دو ساعتی از رفتن بهنام گذشته بود که تلفن خونه زنگ خورد..

از وقتی با بهنام دعوام شده بود حوصله کاری نداشتم و با بهروز نشسته بودم روبروی تلویزیون ..بهروز با اسباب بازیاش بازی می کرد منم بدون این که چیزی از تلویزیون بفهمم نگاه می کردم…..
-بله صدای شاد ازاده توی گوشی پیچید

-سلام بی معرفت…اومدی و یه زنگ به ما نزدی؟

لبخندی زدم و گفتم: -سلام آزاده جون…خوبی؟شوهرت خوبه؟

-ممنون ما خوبیم…شما چطورین..بهنام..بهروز کوچولوی خاله؟خوبین؟
-ما هم خوبیم تشکر..

از شیلا و سیروس خبر داری؟چیکارا می کنن..خوبن؟
-بی خبر نیستم..همین الان با شیلا صحبت می کردم….قرار شد بهت خبر بدم شب میایم اونجا دیدنتون
با این که دلم براشون تنگ شده بود ولی دوست نداشتم توی این شرایط بیان خونمون..کاری نمی شد کرد پس گفتم:
-وای ..خیلی خوشحالم کردی….دلم براتون خیلی تنگ شده بود….منتظریم..
-ما هم دلمون براتون تنگ شده بود….خوب پس شب همدیگه رو می بینیم
-باشه گلم..

پس فعلا خداحافظ

-بهروزو ببوس..خداحافظ
اهی کشیدم و تلفن رو قطع کردم…از روی مبل بلند شدم و با اکراه رفتم تا به بقیه کارام برسم
****
تا اومدن مهمونا چیزی نمونده بود..هر چی توی این مدت با موبایل بهنام تماس می گرفتم جواب نمی داد و هر لحظه کلافه تر میشدم….

.انقدر حرص خورده بودم که حد نداشت..توی اشپزخونه مشغول اماده کردن بشقاب و قاشقا بودم که صدای چرخیدن کلید رو توی در شنیدم….

با ذوق به سمت در رفتم..

بهنام بودسلامی بهش کردم
سلام
اصلا به خودش زحمت نگاه کردن بهم رو هم نداد..

بدون این که جوابم رو بده به سمت اتاقش رفت….

با این که دلخور شدم ولی برای این که دوست نداشتم کسی بفهمه باهاش مشکل دارم کوتاه اومدم و دنبالش رفتم و گفتم:

-مهمون داریم
بدون نگاه بهم گفت:
-فکر کردی حالا برای چی اومدم خونه؟

اگه مهمون نداشتیم حالاحالا نمی اومدم خونه و هنوز داشتم خوش می گذروندم
و به سمت اتاقش رفت و در اتاقش رو هم پشت سرش بست

با حرص نگاهي به در بسته اتاق انداختم و گفتم: -دارم برات بهنام خان
شونه اي بالا انداختم و با خودم فکر کردم….

حالا که این اینقدر بي خیاله نسبت به این که دیگران چي دربارمون فکر مي کنن پس من چرا حرص بخورم؟..

نیم ساعت بیخیال جلوي تلویزیون نشسته بودم..بهروزم مشغول بازي بود و هر از گاهي هم مي اومد و یکي از اسباب بازیهاشو نشون من مي داد ….یه چیزي مي گفت که من نمي فهمیدم چي مي گه و دوباره مي رفت..

صداي در باعث شد که لبخندي روي لبهام بشینه….

حداقل اومدنشون باعث مي شد از تنهایي در بیام….

.به سمت در رفتم و بازش کردم….

اول از همه ازاده وارد شد و با لبخند باهام روبوسي کرد
-سلام عروس خانم..خوبي؟

خجالت زده سرم رو پایین انداختم..این از کجا مي دونست.

.گفتم: -سلام خوبي گلم..خوش اومدي و کنار رفتم تا داخل بشه..پشت سرش هم شیلا وارد شد

سلام …رسیدن به خیر….خوبي؟

لبخندي زدم و گفتم:

-سلام…مرسي عزیزم..تو خوبي…بفرمایید…
با سیروس و پژمان هم احوالپرسي کردم و اخر از همه در رو بستم و وارد شدم..صداي سیروسو شنیدم که با لبخند پرسید:
-پس این شادوماد کجاست؟

نگاهي بهش کردم و گفتم: -توي اتاقه..الان میاد
ازاده و شیلا با بهروز مشغول بودن…دیدم خبري از بهنام نیست یه لحظه فکر کردم برم صداش کنم ولي بعد پشیمون شدم.

.با خودم گفتم..به درک..مي خواد بیاد ..مي خواد نیاد…و با این فکر به سمت اشپزخونه رفتم….داشتم چایي مي ریختم که صداي بهنامو شنیدم که داشت با بقیه سلام و احوالپرسي مي کرد…

چایي ها رو ریختم و براي پذیرایي راهي شدم…

به همه تعارف کرده بودم…

جلوي بهنام خم شدم و گفتم:
-چایي

بدون این که نگاهي بهم بندازه بي توجه با دست اشاره کرد نمي خوره..

حسابي حالم گرفته شد….تلافي مي کردم حتما همین کارو مي کردم…

سعي کردم نشون ندم که حرصم گرفته..با لبخند به سمت شیلا و ازاده رفتم و کنارشون نشستم..شیلا گفت:
-خسته نباشي..تازه از راه رسیده بودي ما هم خراب شدیم سرت لبخندي زدم و گفتم:
-این چه حرفیه..خستگي کجا بود..خیلي خوشحالم کردین که اومدین..دلم براتون یه ذره شده بود
ازاده با خنده گفت:
-راستي..جریان این عقدت با بهنام چیه؟..اي بدجنس…عشق و عاشقي تو کار بود و ما نفهمیدیم؟

احساس کردم بهنام داره با سیروس حرف مي زنه ولي حواسش به ماست..

لبخندي زدم و با خودم گفتم..موقشه بهنام خان…..رو به ازاده گفتم:
-شما از کجا فهمیدین؟

دوباره خندید و گفت: -بهنام با چه ذوق و شوقي براي پژمان تلفني تعریف کرده بود گفتم: -جریاني نبوده..عشق و عاشقي هم در کار نیست.. نگاهي به بهنام کردم که گوشاشو تیز کرده بود و ادامه دادم: -ما فقط و فقط به خاطر بهروز با هم ازدواج کردیم ازاده اخماشو تو هم کشید و گفت:

-این دیگه از اون حرفاستا….داري جدي مي گي؟

محکم گفتم:
-الان به من میاد دارم شوخي مي کنم…

باور کنین جدي جدي گفتم….

تا جایي که من مي دونم بهنام به خاطر بهروز باهام ازدواج کرده..در مورد خودمم چیزي که مطمئنم اینه که علاقه اي به بهنام ندارم
احساس کردم رنگ بهنام پرید..

براي یه لحظه کوتاه نگاهي بهم انداخت ولي سریع نگاهشو ازم گرفت
ازاده و شیلا نگاهي به هم انداختن و مشخص بود حسابي گیج شدن..

براي این که بحثو تمام کنم بلند شدم و مشغول جمع کردن لیواناي چایي شدم
توي اشپزخونه داشتم میز شامو مي چیدم که صداي شیلا رو از پشت سرم شنیدم

-با بهنام بحث کردین نه؟

خودمو به گیجي زدم و گفتم: نه..چرا همچین فکري کردي؟

پوزخندي زد و گفت: -از رفتاراي هر دو تون..از حرفاي دروغ تو که به در مي گ فتي تا دروازه بشنوه..

از رفتار عصبي بهنام…

من تا حالا بهنامو
اینجوري کلافه و به هم ریخته ندیده بودم براي چند ثانیه ساکت شد و دوباره گفت: -حالا راستشو بگو..مشکلتون چیه؟ دیدم بهتره بیشتر از این خودمو با دروغام ضایع نکنم پس گفتم:

الان نمي تونم باهات درست و حسابي صحبت کنم….فردا مي توني یه سر بیاي اینجا
لبخندي زد و گفت: -حتما بعد دستش رو روي بازوم گذاشت و گفت:
-منو مثل خواهر خودت بدون..

ساقي باور کن خیلي دوست دارم و نمي خوام ناراحت ببینمت…هر کاري بتونم برات مي کنم که زندگیت بهتر بشه
با لبخند گفتم: -مي دونم
ازاده در حالي که دست بهروز توي دستش بود و هر دو نفس نفس مي زدن وارد اشپزخونه شد و باعث شد حرفمون تمام بشه

همه دور میز نشسته بودیم..هر کسي کنار شوهر خودش بود..من و بهنام هم کنار هم بودیم ولي هر دو جوري نشسته بودیم که انگار اون یکي یه بیماري مسري داره و اگه یه برخورد کوچولو باهاش داشته باشیم ما هم مي گیریم…

.غذا از گلوم پایین نمي رفت…

.تمام مدت متوجه بهنامم بودم..

اونم داشت با غذاش بازي مي کرد و چیزي نمي خورد…

سیروس با خنده گفت:
-چیه…..شما دو تا توي رژیمین چیزي نمي خورین؟

بهنام سریع گفت:
-نه….نه من عصر یکم ته بندي کردم واسه همین الان زیاد میلي به خوردن ندارم
منم سریع گفتم: -منم غذا رو که مي چشم سیر مي شم..شما بفرمایید

سیروس لبخندي زد و خواست چیزي بگه که شیلا بحثو عوض کرد و در مورد یکي از دوستاشون در باره سیروس پرسید..
تا اخر شب که مهمونا برن مدام سیروس و پژمان سر به سر بهنام مي ذاشتن و از این که کم حرف و کسل بود مي گفتن

..سیروس مي گفت:
-چیه زن گرفتن اینقدر ناراحتت کرده که زبونت بند اومده؟ پژمانم با خنده ادامه مي داد:
-حالا اولشه و اینجوري زار و پشیمون شدي و غمبرک زدي…واي به دو سال دیگت
شیلا و ازاده هم با جیغ و داد براي شوهراشون خط و نشون مي کشیدن….

با این که با این حرفاشون مي خندیدیم ولي این خنده ها از ته دل نبودن و دل خوني داشتم..

تا ساعت دوازده و نیم بود که بالاخره مردا عزم رفتن کردن و شیلا و ازاده هم باهام روبوسي کردن و رفتن..شیلا موقع رفتن اروم توي گوشم گفت:

-فردا ساعت ۱۰ صبح اینجام لبخندي بهش زدم و گفتم: -منتظرتم
و با هم خداحافظي کردیم…

.بهروز ساعت ۱۰ خوابیده بود ……

بهنام هم به محض رفتن بقیه چپید توي اتاقش..

مشغول تمیز کردن خونه شدم..

باید همه کارهامو مي کردم تا با خیال راحت
بخوابم……

بشقاباي شامو خشک مي کردم که احساس کردم صداي در اتاق بهنامو شنیدم…سعي کردم اهمیتي ندم…..با گوشه چشم دیدم که داره به سمت اشپزخونه میاد…همچنان به کارم ادامه مي دادم که اومد توي اشپزخونه و یه لیوان برداشت و از یخچال اب گرفت و خورد….

اب خوردنش طولاني شده بود…..

تابلو بود که عمدا داره کشش مي ده…

دیگه تا الان فهمیده بودم که چه اخلاقي داره.

.مي دونستم مي خواد یه چیزي بگه ولي نمي خواد خودش شروع کننده باشه…..

از درون لذت مي بردم ولي سعي مي کردم به روي خودم نیارم..

کارم تقریبا تمام شده بود..

بشقابا رو توي کابینت چیدم و نگاهي دور تا دور اشپزخونه گردوندم..همه چیز تمیز و مرتب شده بود….

نفس عمیقي کشیدم و خواستم از اشپزخونه برم بیرون که بهنام حرکتي به خودش داد و روبروي سینه به سینه ایستاد..

بدون این که سرم رو بلند کنم سعي

کردم از یه طرف بیرون برم ولي باز جلوم سبز شد..با نگاهي پایین گفتم:
-برو کنار خسته ام..مي خوام برم بخوابم
خودممم از لحن خشن و سردم تعجب کردم..بهنام لیوانو روي اپن گذاشت و گفت:
-نه بابا…..مي خواي بري بخوابي؟..نمي دونستم اخمي کردم و گفتم: -این کارا براي چیه؟..

اینجوري جلوم وایسادي که چي؟

لبخندی زد که مشخص بود از حرصشه و گفت:
-یه چیزي برام خیلي جالب بود..گفتم ازت دلیلشو بپرسم بعد بخوابم

510 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *