غزل روشو برگردوند و از اتاق بیرونرفت و منتظر من ایستاد….
نگاهی به بهنام کردم سرم رو به نشانه باشه تکون دادم و خواستم از اتاق خارج بشم که اروم طوری که فقط من می شنیدم گفت:
-این خوشامد گویی اولیه بود…

از این به بعد منتظر اتفاقات بدتر از این باش
دیگه نایستادم با گریه از اتاق خارج شدم.

****
انقدر گریه کرده بودم که چشمام باز نمی شد…

سر دردم بدتر شده بود و اصلا توانی برای بلند شدن از توی رختخوابم نداشتم..با این حال سعی کردم هر طور شده از تختم پایین بیام و به کارا برسم..

می دونستم بهنام دنبال بهانه است و من نباید تحت هیچ شرایطی بهانه ای دستش بدم…روز های سخت زندگیم با اومدن بهنام شروع شده بود و من فقط از خدا صبر و تحمل می خواستم….

شب قبل غزل چیزی ازم نپرسید..ولی من خودم تا حدودی براش توضیح داده بودم که نمی دونستم بهنام اومده و چون خوابم نمی اومده فکر می کردم اون توی اتاقه بهنامه و واسه همین رفتم اونجا و بعدش هم بهنام منو تو اتاقش دیده

وعصبانی شده و….غزل هم ازم خواست مواظب برخوردم با بهنام باشم تا ناراحتی برام پیش نیاد…بیچاره از رفتار برادرش خجالت زده بود و دائم ازم می خواست به دل نگیرم….

چقدر بین این خواهر و برادر تفاوت وجود داشت….
بالاخره با زحمت خودم رو با اشپزخونه رسوندم و مشغول کار شدم…….

غزل کلاس نداشت و بعد از رفتن اقای پرتو تا هشت و نیم نه بیکار بودم…..

یه قرص مسکن خوردم و سرم رو روی میز ناهار خوری گذاشتم و چشمام رو بستم….
با صدای خوردن ظرف به هم سرم رو بلند کردم…فاطمه خانم با لبخند نگاهم می کرد…

سریع گفتم:
-سلام صبح بخیر

-سلام….صبحت بخیر…ترسیدی؟

با لبخند گفتم: -نه…شما کی بیدار شدین؟

-خیلی خسته بودی؟نه؟ما صبحانه هم خوردیم
با تعجب نگاهی به غزل کردم…لبخندی به من زد و مشغول شستن ظرف های صبحانه شد…
فاطمه خانم گفت: چرا چشمات اینقدر قرمز و پف کردن؟ سعی کردم لحن عادی داشته باشم پس گفتم: -راستش دیشب بی خواب شده بودم…نزدیکی صبح بود که خوابم
گرفت -خوب می خوابیدی

-نه ممنون الان خوبم

-خوب حالا که بیدار شدی بهتره یه چیزی بخوری
تشکری کردم و یه لقمه نون و پنیر خوردم…..حالم بهتر شده بود همون دو ساعت خواب و قرص  مسکن سر دردم رو بر طرف کرده بود…

بلند شدم و به سر و سامون دادن اوضاع خونه و اشپزخونه مشغول شدم…..

ساعت یازده بود تقریبا کارای نظافت خونه تمام شد….به سمت اشپزخونه رفتم و مشغول پختن ناهار شدم..داشتم قرمه سبزی می پختم که سر و کله بهنام پیدا شد….تصمیم داشتم در برابرش کوتاه بیام و کاری نکنم که عصبانی بشه..

وقتی وارد اشپز خونه شد سرم رو پایین انداختم و با صدای ارومی سلام کردم.بدون این که جواب سلامم رو بده گفت:
-صبحانه منو اماده کن

-چشم اقا
متوجه شدم سرش رو بلند کرد ونگاهی بهم کرد…

حدس زدم از نوع جوابی که بهش دادم تعجب کرده…خودم رو مشغول اماده کردن صبحانه اش کردم…نمی دونستم صبح ها چی می خوره
پس همه چیزو واسش اماده می کردم و یکی یکی جلوش می
ذاشتم….

کارم که تمام شد برگشتم تا به ادامه پخت و پز ناهارم مشغول شم که گفت:
-انگار فعلا اشتهایی ندارم…بیا جمعشون کن فهمیدم می خواد اذیتم کنه.خیلی ریلکس به سمتش برگشتم و گفتم

-بله اقا…هر جور میلتونه و مشغول جمع کردن میز شدم بلند شد و گفت: -پیش مامانمم….برام یه لیوان چایی بیار
و از اشپزخونه خارج شد…با حرص زیر لب بهش فحشی دادم و مشغول کارم شدم…سری به غذا زدم و چایی ریختم و براش بردم…

با فاطمه خانم مشغول صحبت بودن ولی با ورود من هر دو ساکت شدن…

چایی رو جلوش گذاشتم با صدای طلبکارانه و بلند گفت:

-این چیه؟

هان؟

نگاهی گیج بهش کردم و گفتم:

-بله؟

-می گم این چیه؟

به نظرت این چاییه؟ فاطمه خانم دخالت کرد و گفت: چایی به این خوش رنگی مگه چشه؟

-مامان شما که میدونی من چایی کمرنگ می خورم..این
سیاهه…زود عوضش کن…. سریع چایی رو برداشتم و با گفتن

-چشم اقا

به سمت اشپزخونه رفتم…صداش رو می شنیدم که می گفت: دختره احمق یه کارم نمی تونه درست انجام بده و فهمیدم که فاطمه خانم ازم حمایت می کرد
یک هفته از اومدن بهنام می گذره…روزا می ره دنبال کارای شرکتی که با یکی از دوستاش مشغول تاسیسشن و شبا بر می گرده…توی این مدت تا جایی که تونستم جلوش ظاهر نشدم…. مواقعی هم که باهاش برخورد داشتم تا تونسته ازارم داده و بهم سخت گرفته….خسته شدم و دوست دارم فریاد بزنم…

.چقدر من بد شانسم…

همیشه با خودم می گم یعنی ممکنه یه روزی زندگی روی خوششو به منم نشون بده؟
امشب برای اولین بار قرار مهمون بیاد و همین هم استرس منو بیشتر کرده…

قراره خاله غزل با خانوادش بیان….از صبح تا الان که ساعت 1 بعد از ظهره فقط شستم و تمیز کردم…غزل کلاس داره و ساعت 5 تازه می رسه خونه…..صدای فاطمه خانومومی شنوم که داره صدام می کنه

-بله…اومدم
به سرعت به سمت اتاقش رفتم…هر روز بعد از ناهار می برمش توی اتاقش و کمکش می کنم تا روی تختش بخوابه وقتی هم که بیدار می شه صدا میزنه تا برم کمکش و از اتاق بیارمش بیرون…البته اگه غزل خونه باشه اونم میاد کمکم ….وارد اتاقش شدم و گفتم:
-سلام…خوب خوابیدین؟

لبخندی زد و گفت: -سلام به روی ماهت….ممنون…

نگاهی به چهرم کرد و گفت: -تو استراحت نکردی…نه؟

با خجالت سرم رو پایین انداختم و گفتم نه

سرش رو تکون داد و گفت:
-از دست تو دختر…مگه نگفتم یکم استراحت کن….ببین دیگه رنگ به رو نداری…
-می خواستم همه چیز واسه شب اماده باشه…خوابم نمی برد…تازه دارم کارای شامو می کنم
-من که با خواهرم تعارف ندارم…نگران نباش.
کمکش کردم لباساش رو عوض کنه و اماده و مرتب با خودم به سمت سالن جایی که معمولا دوست داره بشینه بردمش.دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم:
-خوب چی دوست دارین براتون بیارم که بخورین؟ دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:

-میام توی اشپزخونه …هم یه چیزی می خورم و هم تنها نیستم لبخندی زدم و گفتم: -چه خوب….منم دیگه حوصلم سر نمی ره

****
مشغول سرخ کردن اخرین تکه های مرغم…فاطمه خانم هم بعد از خوردن میوه خواست سالاد رو خودش درست کنه…ومشغول اماده کردن سالاد شده…..نگرانم غذایی که درست می کنم خوشمزه هست یا نه….مرغ و سیب زمینی و بادمجون سرخ کرده ام.. می دونستم بهنام قورمه سبزی خیلی دوست داره و چون می خواستم جلوی دیگران ایرادی بهم نگیره همونجوری که اون دوست داره قورمه سبزی رو درست کردم… الان دیگه فقط برنج مونده که ابکش کنم..با بلند شدن صدای زنگ در به مت در رفتم و با ذوق به فاطمه خانم گفتم:
-غزله

100 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *