-این اشتباهه.

.به خاطر لجبازی با دیگران می خوای تا اخر عمر بدون این که منو دوست داشته باشی یا من علاقه ای بهت داشته باشم باهام ازدواج کنی؟
نگاهی بهم کرد که معنیشو نفهمیدم…

نگاهش برای چند لحظه پر از رنج شده بود ولی سریع لبخندش رو پر رنگ تر کرد فشار دستاشو روی بازوهام بیشتر کرد و گفت:
-تو بهترین گزینه برای ازدواج با منی..الان چند وقته که فکرمو درگیر کردی می دونی چرا؟
نگاه خستم رو بهش دوخته بودم که گفت:
-به خاطر بهروز….

اون بهت عادت کرده….

مامان و بابا و غزل هم دوست دارن و مطمئنن باهات مشکلی ندارن
با خودم گفتم:..پس فقط به خاطر اوناست؟….

سریع گفتم:

-من همین جوریش هم تا اخر عمر در خدمت همشون هستم…..

.دیگه نیازی نیست این گذشتو به خرج بدی و با من ازدواج کنی..که هم خودت یه عمر حسرت بخوری و هم من
لباش به لبخندی بزرگ باز شد..انگار براش جک گفته باشم..خندید و گفت:
-چیکار کنم..من فدایی خانواده ام هستم پوزخندی زدم و گفتم:
-ولی من باهات ازدواج نمی کنم..

اینو مطمئن باش..

من با کسی که دوسش ندارم ازواج نمی کنم..

اصلا می خوام تا اخر عمرم مجرد بمونم…
و به سمت در رفتم
دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و خواستم در رو باز کنم که صدای بهنام میخکوبم کرد:

-اگه از این در بدون موافقت با پیشنهادم پاتو بذاری بیرون دیگه بهروزو توی خواب ببینی
احساس کردم یه چیزی روی سرم اوار شد…

نفسم داشت بند می اومد….

دستم رو به یقه لباسم گرفتم و با این که انقدر بسته نبود که جلوی نفس کشیدنمو بگیره کشیدمش پایین تر..

.نه..بهنام نمی تونست این کارو با من بکنه…………

اروم گفتم:
-تو..تو نمی تونی این کارو با من بکنی.

.نمی تونی صداشو شنیدم که گفت: -می تونی امتحان کنی….

بعد ادامه داد:
-دو راه بیشتر نداری…یا همین الان از این در میری بیرون و دیگه بهروز بی بهروز..

من و بهروز میریم خارج و تو هم می مونی توی همین خونه و تا عمر داری اینجا کار می کنی…یا با من ازدواج می کنی و بهروز برای همیشه مال خودت می

شه..حالا خود دانی..اگه واقعا بهروزو دوست داری و وانمود نمی کنی فکر نمی کنم حتی جای فکر کردن هم واست مونده باشه
اروم چرخیدم و نگاهش کردم..

دعا دعا می کردم حرفاش شوخی باشه..

نگاهی به چشماش انداختم تا واقعیتو از توشون ببینم…..اه از نهادم بلند شد..یعنی واقعا همچین قصدی داشت؟

چشمام پر از
اشک شده بود…با بغضی خفه کننده گفتم:
-تو رو خدا بهنام..اینو ازم نخواه…

تا عمر دارم کنیزی خودتو بهروزو می کنم..

باور کن راست می گم…

دلیلی نداره با هام ازدواج کنی..

.فقط بهروزو ازم نگیر….می دونی که اون همه زندگی منه..

.بعد درمونده گفتم:
-اخه تو چرا این کارو با من می کنی بهنام پوزخندی زد و. گفت:
-من کی گفتم می خوام بهروزو ازت بگیرم….من دارم کاری می کنم که تا عمر داری کنار بهروز بمونی

بعد نگاهی خسته به من کرد و گفت:
-تو چرا این کارو با من می کنی؟

چرا هر چی بهت محبت می کنم و باهات خوبم به چشمت نمیاد..چرا اینقدر ازم متنفری؟
نمی دونستم چی باید بگم….دوسش داشتم ولی نه برای ازدواج… رفتاری که قبلا باهام داشت و اون مواقعی که سعی داشت به زور منو ببوسه یا بهم تعرض کنه رو به یاد می اوردم و همین باعث میشد از فکر این که بخوام خودمو در اختیارش بذارم یا حتی پیشش بخوابم حالم بد بشه….گفتم:
-من ازت متنفرنیستم بهنام….

بر عکس….

خیلی هم دوست دارم ولی مثل یه دوست..تو رو خدا منو درک کن…مگه رابطه بینمون چه ایرادی داره که بخوایم بدون عشق ازدواج کنیم..مثل قبل من پرستار بهنام می مونم و در کنار هر دوتون خواهم بود…
نگاهی بهش کردم تا تاثیر حرفامو روش ببینم …نگاهش همون نگاه بود و انگار نه انگار که من چیزی گفته باشم…

خوبمی دونستم که کاملا جدیه….میشناختمش..انقدر توی این مدت ازش شناخت بدست اورده بودم که بفهمم روی حرفی که بزنه می مونه…..با حرص گفتم:

-بهروز مال منه.

.پسر منه…تو نمی تونی ازم جداش کنی
و سریع به سمت در دویدم واز اتاقم خارج شدم خودم رو به اتاق بهنام رسوندم انقدر با عجله در رو باز کردم که سوسن از جاش پرید و گفت:
-سلام خانم..چیزی شده؟

گفتم: -نه سوسن…می تونی بری من اینجا پیششم سوسن با گیجی گفت: -بله چشم
و از اتاق خارج شد…

بیرون در صدای صحبتشو با بهنام شنیدم..و به دقیقه نکشیده بود که حضور بهنامو توی اتاق حس

کردم….برگشتم و دیدم وارد اتاق شد و در رو بست..

پشتم رو بهش کردم و نگاهم رو به بهروز دوختم
بهروز توی تخت غلطی زد……

چقدر معصوم و خواستنی بود…

مثل فرشته ها خوابیده بود.فکر جدا شدن ازش دیوونم می کرد…مگه میشه بخوابم و بهروز کنارم نباشه…..مگه میشه صبح ها که بیدار میشم چشمم به چشمای قشنگش نیفته…

مگه میشه من یه روز نبینمش ..اصلا مگه میشه من بدون حضورش زنده باشم و نفس بکشم….

اون پسر منه……

اون حق منه…

فقط من….

گریم شدت گرفت..

.به سمت بهروز رفتم و روی تخت کنارش نشستم..پتو رو روش مرتب کردم..بهنام درست می گفت..وجود بهروز جای هیچ فکر کردنی واسم نمی ذاشت..با عشق به اون بود که زندگی برام شیرین و دوست داشتنی شده بود..اگه قرار بود با این تصمیم بهروز داششته باشم صدها بار با بهنام ازدواج می کردم و همه چیزو تحمل… گفتم:
-باشه..من ..من باهات ازدواج می کنم
صدای نفس بلدی که بهنام کشید رو شنیدم…..اروم به سمت من اومد روبروی من روی زمین زانو زد.

.نگاهش نمی کردم..دستش رو زیر چونم گذاشت و به سمت خودش چرخوند و گفت:

-منو نگاه کن ساقی
انقدر ازدستش ناراحت بودم که دللم نمی خواست چشمم توی چشمش بیفته
دوباره و کمی بلند تر گفت: -با توام ..گفتم منو نگاه کن
اروم سرم رو بالا گرفتم ..سعی کردم همه نفرتی که از شنیدن این حرفا نسبت بهش توی وجودم رخنه کرده بود و توی چشمام جمع کنم و روش بپاشم…..خیره شدم بهش….اما اون اروم اروم بود…چشماش بر خلاف چند دقیقه قبل پر از مهر بود….

شایدم برداشت من این بود..با صدای ارومی گفت:
-من نمی خواستم اینجوری بشه..دوست داشتم خواستگاری بهتری توی یه موقعیت بهتر ازت بکنم..ولی مثل این که دیر جنبیدن مساوی با از دست دادن توه واسه من

نفس عمیق دیگه ای کشید ..چونم رو رها کرد و دستام رو توی دوتا دستاش گرفت و گفت:
-بهم اعتماد کن….باور کن بودن با من اونقدر هم که فکر می کنی سخت نیست
سریع گفتم: -چرا وقتی دوسم نداری این کارو باهام می کنی؟

لبخندی زد و گفت: -تو چرا فکر می کنی که من دوست ندارم؟ پوزخندی زدم و گفتم:
فکر کردن نمی خواد..ادم کسیو که دوست داره ازار نمی ده..کاری که تو دائم با من می کنی….

احساس کردم که بهنام ناراحت شد ولی سعی کرد نشون نده گفت: -من نمی خوام ازارت بدم …

خواستم چیزی بگم که بهروز بیدار شد و با گریه گفت: مامان دستم رو از دست بهنام در اوردم و با عجله بغلش کردم و گفتم: -جانم..بیدار شدی عسلم..بیا بغلم ببینم و بغلش کردم.

.بهنام از روی زمین بلند شد و گفت: -من دارم میرم کارای لازموانجام بدم…تو هم بهتره اماده عقد
باشی عروس خانم
و سریع از اتاق خارج شد..جمله اخرش مثل پتکی بود که توی سرم فرود اومد…

عروس خانم..عروس خانم……

باور کردنی نبود..

یعنی الان من همسر بهنام بودم…

با تمام وجود می خواستم که واقعیت نداشته باشه ولی متاسفانه واقعیت رو انگشتری که توی انگشتم بود بهم ثابت می کرد….

.توی اتاق همیشگیم با بهروز خوابیده بودم و به چند ساعت گذشته فکر می کردم….
با خروج بهنام از اتاق نیم ساعتی توی اتاق موندمو خودم رو با بهروز مشغول کردم…دائم خودمو دلداری می دادم و می گفتم…

بهنام جدی نگفته..اون فقط می خواسته ببینهمن چی می گم..کمکم داشتم به همین نتیجه می رسیدم که در اتاق رو زدن
…و آقای پرتو در حالی که ویلچر فاطمه خانم رو حل میدادوارد اتاق شدن…از روی تخت بلند شدم وگفتم:
-سلام..
و سرم رو پایین انداختم….اومدنشون توی اتاقتوی این زمان فقط یه معنی داشت..فاطمه خانم لبخندی زد و گفت:
-عزیزم بهنام همه چیزو به ما گفت…..خیلی ناگهانیه.

ولی خوب باعث خوشحالی….خیلی خوشحالم دخترم..خیلی….

اقای پرتو هم لبخندی زد و گفت: -منم خوشحالم…انشاالله که خوشبخت شی دخترم
دهنم قفل شده بود و توانایی گفتن چیزی رو نداشتم..فاطمه خانم ادامه داد:
-بیا اینجا عزیزم
و دستاشو به سمت من گرفت..به سمتش رفتم و جلوی پاش زانو زدم..دستش رو روی سرم کشید و گفت:
-دیروز که احسان درباره تو باهام حرف زد دلم گرفت…دوست نداشتم از دستت بدم…ولی الان می بینم پسرم انقدر زرنگ و عاقله که خودش دست به کار شد…ممنون دخترم..

.دنیا رو بهم دادی..

انشاالله که به پای هم پیر شین
اهسته گفتم:

-ممنون
صدای غزل باعث شد سرم رو بلند کنم و نگاهش کنم..توی استانه در ایستاده بود و نگاه من می کرد:
-پس حقیقت داره؟…..

ساقی واقعا که لبخندی از سر دردمندی زدم و گفتم: -چرا؟ جلوتر اومد و گفت: -می گی چرا؟من باید الان بفهمم که تو داری زن داداشم می شی؟ گفتم: -با ور کن..به جون خودت خودمم همین الان فهمیدم

غزل لبخندی شاد زد و گفت: می دونم دیوونه…خیلی خوشحالم….
و به سمت من اومد..فهمیدم که می خواد بغلم کنه بلند شدم بهروزو روی زمین گذاشتم و توی بغل غزل جای گرفتم….

دلم تنگ بود و به اندازه یه دنیا غم داشت..هیچوقت فکر نمی کردم به این شکل ازدواج کنم…
غزل اروم توی گوشم گفت: -حالا حرفای من باورت شد.

دیدی پیش بینیم درست بود لبخندی زورکی زدم و گفتم: -داری اشتباه می کنی….این ازدواج با عشق نیست غزل باز هم گفت:

-این تویی که داری اشتباه می کنی…..می تونم قسم بخورم که بهنام عاشقته
چیزی نگفتم..علاقه بهنام به خودمو تا حدودی حس می کردم ولی می دونستم در حدی نیست که بخواد شریک زندگیش باشم..الان هم از سر لج و لجبازی یا نیاز به خاطر بهروز یا هر دلیل دیگه ای داره این کارو می کنه
****
همه توی شوک بودن….وقتی داشتم از پله ها پایین می رفتم متوجه نگاه های خیره بقیه به خودم بودم..می دونستم غزل و مادرش از خوشحالی همه رو خبر دار کردن..بالاخره که چی..اخرش که همه می فهمیدن…نگاهم به احسان افتاد که با نگاه ناباورانه ای بهم زل زده بود..دلم براش سوخت..پسر خوبی بود و ایکاش به من علاقه مند نمی شد..پایین پله ها رسیده بودم چهر پنج تا پله بیشتر نمونده بود که متوجه بهنام شدم..به سمتم اومد و دستش رو دراز کرد تا بقیه راه رو تا سفره عقد همراهیم کنه..به دستش که به سمتم دراز شده بود نگاهی کردم….دم می خواست همین الان تا می تونم از این خونه و ادماش فرار کنم ولی حیف که نمی شد..دست لرزونمو توی دستش گذاشتم…دستش سرد سرد بود…اون چش بود دیگه…یعنی اونم استرس داشت..لبخندی بهم

زد و راه افتاد..همین حرکت ما باعث سر و صدا شد..

همه مشغول دست زدن شدن..چه ادمای بیکاری..

چرا اینهمه منتظرن تا یه چیزی بشه و شروع به سر و صدا کنن
-بار سوم بود که عاقد خطبه رو می خوند.نگاهم رو از روی قران بلند کردم و توی اینه به بهنام دوختم…با خودم گفتم..

ساقی دیگه تموم شد..با یه بله ای که تو بگی این مرد تا اخر عمر همسرت میشه….

دلم لرزید و بغضی که تا به حال سعی کرده بودم جلوی شکستنش رو بگیرم به یکباره شکست و اشک قطره قطره از چشمام سرازیر شد….چهره عمو زن عمو مر تضی..مریم…عزیز جون خدا بیامرز..همه و همه توی ذهنم جون گرفت…ایکاش الان اینجا بودن…..گریم شدت گرفت…

نگاهم توی اینه بود ولی فکرم همه جا…با صدای ساکت ساکت اطرافیانم متوجه عاقد شدم که می گفت:
وکیلم؟عروس خانم وکیلم
نگاه بهنام توی اینه بهم خیره بود..نگاه اونم غمگین بود..یعنی پشیمون شده؟با کلی فشار تونستم بگم:
-با توکل به خدا و اجازه فاطمه خانم و اقای پرتو بله

صدای دست و صوت و کل بلند شد..ولی انگار که این صداها برای من حکم مارش عزا رو داشتن…نگاهم رو از توی انینه از بهروز گرفتم و برای روبوسی با پدر شوهر و مادر شوهرم که به سمت ما اومده بودن ایستادم…تقریبا با همه روبوسی کرده بودم و تشکر به خاطر تبریکاتشون….

دیگه دورمون خلوت شده بود..بهنام دستش رو روی دستم گذااشت و اروم کنار گوشم گفت:
-داری به چی فکر می کنی خانم رتو
خواستم دستم رو از توی دستش بیرون بیارم که محکمتر گرفتش و گفت:
-جلوی مردم این کارو نکن..فهمیدی؟

اروم زیر لب زمزمه کردم

-کاش این نمایش مسخره زود تر تمام می شد

احساس کردم بدنش منقبض شد….

اهی کشید و از کنارم بلند شد و رفت….بی خیال نگاهم رو بین جمعیت چرخوندم..بهروزو دیدم که داشت بیتابی می کرد بلند شدم و به سمتش رفتم …توی بغلم گرفتمش و روی یکی از میز هایی که خالی بود نشستم..اصلا دوست نداشتم توی جایگاهی که برامون درست کرده بودن بشینم…

حس این که منم عروسم رو نداشتم….

کسی صندلی کنارم رو کشید و خواست بشینه..فکر کردم بهنامه ولی در کمال تعجب چشمم به احسان افتاد
سرم رو زیر انداختم..از این که بخوام توی چشماش نگاه کنم خجالت می کشیدم…یکی دو دقیقه بینمون سکوت برقرار بود ولی در نهایت شروع به صحبت کرد:
-مجبورت کرد نه؟ دوست نداشتم کسی درباره ازدواجم چیزی بدونه سریع گفتم: -نه پوزخندی زد و گفت:

-تو گفتی و منم باور کردم…نمی خوای بگی که با عشق ازدواج کردی
چیزی نگفتم…یعنی چیزی نداشتم که بگم…خودش ادامه داد:
-نمی دونم چرا تو اینقدر ازش می ترسی و به حرفش گوش می دی…

..می دونم که دوسش نداری ولی ازت می خوام بهم بگی چرا قبولش کردی
اهی کشیدم و پس از مکث کوتاهی گفتم: -من ازش نمی ترسم
با حرصاروم روی میز ضربه ای زد ..سریع نگاهش کردم و گفتم :
-خواهش می کنم…الان همه متوجه ما میشن گفت:

-نگران چیزی به این کوچیکی هستی؟

..نگران اینده ای که برای خودت رقم زدی نیستی؟..

واقعا که
و دوبازه خنده مسخره ای کرد..بعد از مکثی نگاه خیره اش رو بهم دوخت و گفت:
-من باید بدونم چرا ان کارو کردی…می فهمی..حقمه..تو اگر دوسش داشتی همون عصر بهم می گفتی
دیدم صداش هر لحظه داره بلند تر میشه…مشخص بود داره رنج می بره….واقعا هم باید براش سخت بوده باشه…مطمئنا به جواب من خیلی امیدوار بوده و الان….گفتم:
-باشه..حالا که می خوای بدونی بهت می گم ..ولی خواهش می کنم بین خودمون بمونه
اروم گفت: مطمئن باش

440


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *