– بهنامو ببخش

کمی جرات پیدا کردم و گفتم: -ببخشید ولی شما کی هستین؟ من…مادر بهنامم…. با شنیدن این حرف چنان گریه ای سر دادم که احساس ضعف
همه وجودمو گرفته بود
به جلوش خیره شده بود..اصلا حرفی نمیزد و پا به پای من اشک می ریخت…کمی که گذشت هر دو مون ارومتر شده بودیم…گفت:
-بهنام و بهروز خیلی صمیمی بودن….وقتی اون اتفاق برای بهروز افتاد بهنام ایران نبود….ما هم چیزی بهش نگفتیم….اخرای درسش بود و با شناختی که ازش داشتیم می دونستیم اگه بفهمه همه چیزو اونجا رها می کنه و بر می گرده…..تا این که چند

هفته پیش درسش تمام شد و کاراشو سر و سامون داد و برگشت…

وقتی فهمید غیر قابل کنترل شده بود….

تا یک هفته نمی شد باهاش حرف زد. …

درباره قاتل بهروز پرسید وقتی شنید فرارکرده بد تر شد..حالش خیلی بد شده بود مثل دیوونه ها شده بود…

ولی نمی دونم چی شد که یکدفعه اروم شد….

ما رو مجبور کرد برای عوض شدن روحیمون بریم مسافرت .هر چقدر ازش خواستیم باهامون بیاد قبول نکرد برای این که دلش رو نشکنیم قبول کردیم.

.با این که این رفتارش برامون جای هزار تا سوال گذاشته بود ولی گفتیم ناراحتش نکنیم پس راه افتادیم غافل از این که قراره بهنام این کارا رو بکنه و برای اجرای نقشه هایی که توی سرشه داره ما رو میفرسته مسافرت…
با مکثی کوتاه ادامه داد
-من از این رفتار بهنام متعجبم….ما بچه هامون رو اینطور تربیت نکرده بودیم که بخوان با ابروی کسی بازی کنن….
نگاهی پر از درد به چشمام کرد و گفت: -ما رو ببخش وحلالمون کن دخترم

و باز چشماش پر از اشک شد…

نگاهی بهش کردم…

با شنیدن این حرفا ازش مطمئن شده بودم که زن خوب و مهربونیه …

از دست دادن پسر کم چیزی نیست…

وجودش پر از غم بود…

با بغض گفتم:
-من کیم که بخوام شما رو ببخشم…خدا از گناه هممون بگذره حاج خانم ….تو رو خدا شما ما رو حلال کنین..خدا اقا بهروزو بیامرزه…

خیلی پسر خوبی بود..

با هم هم دانشگاهی بودیم..

من درجریان علاقه ی بین اون و مریم بودم….

مریم بیچاره هم خیلی دوسش داشت ولی قسمتشون اینطور رقم خورده بود…

مرتضی بچگی کرد…

..اون تجربه ای از زندگی نداره…

.شما ببخشیدش….
به پاش افتادم و با گریه ادامه دادم
-تو رو خدا ببخشیدش حاج خانم….

از ترسه که اواره شده…

عموم کمرش خورد شده با این اتفاقا….

اون از دخترش این از من…اونم از پسرش….همه به اندازه کافی تقاص پس دادن…تو رو خدا بزرگی کنین و بگذرین

و با دستام پاهاشو گرفتم .. احساس کردم دستی سرم رو نوازش می کنه نگاهم به بالا چرخید..مادر بهروز میون گریه لبخندی به روم پاشید و گفت:
-پاشو دخترم….

پاشو اینطور نشستی من معذبم…

نگاهشو ازم گرفت و به پنجره اتاق دوخت و گفت:
-بعدا راجع به این موضوع حرف میزنیم…

الان باید به عموت خبر بدیم که اینجایی.
باورم نمی شد یعنی من سمنان بودم!

اوف…تمام این مدت فکر می کردم هنوز توی شهر خودمم…پس باید خیلی بیهوش بوده باشم که تا اینجا اوردنم و نفهمیدم….

عمو توی راه بود و تا چند ساعت دیگه می رسید..

بابای بهنام با عمو صحبت کرده بود و ازش خواسته بود به سمنان بیاد….

نمی دونستم عمو با دیدن من چه عکس العملی نشون میده..ترس و اضطراب ارامشو ازم گرفته بود….

با اون عکسایی که دیده بود …

وای خدایا…

چرا من…

چرا بدبختی های من تموم نمیشه…..

توی فکر خودم غرق بودم که ضربه ای به در اتاق خورد وهمون دختر که حالا می دونستم اسمش غزل با لبخند وارد اتاق شد

-سلام….بهتری؟

منم لبخند کمرنگی بهش زدم و گفتم: -سلام…ممنون

اومد کنارم روی تخت نشست و گفت: -من غزلم ..خواهر بهنام….
دستشو به سمتم گرفت…منم متقابلا باهاش دست دادم. دختر خوبی به نظر می اومد..نگاهش پر از شور و شادی بود…تقریبا هم تیپ خودم بود لاغر با قدی متوسط …..خوشگل بودوبانمک …در کل خیلی به دلم نشسته بود.گفت:
-دوستیم؟ نگاهی بهش کردم و لبخندی زدم

-دوستیم.

با خوشحالی گفت:
-خیلی خوشحالم …

مامان منو فرستاده ببرمت پایین..

می خواد باهات صحبت کنه
با نگرانی نگاهش کردم فهمید نگرانم دستمو گرفت وگفت:
-نگران نباش…

مامانم خیلی مهربون و خوبه…

پاشو…

پاشو یه دوش بگیرتا بریم پایین منتظرن
خیلی کثیف شده بودم…

این مدت اصلا حمام نکرده بودم..ولی لباسی هم نداشتم که بخوام بعد از حمام بپوشم پس گفتم:
-مرسی….دوش نمی گیرم مثل این که فهمید دلیل مخالفتم چیه چون گفت:

-پاشو دیگه یالا….
و دستمو کشید ..بلند شدم و دنبالش راه افتادم منو به سمت اتاق دیگه ای برد….

وارد اتاق که شدم فهمیدم باید اتاق خودش باشه مرتب وشیک بود…

به سمت کمد لباساش رفت و در حال پیدا کردن لباس بود..حدس زدم می خواد بهم لباس بده
-بیا اینا رو بپوش….

فکر کنم خیلی هم بهت بیان یه سارافون مشکی و قرمز خوشگل بود با یه شلوار مشکی تنگ

-نه ممنون… به سمتم اومد و لباسا رو توی دستم گذاشت و گفت:
-خواهش می کنم بگیرشون….اگه اینارو بپوشی خیلی خوشحالم می کنی…

از توی کشوی میز ارایشش لباس زیر بهم داد و گفت: -به خدا اصلا استفاده نکردم…نوه….نگاه کن هنوزم قیمتش روشه وخندید..به سمت حمامی که توی اتاقش بود هلم داد و گفت: -زود باش …..من همین جا منتظرت میشم…حوله تمیز هم توی
کمد گوشه حمام هست
با خجالت تشکری کردم و وارد حمام شدم…سریع دوش گرفتم..وای چقدر حمام کردن خوبه…توی این یه هفته گندیده بودم…لبخندی زدم و لباسایی که غزل بهم داده بودو پوشیدم..خوشگل بودن…سرافونه از کمر گشاد تر میشد ولی نه خیلی..واسه همین باریکی کمرمو برجستگی باسنمو نشون میداد..در حمامو باز کردم و سرک کشیدم ببینم کسی توی اتاقه یا نه
-ا..چقدر زود اومدی؟عافیت باشه

نگاهی به غزل کردم…

.نوت بوکش دستش بود و داشت با لبخند منو نگاه می کرد..از حمام خارج شدم
-ممنون….واسه لباساهم مرسی بلند شد و شروع کرد نگاه کردن بهم..

بعد از چند ثانیه گفت: -وای چقدر تو خوشگلی…چه اندامی داری….موهاشو باش
و به موهای مشکیم که تازیر باسنم میرسید اشاره کرد…همیشه موهامو دوست داشتم ..هر کی میدیدشون عاشقشون میشد..هم پر بودن و هم خیلی مشکی..خندیدم و گفتم:
-مرسی…
شروع به خشک کردن موهام با دست کردم….همیشه عادت داشتم بعد از حمام کردن موهامو باز میذاشتم و دستمو توشون می کردم و با تکون دستم اب موهامو می گرفتم…بعد از چند دقیقه موهامو بستم و با خجالت گفتم

-غزل جان ببخشید من مقنعه ام و هم با بقیه لباسام شستم..میشه یه روسری بهم بدی؟
با لبخند بلند شد و با گفتن…حتما به سمت کمد لباساش رفت
اروم پشت سر غزل از پله ها پایین میرفتم…نگران بودم ونمی دونستم قرار چه اتفاقی بیفته… صدای جر و بحث میومد از بین صداها صدای مادر بهنام و خود بهنامو میشناختم.غزل با صدای بلندی گفت:
-مامان ما اومدیم
با این کارش مطمئنا می خواست جلو بحث اونا رو بگیره…برگشت و دست منو گرفت و دنبال خودش کشید..نگاه ها به سمت ما برگشت..

اروم سلام کردم…

و سرم رو پایین انداختم….حضور بهنام اونجا بعد از اون اتفاقی که بینمون افتاده بود برام نا خوشایند بود..دوست نداشتم قیافشو ببینم….

صدای مادر بهنام منو به خودم اورد
-سلام…

.چرا ایستادی…

بیا و اینجا بشین

65 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *