لبامو با زبونم خیس کردم و گفتم:
-می دونی من چرا اینجام؟…

مثلما نمی دونی..

می دونی من کیم؟..اینو هم نمی دونی…..
با اخمی که ناشی از گیجیش بود بهم نگاه می کرد …گفت: -خوب

گفتم: من دختر عموی کسی هستم که بهروزو کشت شکی که بهش وارد شد رو کاملا از توی چهرش خوندم…با لکنت
گفت: -تو..تو ..نمی خوای بگی که …

وسط حرفش پریدم و گفتم:
-دقیقا به خاطر همون چیزی که بهش فکر کردی اینجام..و الان این خانواده می تونن هر تصمیمی که خواستن برام بگیرن
کمی طول کشید تا تونست به خودش مسلط بشه..نفس صدا داری کشید و گفت:
-ولی این بی رحمیه…این انصاف نیست…پس تو چی؟

خواستم جوابش رو بدم که گفت:
-ولی خاله مخالف نبود.

.مطمئنم ..

وفتی بهش گفتم می خوام باهات ازدواج کنم خوشحال شد….
گیج با خودش حرف می زد..

.کمی که گذشت نگاهی به من کرد و گفت:
چرا..چرا قبلش چیزی بهم نگفتی….من…من یه راهی پیدا می کردم…

خواستم چیزی بگم که صدای بهنام باعث شد نفسم بند بیاد

 -از کنار زن من بلند شو تا فکتو پایین نیاوردم احسان پوزخندی زد و گفت: -هه..ترسیدم…

زن من….

بعد بلند شد و با لحنی عصبی گفت: -ازدواجی که به زور باشه دوامی نداره….و من تا اون روز
منتظر ساقی می مونم
این حرفش وحشتناک بود…

.صورت بهنام از عصبانیت کبود شد….

هر لحظه انتظار داشتم دعوا بشه….

بهنام دست برد و یقه احسانو گرفت و گفت:
-همین الان از اینجا گورتو گم کن و برو بیرون…

و حلش داد عقب…

احسان لبخندی زد و گفت: -نمی گفتی هم داشتم می رفتم نگاهی به من کرد و گفت: به امید دیدار ساقی
و سریع از ساختمان خارج شد..

نگاهم رو به اطراف چرخوندم تا ببینم کسی متوجه ما شده یا نه…..

یه عده بهمون خیره شده بودن..مطمئنا متوجه تنش بین بهنام و احسان شده بودن..

وای که چه حرفایی از این به بعد پشت سرم زده نمی شد….

.بهنام با عصبانیت برگشت و توی چشمام خیره شد….چشماش از عصبانیت دو دو میزد…گفت:
-به خاطر این کارت نمی بخشمت…منتظر عواقب کاری که کردی باش

و بعد دستش رو جلو اورد و بازوم رو محکم توی دستش گرفت و گفت:
-راه بیفت..حیف که مهمون داریم و همه حواسشون به ماست وگرنه می دونستم چیکارت کنم…
لبخندی زورکی زد و از بین لبهاش گفت:
-با این کارات می خوای چیو ثابت کنی؟هان..

می خوای بگی خیلی مظلوم واقع شدی و از من بابت این موضوع متنفری
هیچی نمی گفتم…

فقط در کنار بهنام قدم برمی داشتم در حالی که بهروزو هم بغل گرفته بودم..

داشتیم به سمت صندلی هایی که برامون گذاشته بودن می رفتیم که خواننده گروهی که واسه عروسی می خونده گفت:
-این اهنگو مخصوص عروس و دامادای مجلس می خونم.با ارزوی خوشبختی شون….

ازشون می خوام که بیان و با هم برقصن

همه شروع به دست زدن کردن …

.و نگاه ها به ما خیره شد…

غزل و سیاوش با شوق و لذت دست توی دست داشتن می رفتن تا برقصن….صدای اقای پرتو به گوشم خورد:
-دخترم..بهروزو بده به من
و دستش رو جلو اورد و بهروز هم پرید توی بغلش…

اصلا دل و دماغ رقصیدن رو نداشتم..

اونم با کی..

.بهنام

اروم زمزمه کرد:
-نمی میری اگه یه لبخند بزنی..
دستم رو فشاری داد و راه افتاد…

دردم گرفته بود ولی سعی کردم لبخند بزنم ..رو بروی هم ایستاده بودیم…

خواننده شروع به خوندن اهنگ سلطان قلبها کرد..بهنام دستاش رو توی کمرم گذاشت..

اروم دستام رو بالا بردم و روی شونه های پهنش گذاشتم..عجیب بود از وقتی که خطبه عقد بینمون جاری شده بود کمتر ازش خجالت می کشیدم..

از این که دستم رو بگیره یا بهم نزدیک بشه عصبی نمی شدم..اروم اروم شروع به رقصیدن کردیم….سرم رو پایین گرفته بودم و به یقه لباسش خیره شده بودم..

.شروع به صحبت کرد:

-چرا سعی می کنی منو عصبی کنی؟

گفتم: -من همچین قصدی ندارم

-پس چرا کنار احسان نشسته بودی و باهاش درد دل می کردی اون اومد و خواست بدونه چرا این کارو کردم

-و تو هم باید حقیقتو بهش می گفتی؟

-بلد نیستم دروغ بگم پوزخندی زد و فشاری به کمرم اورد -می دونم

اروم سرش رو پاین و پایین تر اورد و لپش رو به کنار پیشونیم چسبوند و زمزمه کرد:
-این بار می بخشمت..ولی دیگه این کارو با من نکن…

هیچوقت سعی نکن با برخوردی که با مردای دیگه داری منو عصبانی کنی…

چون کاری که نباید بکنم رو می کنم و این وسط بد می بینی
گفتم: -ولی من از قصد این کارو نکردم: -گفت: هیس….دیگه کافیه دستش رو حرکت داد و با حالت نوازش توی کمرم بالا
اورد…زمزمه کرد: -دوست داری این چند روزی که اینجاییم بریم مسافرت؟

از تغییر حالتی که بهش دست داده بود گیج گیج بودم….

کمی فکر کردم.الان بهترین موقعیت بود..

.هم مهربون شده بود هم توی جمع نمی تونست باهام دعوا کنه گفتم:
-میشه یه چیزی ازت بخوام؟
احساس کردم که لبخند می زنه…

منو بیشتر به خودش فشار داد….

عجیب بود که داشتم از این کارش لذت می بردم..گفت:
-بگو اروم گفتم:
-میشه..میشه این چند روزو برم خونه عموم ببینمشون.خیلی دلم براشون تنگ شده
اخیش گفتم..

.راحت شده بودم…….

لبم رو گاز گرفتم و چشمام رو بستم.

.چیزی نمی گفت….

ساکت ساکت بود….اهی کشید و گفت:

-اگه بگم نه چیکار می کنی؟
خوشحال شدم..این لحن حرف زدن یعنی این که میشه راضیش کرد..گفتم:
-اگه بگی نه کاری نمی تونم بکنم..ولی اگه قبول کنی بهترین هدیه رو بهم دادی
-باید فکر کنم لبخندی زدم و نا خواسته گفتم: -خیلی خوبی بهنام..دوست دا و یکدفعه حرفی رو که می خواستم بزنم خوردم…

.دستش توی
کمرم مشت شد ولی فقط برای یه لحظه..گفت:
-انقدر دوست داری ببینیشون که داری برای راضی کردنم خودتو به اب و اتیش می زنی؟

یخ کردم..

با این که حرفی که زدم یک دفعه ای و از روی عادت گذشتم بود واز صمیم قلبم نبود ولی از روی عمد و برای خر کردن اونم نبود

.ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم…

اهنگ تمام شد و و با پایان اهنگ بهنام ایستاد..

سرم رو بالا گرفت و لب هاشو روی لبهام گذاشت…چنان با قدرت لبامو می بوسید که داشتم ضعف می کردم…

بعد از بوسه ای تقریبا طولانی که با دست و صوت اطرافیان همراه بود بهنام ازم فاصله گرفت…

نگاهی بهم کرد و با خنده ای پیروز مندانه گفت:
-بریم عروس لپ گلی..

. و انگشتاش رو بین انگشتام گذاشت و راه افتادیم……
تا اخر شب دیگه از جام تکون نخوردم…..

بهنام هم همینطور..کنار هم نشسته بودیم حرف زیادی بینمون رد و بدل نشد
مهمونا همه رفته بودن…

غزل هم با چشمای گریون و اشکبار خداحافظی پر سوزی کرد و رفت….

دلم گرفته بود و هوای گریه داشتم…

.بجز مستخدما و خودمون دیگه کسی نبود…بهروز توی

بغلم خواب رفته بود..

به همه شب بخیری گفتم و از پله ها بالا رفتم….صدای بهنامو هم شنیدم که پشت سرم راه افتاد…داشتم می رفتم توی اتاقم که بهنام خودشو بهم رسوند و گفت:
-بهروزو بذار توی تختش و بیا اتاق من..کارت دارم
و رفت…

ضربان قلبم انقدر بالا رفته بود که داشت بالا می اوردم..

.به اینجاش دیگه فکر نکرده بودم..نکنه می خواست؟…..

وای خدایا…

.اون موقع ها که زنش نبودم اونجوری بود حالا که دیگه خودش رو محق می دونست….بهروزو توی تختش گذاشتم..گیج و ترسیده نمی دونستم چیکار کنم….

.نمی دونم چقدر توی فکر بودم و گیج می زدم که در  اتاق باز شد و بهنام وارد اتاق شد:
-مگه نگفتم بیا اتاقم؟..

چرااینجا نشستی؟

با تته پته گفتم: ببخشید…یکم کار داشتم

گفت: -بلند شو
و کنار ایستاد تا من راه بیفتم..چاره ای نبود.با اکراه به سمت اتاق بهنام رفتم…

قدم هامو انقدر کوتاه بر می داشتم تا مگر این که فرجی بشه و کسی پیداش بشه و من رو از این وضعیت نجات بده…

اول من رفتم توی اتاق و پشت سرم بهنام در رو بست …
انگار میخ زمین شده بودم..حس نو عروسی رو داشتم که از ترس شب اول عروسیش نمی دونه به کجا پناه ببره..

بدنم یخ کرده بود و دستام و نوک انگشتای پاهام از سردی بی حس شده بود..صدای پای بهنامو که از پشت سر بهم نزدیک و نزدیکتر میشد می شنیدم و استرسم بیشتر می شد..

.اومد و روبروی من ایستاد..سرم رو پایین انداختم و نگاهم رو به سرامیکای کف اتاق دوختم….

.صداشو صاف کرد و با صدای ارومی گفت:
-چرا اینقدر سر به زیر شدی؟
و بعد انگار که از حالت خجالت زده من خوشش اومده باشه صدای پر از خندش رو شنیدم:

-الان داری خجالت می کشی دیگه…اره؟
دستش رو بالا اورد و با انگشت اشارش گونم رو اروم اروم نوازش کرد..

با تماس دستش با گونم انگار که دچار برق گرفتگی شده باشم…حال خاصی داشتم.

.غیر قابل توصیف….

همینجور که دستش روی گونم بود گفت:
-چرا اینقدر سردی؟
جوابی ندادم و سرم همچنان پایین بود…

دستش رو پایین اورد و زیر چونم گذاشت و چونم رو بالااورد و گفت:
-تو نگران چیزی هستی …مگه نه؟
می دونستم که دلیل نگرانیم رو می دونه..این چیزی نبود که نیاز به گفتن داشته باشه..همه مردا اینو درک می کردن…سعی کردم اروم باشم..اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-نه..من خوبم

لبخندی زد و گفت: -پس بالاخره زبونت باز شد…
و انگشتش رو به سمت لبهام اورد از گوشه لب بالام گرفت و اروم اروم یه دور کامل روی لبم انگشتش رو چرخوند…یه حس نو یا..یه تجربه احساسی جدید….رو داشتم تجربه می کردم….

بی حرکت ایستاده بودم که انگشتش رو از روی لبم برداشت و روی لبهای خودش گذاشت و اروم بوسید….

ازم فاصله گرفت و با صدایی خش دار که می دونستم به خاطر تحریک شدنشه گفت:
-بهتره بری بخوابی..می خواستم بهت بگم شناسنامه و مدارکتو اماده کن ..چون فردا صبح باید بریم ازمایش خون و کارای لازم برای ثبت ازدواجمون رو انجام بدیم
تا این لحظه به این موضوع فکر نکرده بودم…گیج نگاهش کردم و فکری که به ذهنم رسید و سریع گفتم:
-مگه ما عقد نکردیم؟..همش صوری بود!!!!!!!!

بهنام لبخندی زد و گفت:
-نه…واقعی واقعی بود….دفتر دار پسر عموی باباس….صیغه رو خوندن و قرار شد مدارکو ببرم اونجا تا خودشون اونجا بقیه کارا رو انجام بدن…به همین راحتی..
چیزی نداشتم که بگم…فقط گفتم: -که اینطور……باشه…شب بخیر
نفس عمیقی کشیدم و چرخیدم تا از اتاق خارج بشم که دوباره صدام زد:
ساقی: برگشتم و نگاهش کردم و گفتم: -بله

خنده ای که روی لبهاش بود محو شد و اروم گفت:
-برات بلیط می گیرم…اخر هفته می تونی بری و عموت اینا رو ببینی
باورم نمی شد…

انقدر از شنیدن این خبر خوشحال شده بودم که حد نداشت…به سمتش دویدم و خواستم گونش رو ببوسم ولی چیزی مثل یه جرقه توی ذهنم مانع شد.

.قیافه بهنام موقعی که منو دزدیده بود و به زور می خواست ببوسدم توی ذهنم جون گرفت…

بدنم دچار لرزش شد..

اروم اروم ازش فاصله گرفتمو بهش خیره شدم.

.مشخص بود از رفتارم تعجب کرده چون به سمتم اومد و گفت:
-چت شد ساقی؟….

حالت خوبه و خواست دستم رو بگیره…یه قدم دیگه عقب رفتم و گفتم: -اره..اره خوبم…من خوبم ممنون

و برای این که با رفتارم از تصمیمش پشیمونش نکنم سریع چرخیدم و گفتم:
-واقعا ازت ممنونم بهنام…..شب بخیر دستم رو گرفت و گفت: -فکر می کنی تشکر خشک و خالی کافی باشه؟

می دونستم چیزی ازم می خواد که دادن بهش توی این لحظه برام
امکان پذیر نیست..گفتم: -خواهش می کنم بهنام….

بذار برم….

خندید و با لذت گفت:
-نترس…چیز زیادی ازت نمی خوام..الان فقط یه بوس.

.چیزای زیادترو وقتی از ایران رفتیم ازت می گیرم

از شنیدن حرفاش مور مورم شد…بازوهام رو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند و گفت:
-اصلا به همین شرط میذارم بری.. وبا صدا خندید…. ادامه داد: -منتظرم شروع کن
و صورتش رو جلو اورد و نزدیک صورتم متوقف کرد…..همون تصاویر دوباره جلوی چشمام جون گرفت…

چشمام رو محکم روی هم فشار دادم تا دیگه اون خاطره برام زنده نشه ولی فایده ای نداشت….

دستای بهنام که بازوهامو گرفته بودن باعث می شدن بیشتر به یاد اون روز بیفتم..ضربان قلبم شدت گرفت..تندتند نفس می کشیدم ..احساس کردم توی همون موقعیتم و بهنام می خواد دوباره اذیتم کنه..اشکم سرازیر شد..با التماس گفتم:
-تو رو خدا ولم کن…خواهش می کنم باهام کاری نداشته باش….

پی در پی التماس می کردم..و با گریه ازش می خواستم بهم اسیب نرسونه
با تکونای شدیدی که بهم وارد می شد ساکت شدم..صدای بهنام منو به زمان حال برگردوند:
-ساقی..ساقی..با توام..من نمی خواستم اذیتت کنم…اروم باش ساقی..خواهش می کنم اروم باش.چرا اینجوری می کنی
نگاهم رو بهش دوختم..با قدرت ازش فاصله گرفتم..دیگه متوجه موقعیتم شده بودم….با سکسکه گفتم:
-بذار راحت باشم بهنام ناراحت و کلافه چنگی توی موهاش زد و گفت: -تو از من ترسیدی مگه نه؟ نگاهم رو ازش گرفتم و باالتماس گفتم

460

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *