و از اتاق خارج شد….

فهمیدم سعی داره با این کاراش ما رو به هم نزدیک تر کنه….

با این که خوشحال بودم ولی شدیدا استرس داشتم..

.بهروز توی بغلم تقلا می کرد بیاد پایین …

نگاهش کردم..چشمش دنبال کنترلای روی میز تلویزیون توی اتاق بود…

گذاشتمش زمین و دیدم با عجله رفت و کنترلا رو برداشت…

لبخندی زدم ….سنگینی نگاه بهنامو روی خودم حس کردم..به سمتش چرخیدم و نگاهم با نگاهش تلاقی پیدا کرد…..نمی دونم به چی فکر می کرد ولی نگاهش یه حالت خاصی داشت….سریع نگاهش رو ازم گرفت و از اتاق خارج شد…

به جای خالیش نگاه کردم و اهی کشیدم…چقدر ازم دور شده بود

مشغول باز کردن چمدونا شدم….کارم که تمام شد رفتم پیش بهروز
-چیکار می کنی مامانی؟
بهروز نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و کنترل رو بالا اورد و گفت:
-نانای
متوجه شدم می خواد براش اهنگ بذارم همین کارو کردم..

تا صدای اهنگ بلند شد اونم ایستاد و شروع کرد به تکون دادن کمرش..انقدر تند و تند این کارو می کرد که نمی تونستم خودمو کنترل کنم و نخندم…..

براش دست می زدمو می خندیدم…

اونم هیجانی تر شده بود و بیشتر تکون می خورد با صدای ما شیلا هم اومد توی اتاق و باهامون همراه شد…..
شامو سیروس از بیرون گرفت…

همه دور هم شامو خوردیم…

تازه شام تمام شده بود که بهروز شروع به بد اخلاقی کرد..

این نشون می داد که وقت خوابشه…

بردمش توی اتاق….

نمی دونستم چیکار کنم..

نگاهی به تخت انداختم….

اگه هر طرفی می ذاشتمش ممکن بود بیفته ….دو دل و مردد ایستاده بودم که صدای در اتاقو شنیدم
-بفرمایید

بهنام اروم در رو باز کرد و وارد اتاق شد..سریع گفت: -اومدم مسواکمو بگیرم و به سمت ساکش رفت…

چون جابجاش کرده بودم و بهنام نمی
دونست گفتم: -اینجاست..ساکتو که خالی کردم مسواکتم گذاشتم اینجا و به لیوانی که مسواک خودم و بهنام توش بود اشاره کردم

بهنام جهت انگشتمو دنبال کرد.

.وقتی مسواک رو دید سرش رو تکون داد و رفت تا مسواک رو برداره….داشت از اتاق می رفت بیرون که گفتم:
-بهنام

برگشت و نگاهی بهم انداخت…

ادامه دادم: -بهروزو کجا بخوابونم؟ بهنام نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت: -خوب روی تخت لبخندی زدم و گفتم:
-خوب اینو که خودمم می دونستم ولی اگه شب از روش بیفته چی؟ببین از دو طرف بازه….ارتفاعشم که زیاده

نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند..کمی فکر کرد و بالاخره گفت:
این کاناپه رو می کشیم کنار دیوار .از یه طرف که خودش بلنده از طرف دیگه هم که دیوار جلوش میشه..خوبه؟
نگاهی به کاناپه کردم…درست می گفت…..کاناپه راحت و بزرگی بود که 3 نفر ادم راحت روش مینشستن و الان عالی بود واسه بهروز کوچولو..لبخندی زدم و گفتم:
-عالیه….پس زحمتشو می کشی؟
بهنام نگاهی دیگه بهم انداخت برای اولین بار توی این دو روز لبخندی زد و گفت:
-چشم…..
و شروع به جابجا کردن کاناپه کرد…کارش که تمام شد دستاش رو به کمرش زد و گفت:

-خوبه؟ لبخندم رو پر رنگ تر کردم و گفتم:
-عالیه….فقط پتو و بالش خودشو اوردم میشه بذاریشون روی کاناپه؟
و به جایی که پتو و بالش بودن اشاره کردم….

بهنام سری تکون داد و کاری که خواسته بودمو انجام داد….بعد نگاهی بهم کرد و گفت:
-دیگه؟

-همین…زحمت کشیدی

بهنام مسواکش رو برداشت و گفت: -خوب پس من رفتم

و از اتاق خارج شد…

لبخندم پر رنگ تر شد…….

یه ادم چقدر می تونست خوب و مهربون باشه اگه خودش بخواد یا بر عکس چقدر خشن و بد اخلاق..بازم اگه خودش بخواد
خمیازه اي کشیدم که شیلا شاکي شد…

-خوب تو که خوابت میاد برو بخواب…..

لبخندي زدم گفتم: -اره…خیلي خستم…..بهتره برم بخوابم..تو خوابت نمیاد؟ شیلا هم دستاش رو بالای سرش کشید و گفت: -چرا..خیلی..ولی منتظر بودم تو بگی

خندم گرفت..گفتم: -دیوونه…منم منتظر بودم تو بگی

شیلا هم خندید و گفت:
-چه مسخره هایی هستیم ما دیگه…خودمونو بی جهت زجر دادیم….. این تعارفا رو دیگه نداریم..خوبه؟
خندیدم و گفتم: -عالیه
شیلا از روي مبل بلند شد و نگاهي به سیروس و بهنام که غرق فوتبال بودن کرد پوزخندي زد و گفت:
-اوف…اگه تا فردا صبحم فوتبال داشته باشه این مردا میشینن میبینن…من موندم چي بهشون میرسه
منم خندیدم و گفتم: -واقعا….جدیا چرا مردا اینجورین؟

سیروس برگشت نگاهي به ما کرد و گفت:
-برین..برین بخوابین نمي خواد فکرتونو مشغول این مسائلي که توي درکتون نمي گنجه بکنین..
شیلا اخمي کرد و گفت: -اینو باش..حواست به فوتباله یا ما؟

بعد با لحني که نشون میداد پر از لجه گفت:
-شما مردا رو خدا میشناسه…گوششون همه جا هست..بریم ساقي..بریم بخوابیم که بهتر از اینجا ایستادنو نگاه کردن به این چیزاي خارج از درکمونه
بعد عمدا خنده بلندي کرد و گفت: -واقعا درک دنیاي کودکانه کار سختیه…..

لبخندي زدم و با شیلا به طرف اتاقامون رفتیم…..نفس عمیقي کشیدمو گفتم:
-جاي ازاده و پژمان خالي شیلا هم مثل من نفسي کشید و گفت:
واقعا….حیف شد ..خیلی دلشون می خواست بیان ولی مثل این که پژمان خیلی کار داشته..گفتن اگه کاراشون تمام شد میان
لبخندی زدم و گفتم: انشاالله که بیان

شیلا هم انشااللهی گفت و با گفتن شب بخیر از هم جدا شدیم
وارد اتاق شدم…انقدر خسته بودم که خدا می دونه.

.سریع به سمت کمدی که لباسامون رو توش چیده بودم رفتم….لباسامو زیر و رو

کردم تا بالاخره لباس خوابی رو که مد نظرم بود پیدا کردم…

.این لباسم از بقیه لباس خوابام پوشیده تر بود..

.یه تاپ و شلوار بلند بود.

.تاپه استینای کوتاه فرفری داشت…

.رنگشون سفید بود با گلای صورتی ریز توش..

سریع لباسمو عوض کردم موهامم یه طرفه شل بافتم و خزیدم توی تخت…وای که چه تخت نرم و راحتی بود..

.کیف کردم ..

ولی طولی نکشید که استرس همه وجودمو پر کرد..

.یاد بهنام افتادم…

اونم باید توی همین اتاق می خوابید ولی کجا؟..توی دلم یه جوری شد….کاناپه رو که بهروز اشغال کرده بود…

اتاق هیچ فرشی هم نداشت که بشه روش خوابید…می موند تخت……

مطمئنا روی تخت می خوابید..

.تصمیم گرفتم وقتی اومد اگرم بیدار بودم خودمو به خواب بزنم تا خودش تصمیم بگیره کجا بخوابه …

مطمئن بودم بهم ازاری نمی رسونه…..

توی خونه خودمون که تنها بودیم کاری نکرد..اینجا با حضور شیلا و سیروس دیگه محال بود بخواد کاری کنه..نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم تا بخوابم….

.نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای چرخیدن دستگیره در رو شنیدم..از لای چشمام بهنامو دیدم که اروم وارد اتاق شد و مردد ایستاد…نگاهش روی من زوم شده بود…کمی این پا و اون پا کرد ولی بعد به طرف کمد رفت و لباسی از توش در اورد…..دستش رو دیدم که به سمت شلوارش رفت..سریع چشمامو روی هم فشار دادم تا چیزی نبینم..

کمی گذشت..صدای پاشو شنیدم که به تخت نزدیک شد……

مکثی کرد..نفس عمیقی کشید بعد پتو رو بالا برد و اروم روی تخت خوابید…استرسم انقدر زیاد شده بود که فراموش کرده بودم نفس بکشم…..

برای یه

لحظه داشتم خفه می شدم…..

نفس صدا داری کشیدم که مطمئنن بهنامو متوجه بیدار بودنم کردم…..

انتظار داشتم بهنام چیزی بگه ولی در کمال تعجب دیدم بهنام حرکتی کرد و چیزی نگفت.

.اروم چشمامو باز کردم..

بهنام پشتشو بهم کرده بود و راحت خوابیده بود..از این کارش لذت بردم…..

با این کارش بهم ثابت کرد که برام ارزش قائله و بهم احترام میذاره…

مطمئنن هیچ مردی نیست که کنار زنی که همسرش هم هست بخوابه و اینطور بتونه خودش رو کنترل کنه و کاری باهاش نداشته باشه…

لبخندی زدم و مصمم شدم تا هر چه زودتر دلش رو به دست بیارم….

منم چرخیدم و پشتم رو بهش کردم. و اینبار با خیال راحت خوابم برد……
*****
با صدای بهروز چشمام رو باز کردم..همیشه همینطور بود..تا کوچکترین صدایی ازش بلند می شد من از خواب می پریدم…….

تا چشمام رو باز کردم نگاهم به صورت بهنام افتاد که با فاصله چند سانتی از صورت من توی خواب بود……اول ترسیدم ولی کمی که گذشت همه چیز یادم اومد…

لبخندی زدم

این اولین بار بود که حس همسر بهنام بودن اومد توی وجودم…از این که صبحا با دیدن چهره بهنام روزمو شروع کنم خوشم اومد…

بدنم رو کش و قوسی دادم…..

نو توی تخت نشستم..الان بهنامو کامل می دیدم…..پتو از روش کنار رفته بود و بالاتنه برهنش پیدا بود…یه حس خاصی بهم دست داد..اولین

بار بود که از بدن برهنه یه مرد بدم نیومد…

همیشه از دیدن مردای برهنه حالم بد می شد..

ولی الان بدم که نیومده بود هیچ….!!!!از فکر خودم خجالت کشیدم..

.سرم رو چرخوندم تا بهنامو نبینم….

نگاهی به ساعت کردم ساعت ۹ صبح بود…اروم از تخت اومدم بیرون و رفتم سراغ بهروز ..تازه داشت از خواب بیدار می شد…….

لباسام رو برداشتم و رفتم طرف حمامی که توی اتاق بود و لباسام رو عوض کردم…موهامو شونه زدم و بالا ی سرم بستم….صدای بهروز داشت بلند می شد..

دویدم طرفش
..باید عجله می کردم تا مانع بیدار شدن بهنام بشم..بهروزو بغل گرفتم ..وسایلش رو برداشتم واز اتاق خارج شدم…..

۵۵۲ن

2 پاسخ به “رمان ساقی پارت سی و نه”

  1. آوا خانم میتونستین با رعایت احترام حرفتون رو بزنین . شما این همه از این سایت استفاده کردین ممکنه مشکل هم پیش بیاد . ولی ادمین جان شما هم آرامش خودت رو حفظ کن به اعصابت مثلث باشه ، قرار نیست هر کدوم از خواننده ها یه حرف بدی زد شما عصبانی شید ،😁 و در آخر لطفا پارت رو اصلاح کنین چون همینجوریش هم پارت گذاری ها زیاد نیست ، چه برسه به اینکه تکراری هم باشن ، تو این شرایط قرنطینه هم آدم حوصلش سر میره . مرسی از رمانای قشنگتون و سایت خوبتون☺

  2. آوا خانم میتونستین با رعایت احترام حرفتون رو بزنین . شما این همه از این سایت استفاده کردین ممکنه مشکل هم پیش بیاد . ولی ادمین جان شما هم آرامش خودت رو حفظ کن به اعصابت مثلث باشه ، قرار نیست هر کدوم از خواننده ها یه حرف بدی زد شما عصبانی شید ،😁 و در آخر لطفا پارت رو اصلاح کنین چون همینجوریش هم پارت گذاری ها زیاد نیست ، چه برسه به اینکه تکراری هم باشن ، تو این شرایط قرنطینه هم آدم حوصلش سر میره . مرسی از رمانای قشنگتون و سایت خوبتون☺

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *