رفتار کردن که احساس راحتی می کنم….کارای خونه زیاد نیست …صبح ها باید صبحانه رو سر ساعت 1 برای اقای پرتو پدر غزل اماده کنم…اگه غزل کلاس داشته باشه اونم میاد و صبحانه می خوره و با باباش میره وگرنه ساعت هشت..هشت ونیم با من و مامانش صبحانه می خوره..بعد از صبحانه خونه رو تمیز می کنم و ناهار اماده می کنم….

بعد از ناهارم که باید ظرفا شسته بشه و دیگه تا عصر کار

ندارم…..عصر هم اماده کردن شامو بعدش هم باز شستن ظرفا و تمام.توی اوقات بیکاریم هم بافاطمه خانم وغزل میشینیم و صحبت می کنیم..یا با غزل میرم بیرون…. اتاق من و غزل و بهنام طبقه دومه و اتاق فاطمه خانم و شوهرش طبقه پایین….از راه پله که میایم بالا اول اتاقه بهنامه..

تا حالا پامو تو اتاقش نذاشتم..

همیشه از غزل می خوام کار نظافت اتاق بهنامو انجام بده…

بیچاره غزلم چون دلیل من برای این کارو می دونه سریع قبول میکنه..بعد از اتاق بهنام اتاق غزله و بعد از اون هم اتاق من…
امروز غزل کلاس داشت و من تنها همه کارای خونه رو انجام دادم…. وظیفه حمام کردن و رسیدگی به کارای شخصی فاطمه خانم هم به عهده منه…

باید بگم با رضایت کامل این کارو انجام میدم.چرا که از صمیم قلب فاطمه خانمو دوست دارم …برام جای سوال داره که چرا با وجود قلب مهربونی که داره خواسته من توی خونشون بمونم و براشون کار کنم…

.خسته ام ..

از شدت خستگی و سر درد خوابم نمی بره..دائم از این پهلو به اون پهلو میشم…کلافه نگاهی به ساعت می کنم..اوف 2 نصفه شبه و من هنوز نتونستم بخوابم….از تختم بیرون اومدم..و شروع به قدم زدن توی اتاق کردم…نه مثل این که فایده ای نداره..به طرف پنجره اتاق رفتم و به بیرون خیره شدم…سر دردم داره بدتر و بدتر میشه..تصمیم گرفتم برم و یه قرص مسکن بخورم….

اروم از اتاق بیرون اومدم….

و به سمت راه پله رفتم…

نزدیک در اتاق

بهنام بودم که دیدم لای در اتاقش بازه با خودم گفتم….اخ جون حتما غزلم مثل من بی خواب شده…با ذوق و شوق به سمت اتاق بهنام رفتم….اروم در زدم ولی کسی جواب نداد.. جلوتر رفتم و سعی کردم توی اتاقو نگاه کنم….داشتم توی اتاق سرک می کشیدم و اروم غزلو صدا می کردم که یکدفعه کسی جلوی دهنمو گرفت و منو هل داد داخل اتاق…
سعی می کردم خودمو از دستای قوی که محکم جلوی دهنم رو گرفته بودن ازاد کنم ولی نمی شد..

.تلاش کردم برگردم و ببینم کی جلوی دهنم رو گرفته…وای خدایا بهنامه…

این کی برگشته خونه که من نفهمیدم
-صدات در نیاد وگرنه من می دونم وتو
جدیتی که توی صداش بود تنمو لرزوند…

از ترس نمی دونستم چیکار کنم…..

فکر می کنم اگر دزد بود اینقدر ترسو و بی دفاع نمی شدم…

لباشو به گوشم چسبوند و گفت:

-اینجا چه غلطی می کردی؟
سعی کردم ازش فاصله بگیرم…این اشکای لعنتی هم اماده بودن تا بریزن پایین.با خودم می گفتم….نباید گریه کنی ساقی.

نباید بفهمه ترسیدی و لذت ببره… تلاشم بیهوده بود و دستاشو محکمتر کرد و گفت:
-می بینم که خودت هم حسابی مشتاقی که باهام باشی….نگران نباش زیاد منتظرت نمی ذارم
دستشو به سمت موهام برد و چنگی توی موهام انداخت و موهامو محکم به سمت عقب کشید طوری که از شدت درد سرم هم به سمت عقب متمایل شد با صدایی که به نظر پر از نفرت می اومد گفت:
-ببینم نکنه حالا که عموی بی غیرتت تو رو به اون پسره احمقش فروخت و دیگه جایی نداری بری می خوای خودتو به من ببندی؟اره؟

کور خوندی

و بعد گو شمو توی دندوناش گرفت و فشار داد و با صدایی که از بین دندوناش به زور بیرون می اومد گفت:
-ولی من راه های بی خطر زیادی برای لذت بردن از تو بلدم…
و با شدت شروع به بوسیدن من کرد..اشکم سرازیر شده بود و از این بی پناهی و بی کسی خودم به خدا شکایت می کردم و از خدا کمک می خواستم….

تلاشمم برای برداشتن دستش از جلوی دهنم بی فایده بود چرا که هر بار که می خواستم دستش رو پس بزنم اونو محکمتر روی دهنم فشار میداد و الان دیگه با این فشار احساس می کردم که دور دهنم ضخم شده…..

شروع به حرکت به سمت تخت خوابش کرد و منو با خودش می کشوند دیگه واقعا داشتم از ترس می مردم…

باید یه کاری می کردم….

اگه الان کاری نمی کردم دیگه دیر می شد….

نگاهم به گلدون کنار تختش افتاد …

اره این بهترین کاره…..

همچنان منو به تخت نزدیک و نزدیکتر می کرد…الان دیگه اگه دستمو دراز می کردم دستم به گلدون میرسید سریع گلدونو بر داشتم و محکم پرتش کردم به سمت دیوار روبروم…صدای خرد شدن گلدون خونه رو برداشت.بهنام عصبانی شده بود..دستش رو از روی دهنم برداشت…..منو با حرص رها کرد طوری که چند قدم به سمت عقب رفتم تا تونستم تعادلمو حفظ کنم…. سریع چرخیدم و خواستم از اتاق فرار کنم که با صدای بلند فریاد زد

-تو توی اتاق من چه غلطی می کنی؟دختره هرزه بی سر و پا از اینجا گم شو بیرون
نگاه خیس از اشکمو بهش دوختم …

شکه شده بودم…

صدای در اتاق غزل رو شنیدم ..و بعد از چند ثانیه غزل سراسیمه وارد اتاق شد و با ترس گفت:
-اینجا چه خبره؟
بهنام با چشمای قرمز نگاهی شیطانی که پر از حرف بود به من کرد و گفت:
-از این دختره فاسد بپرس که نصفه شب توی اتاق یه پسر مجرد چیکار می کنه؟
زبونم بند اومده بود….نگاهی از سر استیصال به غزل کردم..می خواستم دهن باز کنم و از خودم دفاع کنم ولی توانایی این کار رو نداشتم…فقط اشک می ریختم و سرم رو به طرفین تکون می دادم….

غزل اروم به سمت من اومد..

دستم رو گرفت و گفت: -بیا بریم بیرون با تمام توانم فقط تونستم بگم ..من ..من ولی غزل میون حرفم پرید و گفت: -بعدا صحبت می کنیم….حالا بیا بریم تا بقیه بیدار نشدن و دستم رو کشید..داشتیم از اتاق خارج می شدیم که بهنام گفت:
-من نمی دونم مامان چه فکری کرده این دختره بی شعورو اورده اینجا….اگه یکبار دیگه ببینم اومدی توی اتاق من خودت میدونی…

فهمیدی؟

90 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *