با صدای بلند غزلو صدا می کردم…

در رو باز کردم و خواستم برم به سمت اتاق غزل که بهنامو پشت در اتاقم دیدم..

انقدر خوشحال بودم که موقعیتمو گم کرده بودم گفتم:
-ببین…ببین داره می خنده….

.بهروز می خنده…نگاش کن ببین چقدر ناز می خنده
و نگاهمو به بهروز دوختم….بهروز بهم خیره شده بود و نمی خندید…..فکر کنم اونم از رفتار عجیب و غریب من گیج شده بود..

.یک دفعه موقعیتی که توش بودمو به یاد اوردم…خجالت زده بودم اروم اروم سرم رو بالا اوردم تا ببینم عکس العمل بهنام در برابر این دیوونه بازی من چی بوده…

.نگاهم به چشماش افتاد…

زل زده بود بهم…

چشماش روی اجزای صورتم در حرکت بود…

نگاهشو به نگاهم دوخت ولی چیزی نمی گفت….

اروم اروم دستش رو بالا اورد ولی روبروی صورتم متوقفش کرد…

ترسیدم….

منظورشو از این کار نمی فهمیدم..یکم عقب رفتم.دستش رو جلوتر اورد و روی گونه ام کشید با گیجی نگاهش کردم ….

یکدفعه رنگ نگاهش عوض شد دستش رو پس کشید و سریع رفت .

.گیج گیج بودم..

او چیکار کرد؟داشت اشکم رو پاک می کرد؟…..

قلبم اروم و قرار نداشت و می خواست از

توی سینم بزنه بیرون….

بهنام رفته بود ولی حالا من مونده بودم و یه دل اسیر
صدای همهمه از پایین می اومد….

حدس زدم مهمونا اومدن…

بهروز خواب بود …

نشسته بودم و نگاهش می کردم….

می خواستم تا جایی که میشه کمتر توی مهمونی باشم که غزل بعد از زدن چند ضربه به در وارد اتاق شد
-ساقییییییی….چرا نمیای پایین؟

بهروز خوابه…

غزل لبخندی زد و گفت: -همه می خوان شازده رو ببینن..هی می گن پس این پسر
کوچولوتون کو…..پاشو..پاشو بریم
غزل بهروزو بغل گرفت و راه افتاد…..

دلم شور میزد..

.دوست نداشتم توی مهمونیشون باشم.. کسی رو نمیشناختم …غزل به سمتم برگشت و گفت:

-بدو دیگه
چاره ای نبود..یه نفس عمیق کشیدم…سرم رو بالا گرففتم…شونه هامو صاف کردم و با تمام اعتماد به نفسی که میتونستم توی خودم جمع کنم راه افتادم..بالای پله ها بودیم و مشرف به همه از بالای پله ها نگاهی به پایین انداختم
-وای غزللللللللل….مهمونیتون مختلطه غزل لبخندی زد و با بی خیالی گفت: -خوب اره….کسی نیست که همه فامیل و اشنان گفتم: -با شما اره ولی من که کسی رو نمیشناسم برگشتم برم توی اتاقم که صدای ایدا به گوشم خورد

-به افتخار بهروز کوچولو صدای دست زدن بلند شد..اروم برگشتم و نگاهی به پایین انداختم
وای خدای من همه نگاهشون به ما بود…

فقط می تونستم نگاهشون کنم….تا حالا جلوی هیچ مردی اینقدر بی حجاب نبودم..

اینجا پر از مرد بود…..

غزل راه افتاد و داشت از پله ها پایین می رفت..

بر گشت نگاهی به من کرد و گفت:
-ساقی…

ساقی گیج و خجالت زده گفتم: -هان لبخندی زد و اروم گفت: -چرا خشکت زده…بیا دیگه زشته

راه دیگه ای نداشتم ..

ابروهامو بالا دادم ….

لبخندی از روی ناچاری زدم و به دنبال غزل راه افتادم…

نگاه ها رو روی خودم احساس می کردم….و این بیشتر اذیتم می کرد….ایدا به سمت من اومد همدیگه رو بوسیدیم…لبخندی زد و گفت
-خیلی خوشگلی ها.

. لبخندی زدم و گفتم: -تو هم همینطور…….پسر کوچولوتو نمی بینم ایدا گفت: -گذاشتمش پیش مادر شوشو با تعجب گفتم: – کی؟

خندید و گفت: -مادر شوهرمو میگم دیگه
خندم گرفته بود…

.نگاهی به جمع کردم…

.جز خانواده ایدا کسی رو نمیشناختم…چشمم به فاطمه خانم افتاد بهم اشاره کرد که به سمتش برم…به ایدا گفتم:
-فاطمه خانم باهام کار داره…

.ببخشید برم ببینم چیزی لازم داره گفت: -برو عزیزم…
خجالتم یکم ریخته بود….

.اروم اروم به سمت فاطمه خانم راه افتادم….کنارش 3 تا زن همسن و سال خودش نشسته بودن..

.یکیشون که خواهرش زهرا خانم بود ولی 2 تای دیگه رو نمی شناختم با لبخند سلامی به جمعشون کردم و با همه احوالپرسی کردم…

.فاطمه خانم رو به بقیه گفت:

-اینم ساقی جون که دربارش صحبت می کردم یکی از خانوما گفت:
-ماشالا…خدا حفظت کنه دخترم….فاطمه خیلی ازت تعریف می کنه…

چیکار کردی که اینقدر دوست داره
گفتم:
-فاطمه خانم به من لطف دارن…خودشون خوب و دوست داشتنین که بقیه رو هم خوب می بینن….
نگاهی به فاطمه خانم کردم و گفتم: -منم مثل مادر خودم دوسشون دارم فاطمه خانم خوشحال شروع به معرفی خانم ها کرد

-خواهرمو که میشناسی
گفتم:
-بله سعادت اشنایی باهاشونو داشتم
زهرا خانم گفت:
-لطف داری عزیزم
فاطمه خانم ادامه داد
-ایشون بهناز جون…خواهر شوهرم….

ایشون منصوره خانم جاریم و ایشونم مهناز جون اون یکی خواهر شوهرم
به همه نگاهی کردم گفتم: -از اشنایی باهاتون خوشحالم

بقیه هم به نوعی جواب منو میدادن که صدای گریه بهروز به گوشم خورد برگشتم و دیدم غزل کلافه داره بهروزو به سمت من میاره….

ببخشیدی گفتم و به سمت غزل رفتم گفت:
-از بس از این بغل به اون بغلش کردن کلافه شد بچه…بیا بگیرش ببین می تونی ارومش کنی
بهروزو بغل گرفتم …

نگاهی دورتا دور سالن چرخوندم .

.یه جای دنج پیدا کردم .

.به همون سمت رفتم و روی یکی از مبل ها نشستم….شیشه شیر بهروزو که از قبل اماده کرده بودم و توی دستم بود گزاشتم توی دهنش…..خیلی گرسنه بود…تند و تند مک می زد..غرق لذت به خوردنش نگاه می کردم که صدای کسی از جا پروندم
-سلام احسان بود که داشت با لبخند بهم نگاه می کرد

-سلام…

خواستم به احترامش بلند شم…دستش رو گذاشت روی شونم و گفت:
-نه نه…راحت باش
یه احساس بدی پیدا کردم….نگاهی به دستش انداختم که متوجه شد و دستش رو پس کشید..گفت:
-ببخشید…حواسم نبود….

جدی گفتم: -خواهش می کنم این پا و اون پا می کرد.. بعد از چند ثانیه گفت : -میشه اینجا بشینم و به مبل کنار من اشاره کرد…نمی دونستم باید چیکار کنم گفتم:
۱۸۰

4 پاسخ به “رمان ساقی پارت شانزده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *