در حال صحبت با ایدا بودم که چشمم افتاد به بهنام ایستاده بود و داشت منو نگاه می کرد…

.حواسم از ایدا پرت شده بود….همیشه مثل جن ظاهر میشه….لعنت به این شانس
-الو…الو ساقی ……

.اونجایی -اره اره بگو عزیزم -حالا میای یا نه؟

متعجب گفتم: -کجا؟ -سه ساعت دارم چی می گم؟حواست نیستا -ببخشید..

..گوش میکنم بگو عزیزم -گفتم فردا می خوایم با بچه ها بریم کوه میای؟

با این که دوست داشتم برم ولی گفتم: -نه ممنون…نمی تونم بیام -چرا؟بیخود نگو…

باید بیای

-باور کن نمی تونم…

-غزل میاد….

باید تو هم باهاش بیای…نکنه دوست نداری با ما
باشی؟

تا اومدم جوابش رو بدم صدای احسانو شنیدم که به ایدا می گفت: -چی می گه…

بگو بیاد دور هم خوش باشیم دیگه ایدا جوابش رو داد و گفت: -چی بگم والا…می گه نمیاد

احسان گفت:
-گوشیو بده خودم…من راضیش می کنم
و گوشی رو از ایدا گرفت
با ترس نگاهم به بهنام افتاد…..چه خاکی توی سرم کنم….الان می فهمه احسان می خواد باهام صحبت کنه…

.حالا باید چیکار کنم
-الو سلام ساقی خانم اروم جواب دادم: -سلام -خوبید؟

-ممنون…شما خوب هستید

-الان عالی…چرا به ایدا گفتین نمیاین؟
چشمای بهنام ریز شده بود و نگاهش به لبام بود تا ببینه چی می گم..چرخیدم و پشتم رو بهش کردم و جواب دادم:
-متاسفم ولی فردا یه کار خیلی مهم دارم که باید انجامش بدم…در ضمن اگه غزل با شما میاد من پیش بهروز می مونم..

.فاطمه خانم که نمی تونه مواظب بچه باشه
احسان عصبی گفت:
-اخه بچه بهنام به شما چه ارتباطی داره؟شما که مسول مواظبت از اون نیستین
جواب دادم:
-ولی منم توی این خونه زندگی می کنم …

پس یه وظایفی هم به عهده منه

فاطمه خانم صدا زد: -ساقی جان
نگاهی به فاطمه خانم کردم..

غزل کنارش ایستاده بود و داشت یه چیزی رو براش توضیح میداد…حدس زدم داره برنامه فردا رو می گه..گفتم:
-ببخشید احسان خان یه لحظه -بله فاطمه خانم

-گوشی رو میدی به من؟ -بله چشم به احسان گفتم: -با من امری ندارین؟فاطمه خانم می خوان باهاتون صحبت کنن

از صداش میشد فهمید که ناراحت شده گفت: -امیدوارم که فردا ببینمتون
خدانگهداری گفتم و گوشی رو دادم به فاطمه خانم.

.به سمت بهروز رفتم و روی مبل کنارش نشستم…سعی می کردم با بهنام چشم تو چشم نشم…..صدای فاطمه خانم رو میشنیدم بعد از سلام وتعارف گفت:
-زهرا فردا بیکاره؟ …….

-می خواستم بیاد اینجا کمک من تا بچه ها بتونن بیان ……

-باشه مادر پس فردا صبح می فرستمشون بیان

…….
..اره دیگه ساقی هم میاد….
….
بهنام..
…..
.-نمی دونم به اونم می گم اگه کاری نداشته باشه شاید بیاد…..اینجاست اصلا می خوای از خودش بپرس
….
…نه این چه حرفیه پسرم..بچه ها هم توی خونه حوصلشون سر میرفت..این خیلی خوبه که با هم جمع شین و از جوونیتون لذت ببرین

……..
قربونت برم خاله….

توهم سلام برسون ……

خواهش می کنم..

خداحافظ پسرم
و به بهنام اشاره کرد و گوشی رو به سمتش گرفت…و رو به من گفت:
-ساقی ..چرا نمی خواستی بری؟ نگاهی بهش کردم و گفتم: -ترجیح می دم توی خونه پیش بهروز باشم گفت:

-اینطور نمی شه که همیشه بخوای توی خونه باشی..بالاخره تو هم جوونی…

قراره یه عمری با ما زندگی کنی..

پس بهتره با بچه ها صمیمی بشی.

.وسایلتو جمع و جور کن..فردا تو هم با بچه ها میری
-ولی
-اگه نگرانیت بهروزه که به احسان گفتم مامانشو صبح بیاره اینجا..اینطوری هم من و خواهرم با همیم و صحبت می کنیم هم مواظب بهروزیم..تو نگران بهروز نباش
چیزی نداشتم که بگم….سرم رو پایین انداختم..تو این فاصله صحبت های بهنام و احسان هم تمام شده بود…

.بهنام خداحافظی کرد و به سمت ما اومد..فاطمه خانم پرسید:
-توهم باهاشون میری مادر؟ بهنام گفت:

-نمی دونم….اگه صبح زود تونستم بیدار شم..میرم وگرنه نه اقای پرتو که تازه از حمام بیرون اومده بود گفت: -کسی نمی خواد به ما شام بده…. سریع از جام بلند شدم و گفتم: -الان میزو می چینم غزل هم پشت سر من راه افتاد .با هم میز شامو چیدیم
می دونستم امشب بهنام میاد تا اذیتم کنه….

.از غزل خواستم بیاد و توی اتاق من بخوابه….وقتی متعجب پرسید چرا….

گفتم دوست دارم یکم صحبت کنیم بعد بخوابیم..

اونم قبول کرد……

بعد از شام وقتی همه می رفتیم که بخوابیم غزل گفت:
-مامان من امشب پیش ساقی می خوابم

چشمای بهنامو دیدم که مثل گرگ زخمی به من خیره شد…

توی نگاهش میشد خوند که فهمیده کار منه..بی خیال رفتم کنار غزل ایستادم و منتظر شدم با هم بریم بالا..فاطمه خانم گفت:
-هر جور دوست دارین…..فقط خیلی بیدار نمونین که صبح زود سختتون بشه بیدار شین
غزل خم شد و مامانش رو بوسید و گفت: -چشم مامان….شب بخیر شب بخیر دخترم

منم گفتم: -چیزی لازم ندارین؟ فاطمه خانم تشکری کرد و گفت:

-ممنون دخترم شب بخیر
با غزل شب بخیری هم به اقای پرتو گفتیم و به سمت طبقه بالا راه افتادیم…

بهنام هم پشت سر ما شب بخیری گفت و راه افتاد….غزل جلوی اتاقش ایستاد و گفت:
-یه لحظه ساقی جون….

.من فقط رو بالش خودم خوابم می بره.برم بیارمش…

.پتومم میارم
و وارد اتاقش شد..

.بهنام مقابل در اتاقش ایستاده بود و به من نگاه می کرد…سعی کردم نگاهش نکنم…بهتر دیدم همین جا منتظر غزل بمونم تا این که برم توی اتاقم..ممکن بود بهنام دنبالم بیاد و اذیتم کنه…پس بهروزو توی بغلم جابجا کردم و منتظر ایستادم…احساس کردم بهنام داره به طرف من میاد..سریع و بدون در زدن پریدم توی اتاق غزل و گفتم:
-وای غزل چیکار داری می کنی؟ متعجب برگشت سمت من و گفت:

-الان میام..چقدر عجولی تو دختر..خوب می رفتی حداقل بهروزو می ذاشتی توی تختش…اینجوری که اذیت میشی
سریع گفتم: -اخه تختش نا مرتبه….می خواستم بیای مرتبش کنی.. غزل گفت: -می خوای دو دیقه بشین ….باید وسایل فردا رو اماده کنم….. روی تخت غزل نشستم و گفتم: -راحت باش من اذیت نیستم…کاراتو بکن چند دقیقه گذشت..غزل گفت: -خوب تموم شد بریم…

و بالش و پتوشو بغل گرفت و راه افتاد.

منم پشت سرش راه افتادم….از اتاق که بیرون رفتیم خبری از بهنام نبود…لبخندی از سر رضایت زدم و وارد اتاقم شدم….
بهروز خواب بود و من و غزل هم روی زمین رختخواب پهن کردیم و دراز کشیدیم…

.نگاهمو به سقف دوخته بودم و توی فکر بودم…دعا می کردم بهنام فردا نیاد که غزل به پهلو به سمت من چرخید و گفت:
-ساقی…دلت برای خانوادت تنگ نشده؟ اهی کشیدم و گفتم:
-مگه میشه دلم براشون تنگ نشده باشه….

مخصوصا واسه مریم..

.نمی دونم چیکار می کنه….

کاش خوشبخت شده باشه
غزل با صدایی گرفته گفت:

-بهروز مریمو خیلی دوست داشت…

.در موردش با من و مامان صحبت کرده بود….می دونستی قبل از این که ببینیمت میشناختیمت؟
گیج نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت: -بهروزدربارت واسمون گفته بود…میدونی غزل ساکت شد ..اهی کشید و ادامه داد:
-بهروز پسر منطقی و خوبی بود…..خیلی سر به راه و محجوب بود…برعکس بهنام که شر و شیطونه اون اروم بود…وقتی به ما گفت یه دخترو توی دانشگاهشون می خواد..

مطمئن بودیم حتما دختر خوبیه همیشه می گفت نجابت دختر واسش مهمه…..

از نجابت مریم می گفت….

از این که دختر خوب و مهربونیه…

قرار بود درسش که تمام شد بیایم خواستگاریش..می گفت واسه بهنامم یه مورد خوب سراغ داره…همیشه می خندید و می گفت…..بهنامو باید واسش زن انتخاب کنیم…..خودش نباید زن بگیره …چون زنی که اون انتخاب می کنه مطمئنن در سطح ما نیست…..اینو از سابقه خراب بهنام می گفت…اخه بهنام خیلی شیطنت می کرد و با دخترا دوست میشد…

یکی دو باری هم می

خواست با همین دوست دختراش ازدواج کنه که با برخورد بد مامان روبرو شد…..

از تو واسمون گفت …..

گفت دختر خوب و زرنگی هستی…و مطمئن بود بهنامو سر به راه می کنی ….ولی

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: -چی؟یعنی بهروز میخواست من با بهنام ازدواج کنم؟

غزل اروم گفت: -اره.

. گفتم: -بهنامم می دونه؟ غزل گفت:

-فکر نمی کنم…..من که چیزی بهش نگفتم…بعید می دونم مامان هم چیزی گفته باشه
غرق فکر و خیال شدم……برای یه لحظه از بهروز دلگیر شدم که منو واسه بهنام در نظر داشته….

ولی بعد توی دلم فاتحه ای واسش خوندم و براش ارزوی امرزش کردم
غزل پرسید -تا حالا کسی رو دوست داشتی؟ لبخندی زدم و یاد سیاوش افتادم….گفتم: من!!!نه……ولی فکر کنم می دونم تو کیو دوست داری احساس کردم خجالت کشید…می خواست انکار کنه گفت: -من؟؟؟؟؟؟؟من کسی رو دوست ندارم

-خندیدم و گفتم:
-باشه…اصلا من که نفهمیدم تو و سیاوش همدیگه رو دوست دارین….تازه احسانم نفهمید..

اخه شماها که اصلا تابلو نیستین
یه جیغ کوچولو کشید..دستم رو روی بینیم گذاشتم و گفتم: -هیسسسسس…بچه رو بیدار می کنیا گفت: -ساقی…..اینقدر تابلوییم؟ گفتم…کم نه… غزل ادای گریه کردنو در اورد…خندیدم و گفتم: -مگه چیه…..همه عاشق میشن….این که اشکالی نداره….

غزل گفت:
-1 ساله سیاوشو دوست دارم….یعنی از وقتی که اون بهم گفت که دوسم داره منم بهش علاقه مند شدم..پسر خوبیه…
نگاهی به من کرد و گفت:
-البته تو خاطره خیلی بدی ازش داری…..

بابت اون موضوع خودشم خیلی ناراحت بود..

.یه مدت بود حس می کردم یه جوریه..

.تا این که توی سفر بودیم که باهام تماس گرفت و همه چیزو گفت….وقتی برگشتیم تا 2 هفته باهاش قهر بودم….اخرش اومد دم دانشگاه و کاری کرد که تا حالا ازش ندیده بودم……ازم خواست ببخشمش…می گفت می دونه کارش اشتباه بوده ولی به خاطر بهروز و بهنام این کارو کرده و تو اون موقعیت به کاری که می کرده فکر نکرده……….

.از بابت تو هم شرمنده بود….

ولی در کل ادمیه که زیاد اهل عذر خواهی نیست با رفتارش کدورتو از دل ادم در میاره..در مورد تو هم مطمئن باش یه جایی یه روزی کاری برات می کنه که همه ناراحتی هایی که ازش داری رو فراموش کنی….این اخلاق سیاوشو خیلی دوست دارم…
غزل ساکت شد و یکدفعه گفت:

-از کجا رسیدیم به کجا…

.داشتم درباره خانوادت می پرسیدم بعد نگاهی به من کرد و گفت: -یه چیزی می گم …ولی باید بین خودمون بمونه ها باشه؟ لبخندی زدم و گفتم: -باشه…مطمئن باش من به کسی چیزی نمی گم -…..راستش….راستش چند وقت پیش مریم زنگ زد سریع بلند شدم و نشستم: -راست می گی؟ غزل هم با من نشست و گفت:

۲۲۰

2 پاسخ به “رمان ساقی پارت هجده”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *