-ساقي
از درون ذوق کردم ولي به روي خودم نیاوردم..

سریع خودم رو از اتاق پرت کردم بیرونو گفتم:
-بله نگاهش رو ازم دزدید و گفت:
امروز سیروس باهام تماس گرفت..

دعوتمون کرده باهاشون بریم مسافرت
خودم رو بي خبر نشون دادم و گفتم: -کجا؟

بدون نگاه به من گفت: -کنار دریا…. من گفتم نه
حالم از شنیدن این حرفش گرفته شد..

.خواستم چیزي بگم که ادامه داد
-ولي سیروس خیلي پافشاري کرد بعد با لحن خونسردي گفت:
-مي دونم که نمي توني حضور منو تحمل کني ولي به خاطر این که سیروسو ناراحت نکنم قبول کردم…حالا هم وسایلتونو جمع کن و اماده باش چون پس فردا عازمیم
و بي اهمیت به من راه اتاقشو در پیش گرفت و رفت..
با این که از رفتارش ناراحت شدم ولي خوشحالم بودم که بالاخره باهام صحبت کرده و قدم اول رو اون برداشته…

از این به بعد با

من بود که چه جوري رفتار کنم و چه برخوردي داشته باشم تا زود تر به نتیجه دلخواهم برسم…
****
همه چیزو اماده کرده بودم….

وسایل مورد نیاز خودمو بهروزو توي دوتا ساک جدا گذاشته بودم.

.میز صبحانه رو چیده بودم و داشتم به بهروز صبحانه میدادم که بهنام هم اماده و شیک از اتاقش خارج شد…

ساکش هم دستش بود…

ساک رو جلوي در ورودي گذاشت که موبایلش زنگ خورد
-سلام سیروس ….

ممنون…..

کجایین؟ …………. …

اره ما اماده ایم…..

……….
باشه پس مي بینمتون…فعلا
تلفنش رو توي جیب شلوارش گذاشت و به سمت اشپزخونه اومد….

نگاهش کردم و گفتم:
-سلام…صبح بخیر نگاه متعجبي بهم کرد و گفت: -سلام…صبح بخیر لبخندی زدم و گفتم: -بیا صبحانه بخور

مشخص بود می خواد شاخ در بیاره ولی سعی میکنه به رو ی خودش نیاره بدون حرفي اومد و روبروم نشست…

.مشغول خوردن بودیم که احساس کردم چیزی معذبش کرده و داره با خودش کلنجار میره که چیزی بهم بگه….بالاخره گلوش رو صاف کرد و اروم و سر به زیر گفت:
-باید یه چیز رو بهت بگم ساقي نگاهي بهش کردم و گفتم: -چیزي شده سریع گفت: -نه…نه..در باره سفر..

کمی مکث کرد و ادامه داد

مي دنم دوست نداشتي باهام همسفر باشي ولي فقط همین چند روزو تحملم کن…..

ابرومو جلوي دوستام نبر و اینقدر جار نزن به زور باهام ازدواج کردي
بعد با دردمندي گفت: -من ابرو دارم پیششون خواستم چیزي بگم که گفت: -بذار حرفام تمام بشه دهنم رو که باز کرده بودم تا اعتراض کنم بستم..

نفس عمیقي
کشید و گفت:
-این چند روز که بگذره بعدش ازادت مي کنم از این قفسي که برات ساختم
گیج نگاهش کردم دستش رو توي جیبش برو و پاکتي رو از جیبش خارج کرد و روي میز مقابلم گذاشت

با تعجب نگاهی به پاکت کردم و گفتم: -این چیه؟

نفس عمیقی کشید و گفت:
-این بلیط برگشتت به ایرانه…

.متاسفم که این چند وقت اذیتت کردم…

حق با توه …

این چند روز دائم به حرفایي که زدي فکر مي کردم…

درست مي گي…زندگي که بدون عشق و جبري باشه دوامي هم نخواهد داشت …..

.بمن فکر می کردم با این کار می تونم برای همیشه پیش خودم نگهت دارم..

ولی اشتباه فکر می کردم……با این کار..بیشتر ازم دور شدی …
با صدای پر درد گفت:
از سفر برگشتیم مي توني بري ایران و زندگیت رو اونجوري که دوست داشتي بسازي

این حرف رو زد با چنان سرعتی اششپزخونه رو ترک کرد که من حتی فرصت نکردم صحبتاشو درست درک کنم…..
****
کسل و افسرده توي ماشین نشسته بودم…بهروز توي بغلم خواب رفته بود و شیلا هم که انگار از قیافم فهمیده بود حوصله حرف زدن ندارم چیزي نمي گفت و نگاهش رو از ماشین به بیرون دوخته بود…

بهنام و سیروس هم جلو نشسته بودن و مشغول صحبت بودن….

برام عجیب بود چرا بهنام اینقدر خونسرده….

یعني اینقدر زود ازم خسته شده که راحت اون حرفا رو زد و الان هم اصلا عین خیالش نیست و مشغول بگو بخنده؟حسابي عصبي بودم……الان که حس مي کردم بهنامو از دست دادم نسبت به داشتنش حریص شده بودم…

نگاهم رو به نیمرخش که جلو نشسته بود دوختم…

.با وجود بدیهایي که در حقم کرده بود دوسش داشتم….

درسته پسر بي قید و بندي بود و باهام اون کارو کرد ولي توي این مدتي که باهاش زندگي کردم مي تونست خیلي کارا بکنه..مگه تنها با هم توي یه خونه نبودیم؟….

باید با خودم رو راست مي بودم….در واقع تو این مدت بجز احترام و محبت ازش چیزي ندیده بودم…فقط ازدواجم با بد اخلاقیهاش انجام شد که اونم مي تونستم بذارم پاي
…..پاي؟…

تردید اومد سراغم……

یعني واقعا دوسم داشت؟..

نکنه خودمو فریب مي دم؟…

افکار ضد ونقیض زیادي مي اومد

سراغم….

با حرص سرم رو به طرفین تکون دادم تا افکار مزاحمو از سرم دور کنم……حالا وقت فکر به این چیزا نبود…باید تلاشمو مي کردم تا حفظش کنم و ازش اعتراف بگیرم…
صداي شیلا بود که باهام صحبت مي کرد؟

برگشتم به سمتش و گفتم:
-چیزي گفتي شیلا؟

شیلا نگاهي بهم انداخت و گفت: -چته؟

اصلا حوصله نداري؟

حواستم که با ما نیست…چیزي شده؟

لبخندي زدم که نفهمیدم روي لبامم نشست یا نه…گفتم: -برسیم بهت مي گم…

الان صدامونو مي شنون شیلا نگاهي به سیروس کرد و گفت:

-سیروس جان..میشه ضبطو روشن کني؟

سیروس از اینه نگاهي به شیلا انداخت و گفت: -شما جون بخواه عزیزم
و ضبط رو روشن کرد….

..نگاهم به بهنام افتاد که اهي کشید و دستش رو که روي پاش بود اروم مشت کرد….

احساس کردم اونم فقط داره خودش رو شاد نشون مي ده ولي از درون ….
با روشن شدن ضبط شیلا نگاهي بهم کرد و گفت: -خوب حالا دیگه صدامونو نمیشنون…بگو ببینم چي شده؟
اهي کشیدم و هر چیزي که بهنام بهم گفته بود و جریان بلیط ها رو گفتم…حرفم که تمام شد شیلا نفس عمیقي کشید و گفت:
-خودت فکر مي کني دلیل این کارش چیه؟

گفتم: -باور کن موندم تو کاراش…..

.ازم خسته شده..نه؟

شیلا لبخندي زد و گفت: -اینطور فکر مي کني؟

-مگه جور دیگه اي هم میشه فکر کرد….

خیلي اذیتش کردم شیلا پاي بهروزو اروم اروم نوازش کرد و گفت: -ولي من مطمئن این کارو به خاطر علاقش بهت کرده……گرچه
فکر کنم خودتم فهمیده باشی پوزخندي زدم و گفتم: -چه علاقه ایه که مي خواد دکم کنه و چشمش بهم نیفته؟

شیلا نگاهي خاص بهم انداخت و با خنده گفت:
-من موندم بهنام از چي تو خوشش اومده؟اي کیو تم که صفره…..بیچاره بهنام..نمي دونه چه کلاهي سرش رفته
اخمي بهش کردم که با صداي بلند خندید….سیروس و بهنام هر دو برگشتن و با تعجب نگاهي به ما کردن…..

نگاه بهنام براي چند لحظه روي صورتم ثابت موند ولي بعد برگشت و به روبروش خیره شد..سیروس از اینه دوباره نگاهي به شیلا کرد و گفت:
-اون پشت چه خبره؟.

.بلند بگین ما هم بخندیم شیلا خجالت زده از خنده بلندش گفت: -خصوصیه سیروس….

سیروس لبخندي زد و گفت:

-واقعا؟

شیلا گفت: -باور کن عزیزم…..

نمیشه بلند گفتش وگرنه مي گفتم
سیروس شیلا مشغول صحبت و شوخي شدن و من هم دوباره غرق شدم توي فکر و خیال خودم…

شاید حق با شیلا بود…

پس باید به این احتمال هم فکر مي کردم..از فکر به این موضوع لبخندي زدم..اینطوري اگه باشه کار من اسونتره و تا رسیدن به هدفم راه چنداني نخواهم داشت……
سیروس یه ویلای دو خوابه رزرو کرده بود….

خسته و بی حال وارد شدیم…..ویلا خیلی جمع و جور و خوشگل بود…

شیلا قبل از همه نگاهی سریع به اتاقا و اشپزخونه انداخت و رو به من گفت:
-بیا ساقی…وسایلتو بذار توی این اتاق که بزرگتره.. بعد لبخندی زد و در حالی که برای کمک بهم می اومد گفت:

-ببینم توی این چند روز چیکار می کنیا؟
گیج نگاهی بهش انداختم ولی شیلا بی توجه به من بلند رو به سیروس که تازه با بهنام چمدون به دست وارد شده بودن گفت:
-عزیزم ساکای خودمونو بذار توی اون اتاق…. و رو به بهنام ادامه داد -بهنام …این اتاق شماست…وسایلتونو بذار اینجا
تازه منظور شیلا رو درک می کردم……پشت سر شیلا وارد اتاق شدم…..

اولین چیزی که جلوی چشمم اومد تخت خواب دو نفره بزرگی بود که وسط اتاق بود….

تصور این که این چند روزو باید کنار بهنام توی این اتاق سر کنم خجالت زدم می کرد …

شیلا گفت:
-چه طوره…

اتاقو پسندیدی؟….

من چون بزرگتره گفتم واسه شما که سه نفرین ولی اگه دوسش نداری برو اون اتاق

لبخندی زدم و گفتم: -نه مرسی..خیلی خوبه… لطف کردی
بهنام چمدون به دست وارد اتاق شد..شیلا چشمکی به من زد و سریع گفت:
-خوب من برم کمک سیروس
و از اتاق خارج شد…

.می فهمیدم سعی داره با این کاراش ما رو به هم نزدیک تر کنه….با این که خوشحال بودم ولی شدیدا استرس داشتم…بهروز توی بغلم تقلا می کرد بیاد پایین …نگاهش کردم..چشمش دنبال کنترلای روی میز تلویزیون توی اتاق بود…

گذاشتمش زمین و دیدم با عجله رفت و کنترلا رو برداشت…لبخندی زدم ….سنگینی نگاه بهنامو روی خودم حس کردم..به سمتش چرخیدم و نگاهم با نگاهش تلاقی پیدا کرد…..نمی دونم به چی فکر می کرد ولی نگاهش یه حالت خاصی داشت….سریع نگاهش رو ازم گرفت و از اتاق خارج شد…

به جای خالیش نگاه کردم و اهی کشیدم…چقدر ازم دور شده بود

540


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *