-هیس…اره بابا..کسی نفهمید…..یعنی خوب من به کسی نگفتم
سریع گفتم: -خوب بود؟چی می گفت؟ -من زیاد باهاش صحبت نکردم..ترسیدم کسی بفهمه…..ولی
شمارشو گرفتم…
نگاهی بهش کردم ……

متعجب بودم که چرا داره این حرفا رو به من می زنه…

.اروم گفت:
-فردا که هیچ ولی پس فردا به یه بهانه ای باهم میریم بیرون تا تو بتونی باهاش تماس بگیری
انقدر خوشحال بودم که گریم گرفته بود….

انچنان محکم غزلو بغل کردم که صدای اخش در اومد…هم گریه می کردم و هم می خندیدم و یه سره می گفتم:
-ممنونم…خیلی ممنونم…….دوست دارم غزل.

.خیلی خوبی خیلی

غزل منو از خودش دور کرد و با خنده گفت:
-اه…ولم کن کشتیم…..

حالا هم بگیر بخواب چون منم می خوام بخوابم….

دوست ندارم فردا سیاوش منو با چشمای قرمز و پف کرده ببینه
و دراز کشید….از خوشحالی خوابم نمی برد…دائم تصویر مریم جلو چشمام ظاهر می شد….

نمی دونم چقدر از این پهلو به اون پهلو شدم و فکر کردم تا خوابم برد
ساعت 2 بوداماده ایستاده بودیم تا بقیه هم برسن…..قرار بود ایدا..ایناز..ایمان..احسان..سا مان و سیاوش با هم بیان دنبال ما و بریم…خوشحال بودم که خبری از بهنام نیست…..غزل خیلی خوشحال بود و دائم خودشو توی اینه نگاه می کرد اخرش نتونستم تحمل کنم و گفتم:
-بسته دیگه….خوبی ….باور کن عالیه عالی شدی…ول کن اون اینه بیچاره رو……
غزل خندید و گفت:

-واقعا خوبم؟به نظرت اگه اون کاپشن سفیدمو پوشیده بودم بهتر نبود؟
نگاهی بهش کردم….

مانتو کوتاه مشکی پوشیده بود با یه کاپشن مشکی کوتاه که تا کمرش می رسید روش….شلوار لی مشکی پاش بود و کلاه و شال گردن مشکی و قرمزهم سر کرده بود که قیافشو خیلی بانمک کرده بودگفتم:
-به خدا خیلی ناز شدی…بیا یکم بشین تا واسه بعد انرژی داشته باشی
به سمت من اومد و نشست..نگاهی بهم کرد و گفت:
-تو هم خیلی ناز شدی….این کاپشن قرمزه خیلی بهت میاد…مبارک باشه
نگاهی به لباسام کردم….یه مانتو مشکی که یکم بالاتر از زانوم بود…کاپشن قرمزی که غزل برام خریده بود..

شلوار لی مشکی..

.و یه روسری مشکی..به نظر خودم هم کاپشنه بهم می

اومد رنگ قرمز خوشگلترم می کرد….به غزل نگاهی کردم و گفتم:
-کاش نمی اومدم

-چرا؟ ابروهامو اویزون کردم و گفتم: -باور کن روم نمیشه….اخه من یه غریبه وسط شما…این درست
نیست غزل اخمی کرد و گفت:
-اه..بس کن دیگه..خسته نشدی هی این حرفو تکرار کردی؟اخرش که چی..تو قرار با ما زندگی کنی پس بهتر نیست با بقیه دوست بشی؟
سرم رو از ناچاری تکون دادم…غزل گوشی موبایلشو نگاهی کرد و گفت:

-اه..چرا نمیان؟

حوصلمون سر رفت یکدفعه صدای بهنامو از پشت سرم شنیدم: -چقدر عجله داری….االان دیگه می رسن

غزل گفت: -ا…توهم میای؟

اره…..احسان دیشب ول نمی کرد که…خواب جمعمونو حروم
کرد
این حرف رو زد و اومد و خواست روی مبل روبروی من بشینه..بلند شدم و سلام کردم
-سلام

همینطور که مینشست جواب داد: -سلام….

بهروز کو؟ من هم نشستم و گفتم: -خواب بود…

.غزل برد گذاشتش توی اتاق مادرتون…. خواست چیزی بگه که صدای زنگ در بلند شد….غزل سریع بلند
شد و به سمت در دوید….

-بچه هان…می گن بریم
از جام بلند شدم و داشتم به سمت در میرفتم که دستم کشیده شد…..

خدایا این چی از جون من می خواد؟…..

بهنام دستمو گرفته بود..به سمتش برگشتم و نگاهی بهش کردم..گفت:
-فکر کردی نفهمیدم از غزل خواستی بیاد توی اتاقت…

.امروز حواسم بهت هست پس بهتره مواظب رفتارت باشی

اینو گفت و دستم رو رها کرد و به سمت در رفت…..ناراحت و عصبی رفتنش رو نگاه می کردم…اخه من با وجود این عجل معلق چه رفتنی داشتم…

کاش می شد نرم….

.ایستاده بودم و حرص می خوردم که دوباره غزل اومد تو و گفت:
-بدو دیگه ساقی….همه منتظر توان
دنبال غزل راه افتادم….کیفم رو برداشتم و با بسم الله از خونه خارج شدم…..دعا می کردم خدا خودش امروزو به خیر بگذرونه…..

با دو تا ماشین اومده بودن…پیاده شدن و با هم سلام و احوالپرسی کردیم…ایدا
گفت:
ساقی جون کار خوبی کردی که اومدی..اگه نمی اومدی باهات قهر می کردم
احسان هم سریع گفت:

-باید از خاله ممنون باشیم..وگرنه این ساقی خانم که افتخار نمی دن با ما باشن
نگاهی به احسان کردم و گفتم: -اختیار دارین….من خوشحال می شم که توی جمع شما باشم احسان دهنشو باز کرد چیزی بگه که بهنام سریع گفت: -نمی خواین راه بیفتین؟

احسان گفت: -خوب کیا با من میان؟ و نگاهی به من کرد بهنام نگاه احسان رو دنبال کرد.رو به من گفت:

-دخترا با سامان برن….بقیه مون هم با تو میایم
احساس کردم حال غزل یکم گرفته شد ولی من با کمال میل و رغبت به سمت ماشین سامان رفتم و سریع سوار شدم…

.دوست نداشتم زیاد جلو احسان باشم..

.با توجه به حساسیتی که بهنام پیدا کرده ود این بهترین کار بود…غزل هم پشت سر من اومد و نشست توی ماشین..ایدا و ایناز و سامان هم با ما سوار شدن..

.برگشتم و نگاهی پشت سرم کردم پسرا سوار ماشین احسان شدن و ماشینشون حرکت کرد..ما هم پشت سر اونا راه افتادیم..نگاهی به ایدا که جلو کنار شوهرش نشسته بود کردم و گفتم:
-ایلیا رو چیکار کردی؟ ایدا خندید و گفت:
-معلومه دیگه..پیش مادر بزرگشه….اونو بیشتر از من دوست داره….
لبخندی زدم و گفتم:

-چه مادر بزرگ خوبی سامان خندید و گفت:
-بیچاره مامانم…..ما رو که بزرگ کرده هیچ حالا هم باید بچه هامونو بزرگ کنه
ایدا اخمی ساختگی کرد و گفت: -سامان!!!!!!حالا یه بار بچه رو دادم به مامانتا

سامان خندید و گفت: -شوخی کردم… نگاهی توی اینه به ما کرد و گفت:
-خوب عزیزم بقیه خودشون میبینن که تو چقدر مواظب پسرمونی…حالا منم هر چی می خوام بگم کیه که باور کنه

۲۳۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *