-وای بهروز داره گریه می کنه

 بهنام کلافه گفت: -اه….

همونطور که سعی می کردم بلند شم گفتم: -حتما ترسیده..

باید برم

بهنام نگاه پر از حسرتی بهم انداخت و گفت: -ولی من هنوز سیر نشدم..پس من چی؟

به روی خودم نیاوردم و گفتم: -خوب بخوابی….شب بخیر

و نیم خیز شدم که بهنام دوباره دستم رو کشید لبهاش رو روی لبهام گذاشت ..یه بوسه کوتاه….
-حالا می تونی بری…تا بعد
و با گفتن این حرف دستم رو رها کرد و من با سرعت از اتاقش خارج شدم…..
وای که از شدت خستگی دارم بیهوش میشم……..

از دیروز که از ایران برگشتیم یه سره دارم به کارای خونه می رسم.

.توی این مدت همه جا رو گرد و خاک پر کرده بود..

.بهروز و بهنام هنوز خوابن…..

نگاهی به دور تا دور خونه انداختم….

همه جا برق می زنه….میز صبحانه رو چیدم که صدای بهروز بلند شدد….

همیشه موقعی که بیدار می شه همینجوره..با گریه منو صدا می زنه…

به سمت اتاقش رفتم و با ناز و نوازش از توی تختش اوردمش بیرون..

دایره لغاتش داره گسترش پیدا می کنه..الان بعضی کلماتو دست و پا شکسته می گه……
-ابو متوجه شدم اب می خواد

-چشم عسل مامان..بریم به پسرم اب بدم…تشنت شده مامانی؟
بعد لپشو بوسیدمو با هم راهی اشپزخونه شدیم…لیوان ابو جلوی دهنش گرفته بودم و اروم اروم بهش اب می دادم که صدای بهنامو از پشت سرم شنیدم
-سلام صبح بخیر برگشتم و لبخندی بهش زدم و گفتم: -ا بیدار شدی؟سلام صبح بخیر لبخندی ز د و گفت: -مگه با این سر و صدای شما می شه خوابید گفتم:

ای بابا..چقدر تنبلی..می دونی من از کی بیدارم؟

یه نگاه به دور و برت بندازی می فهمی
نگاهی به اطراف اتاق انداخت و گفت: -چقدر همه جا برق می زنه….خسته نباشید….
و بعد یکی از صندلی های میز ناهار خوری رو عقب کشید و همینطور که می نشست گفت:
-صبر می کردی بیدار شم کمکت کنم بهروزو روی صندلی غذا خوریش کنار بهنام نشوندم و گفتم:
-اتفاقا هنوز دیر نشده….اتاق خودت مونده که زحمتشو خودت می کشی..

منم به اتاق خودمو بهروز می رسم..چه طوره؟
نگاهش رنگ خاصی گرفت….

بهم خیره شده بود و پلک نمی زد..سرش رو هم کج کرده بود…دستم رو جلوی چشماش تکون دادم و گفتم:

-ای..اقا..حواست کجاست..می گن تعارف اومد نیومد داره ها..می خواستی نگی کمکم می کنی
چیزی نمی گفت ولی معلوم بود داره به چیزی فکر می کنه..ادامه دادم:
-خوبی بهنام؟

بهنام لبخندی زد و گفت: -متوجه شدی چی گفتی؟

گیج نگاهی بهش کردم و گفتم: -اره..یعنی مرتب کردن اتاقت اینقدر وحشتناکه؟خوب باشه
نکن..خودم تمیزش می کنم لبخندش رو از روی لباش جمع کرد و گفت:

-بازم داری تکرار می کنی..همون جمله اشتباهو دائم تکرار می کنی
اینبار واقعا گیج می زدم….

گفتم: -باور کن منظورتو درک نمی کنم می شه واضح تر بگی؟
بهنام دستش رو به سمتم اورد..دستم رو توی دست گرفت و کشید تا روی صندلی کنارش بشینم…منم همین کارو کردم…

صدای بهروز در اومده بود و نمکدون روی میزو می خواست..

بهنام بی حوصله نمکدونو داد بهشگفتم:
نده بهش اینو..نشسته است می کنه دهنش
و بلند شدم تا نمکدونو ازش بگیرم که بهنام دوباره دستم رو گرفت و مجبورم کرد بشینم..گفت:
-ای بابا..نترس هیچیش نمی شه….اگه چیزیش شد با من

سری تکون دادم و گفتم: -از دست تو بهنام…

حالا میگی چرا اینکارا رو می کنی؟

کلافه گفت: -ببین ساقی….مگه ما عقد نکردیم؟

اروم گفتم: -خوب چرا

گفت: یعنی ما الان زن و شوهریم دیگه..

درسته سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم که ادامه داد: -درسته یا نه

با سر جواب دادم ..اره….
دستم رو توی دستاش گرفت و گفت:
-خوب پس این که می گی اتاقم و اتاقت یعنی چی؟
سریع سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم..

یعنی منظورش….

.ابروهامو تو هم کردم و گفتم:
-خواهش می کنم بهنام….

من نمی تونم این کارو بکنم…یعنی..یعنی..الان
بهنام لبخندی زد و گفت:
-نگران چی هستی ساقی…من نمی خوام از این به بعد اتاقامون جدا باشه..فهمیدی؟

عصبی شده بودم..

با وجود این که یه احساس جدیدی نسبت به بهنام پیدا کرده بودم ولی هم اتاق شدن باهاش به نظرم هنوز زود بود..اونم با شرایطی که من داشتم و احساسی که موقع نزدیک شدن بهنام بهم بهم دست میداد..نگاهی ملتمس به خودم گرفتم و گفتم:
-بهنام خواهش می کنم بهم فرصت بده…

من توی شرایطی نیستم که با ازدواجمون کنار اومده باشم و کامل قبولش کرده باشم
همین حرفم کافی بود تا عصبانی بشه..داد زد: -یعنی چی قبولش کرده باشم؟یعنی تو..یعنی تو…
از شدت عصبانیت نمی تونست حرفش رو ادامه بده…کمی مکث کرد و گفت:
-ازدواج با منو قبول نداری نه؟
ترسیده بودم ولی باید همین جا موضوعو حل می کردم…حق به جانب جواب دادم:

-من حق انتخابی نداشتم..

یادت نیست
ای کاش این جمله رو نگفته بودم ولی حرصم در اومده بود و باید خودم رو خالی می کردم..

صورتش قرمز شد از روی صندلیش بلند شد و گفت:
-پس اگه حق انتخاب داشتی منو انتخاب نمی کردی.

.درسته..

حالا که اینجوره بچرخ تا بچرخیم….

کاری می کنم که از حرفی که زدی پشیمون بشی..نمی دونی با این کارت چه اینده ای برای خودت رقم زدی…

از این به بعد دوباره اون روی منو می بینی.

.محبت منو نادیده گرفتی…..

عشقمو نادیده گرفتی…

شخصیتمو غرورمو با این حرفت له کردی..دیگه برام وجود نداری ساقی….از این به بعد منتظر باش و منو ببین که چه طور از زندگیم لذت می برم و این وسط تویی که بازنده خواهی بود
و صندلی رو جوری رها کرد که پخش زمین شد…..با عصبانیت به سمت اتاقش رفت و بعد از یه ربع با لباسای بیرون بدون خداحافظی از خونه زد بیرون….از کارم پشیمون شده بودم ولی کاری بود که شده بود..با خودم گفتم:….یکم که بگذره اروم میشه…با این خیال کمی خودمو اروم کردم..ولی نمی دونستم با
این کارم بهنام در اینده کارایی می کنه که باعث میشه وجودم اتیش بگیره……
**** ۴۹۵ن

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *