چیزي نگفتم…ادامه داد
-میخواستم بدونم چه دلیلي داره توي بوق و کرنا کني که منو دوست نداري و مجبور به ازدواج باهام شدي؟
پوزخندي زدم و گفتم: -منو اینجا نگه داشتي که اینو بگي؟

نگاهم رو توي چشماش دوختم و گفتم: -خوب واقعیتو گفتم…

تو دوست داشتي چیز دیگه اي بشنوي

پوزخندي زد و گفت: -مطمئني نمي خواستي حرص منو در بیاري؟ لبخندي زدم و گفتم:

-من اصلا نمي دونستم تو گوش وایسادي و داري به حرفا و درد دلاي ماها گوش مي دي
این حرفا رو داشتم مي زدم ولي هیچکدومشون باور نداشتم..مي دونستم یه حسي به بهنام دارم ولي سرکشي و لج بازي باهاش همه وجودمو گرفته بود و از کارم راضي بودم…اروم گفت:
نه…پسواقعیتو گفتي اره؟
گفتم:
-اره..
احساس کردم که شکست…

نگاهش سیاه شد…..

دستاشو دیدم که مشت شدن..

سرش رو بالا گرفت شونه هاشو صاف کرد و گفت:
متوجهم و پشتش رو بهم کرد و رفت

ساعت ۱۰ و ده دقیقه بود که شهلا اومد….

بهنام صبح زود رفته بود و منو بهروز توی خونه بودیم با لبخند در رو باز کردم
-سلام عزیزم..خوبی؟خوش اومدی

شیلا لبخند به لب گفت: -سلام..تو خوبی؟ و با تعارف من وارد خونه شد…با هم به سمت مبلا رفتیم و
نشستیم….گفتم: -خو ب چه خبرا….سیروس خوبه؟

خندید و گفت: -از دیشب تا حالا که خبر تازه ای نشده..سیروسم خوبه..

بلند شدم و گفتم:
-لخوب خدا رو شکر….قهوه می خوری یا چایی؟
-زحمت نکش
-زحمتی نیست..چی می خوری؟
قهوه
لبخندی زدم و به سمت اشپزخونه رفتم…همینطور که داشتم قهوه رو اماده می کردم صدای شیلا رو شنیدم که گفت:
-بهنام کجاست؟

نگاهی بهش کردم و گفتم: -صبح رفت بیرون…..فکر کنم رفت دانشگاه

شیلا متفکر گفت: -شما قهرین..مگه نه؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -اره…اینقدر تابلوییم؟

لبخند زورکی زد و گفت: -نه خوب ..ولی…. کمی مکث کرد و گفت:
-راستش ساقی جون قبلا که ازدواج نکرده بودین خیلی با هم خوب بودین..نگاه هاتون به هم یه جور دیگه بود…ولی دیشب….نگاه تو و بهنام خیلی غمگین بود…باورت میشه تا حالا بهنامو این شکلی ندیده بودم

سینی حاوی قهوه و شکر رو روی میز بین خودمو شیلا گذاشتم و نشستم…لبخندی زدم و گفتم:
-زمونه است دیگه

اروم گفت: -میشه دلیل قهرتونو بدونم پوزخندی زدم و گفتم: دلیل قهرمون…..دلیل قهرمون… نگاهی بهش کردم و گفتم: -اگه بخوام دلیل قهرمونو بگم باید خیلی چیزا رو بگم…

حوصله
شنیدن داری؟

لبخندی زد…دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:

-معلومه…من شنونده خوبیم
کمی از قهوه ام رو خوردم و شروع به گفتن همه چیز کردم…از اول اشناییم با بهنام تا همین الان که کنارش نشسته بودم….

بعضی چیزا رو که می گفتم عکس العمل شیلا دیدنی بود….حرفام که تمام شد گفتم:
-خوب حالا دیگه همه چیزو می دونی
شیلا اهی کشید و توی فکر رفت…

منم بلند شدم و فنجونای قهوه رو بردم توی اشپزخونه و با ظرف میوه و بشقاب بر گشتم ….

شیلا نگاه گیجی بهم انداخت و گفت:
-ساقی تو واقعا فکر می کنی بهنام تو رو به خاطر وضعیت بهروز و این که دوست نداره با کس دیگه ای ازدواج کنی انتخاب کرده؟
لبخندی زدم و گفتم:

-اره…

جدی نگاهی بهم کرد و گفت:
-ولی من اینطور فکر نمی کنم.

.می دونی ساقی …..بهنامو خیلی وقته که میشناسم…قبل از خودمم سیروس باهاش دوست بوده….و برام ازش تعریف کرده..تا جایی که من درباره بهنام می دونم از وقتی با تو اومده اینجا خیلی عوض شده…..یعنی راستشو بخوای ما همگیمون حدس می زدیم شما با هم ازدواج کنین
گیج نگاهش کردم..خندید و گفت:
-بهنام قبل از تو با بهنامی که با تو بود خیلی متفاوتن….

.می دونی بهنام توی مجردیاش با دخترای زیادی دوست بود که خوب اینجا این موضوع کاملا پیش پا افتاده است….

می دونی که اینجا اول دوست می شن و با هم زندگی می کنن و بعد با شناخت کامل با هم ازدواج می کنن..

.بهنامم از این قاعده مستثنی نبود همونطور که سیروس و پژمان هم دوستای زیادی داشتن …نمی گم کار درست یا اشتباهیه……ولی این مهمه که بعد از ازدواج خیلی پایبند به زندگی هاشون می شن…در مورد سیروس و پژمان که خودت داری می بینی….در مورد بهنامم از وقتی با تو اومده ما

این موضوعو به عینه می دیدیم..

.برامون جالب بود که بهنام چقدر تغییر کرده..تو همسرش نبودی..فقط یه پرستار بچه بودی که توی خونش کار می کرد ولی بهنام دیگه اون بهنام سابق نبود..

نه با دختر رابطه داشت….

.نه توی مهمونیا مشروب می خورد..

.اخلاقش که خیلی عوض شده بود…
لبخندی زد و گفت:
-راستش ساقی من مطمئنم که تو داری اشتباه می کنی…بهنام واقعا دوست داره..هیچوقت رفتارش توی عروسی ازاده رو فراموش نمی کنم…..اون شب من متوجه علاقه بهنام به تو شدم ولی مطمئن نبودم…

نگاهاش بهت عاشقانه بود…

.وقتی به سارا گفت نامزدشی می شد از نگاهش خوند که چقدر خودش ذوق زده است که اینو گفته….
سریع گفتم:
-داری اشتباه می کنی…اون شب با اون کارش می خواست حال سارا رو بگیره..نه که اون با دوست پسرش اومده بود..

.بهنامم می خواست کم نیاره

شیلا اخم کوچولویی کرد و گفت:
-به حرفایی که می زنی اعتقادم داری؟…

می دونم که خودتم فهمیدی بهنام دوست داره ولی می خوای انکارش کنی
دستم رو بالا اوردم و کنار پیشونیم رو با حالت عصبی گرفتم و گفتم:
-چه فایده….فکر کردی به عشقش نیاز دارم….با کارایی که اون
باهام کرده نمی تونم با عشقش کنار بیام…شیلا نمی تونی تصور کنی چی به سرم اومده…وقتی بهم نزدیک می شه خاطرات گذشته برام زنده میشن و وجودمو پر از نفرت می کنن
شیلا اه بلندی کشید و گفت:
-ببین ساقی….اینی که بهت می گمو از من قبول کن…

.اون الان شوهرته…

گذشته ها گذشته…

.ببخشش و سعی کم فراموش کنی…

منم کمکت می کنم..

اگه بخوای باهاش لج بازی کنی زندگی خودتو نابود کردی….تو اون روی سکه بهنامو هم دیدی…خوبیاشو هم دیدی….مطمئن باش کارایی که کرده و بلا هایی که سرت اورده از شدت غمی بوده که رو دلش سنگینی می

کرده…..

نمی تونسته داداششو برگردونه و می خواسته به یه طریقی بار غمشو سبک کنه…مگه وقتی باهات خوب بود ازش راضی نبودی؟
چیزی نگفتم.

.به حرفاش فکر می کردم که گفت:
-اگه با رفتارت دل زدش کنی دیگه نمی تونی برای خودت نگهش داری و برای همیشه از دست می دیش…..

ولی اگه سعی کنی بهش نزدیک بشی مطمئن باش بهترین شوهر دنیا میشه واست….اینو از شناختی که ازش دارم می گم..بهنام نسبت به سیروس و پژمان مهربون تر و اروم تره…نگاه به الان زندگی ما نکن ما هم مشکلات خاص خودمونو داشتیم…ولی الان…
نگاهی به ساعت کرد….

سریع بلند شد و گفت:
-وای ساقی دیر شد….الان 2 ساعته نشستم..باید برم…..

الاناس که سیروس بره خونه
منم بلند شدم و گفتم:

-خوب ناهارو بمون لبخندی زد و گفت: -ممنون..برم که سیروس دوست نداره تنهایی غذا بخوره… مکثی کرد و ادامه داد:
– ولی به حرفام خوب فکر کن…نذار همه چیزایی که داری رو از دست بدی …..در مورد مشکلی که داری..من یه روانپزشک خوب سراغ دارم….برات نوبت می گیرم…خبرت می کنم کی
…خودمم میان دنبالت می برمت تا این مشکلتم حل بشه لبخندی زدم و گفتم:
-ممنون….فقط..شیلا همه چیز بین خودمون می مونه دیگه مگه نه؟
لبخندی زد و گفت:

-مطمئن باش گلم….

نگران چیزی نباش….

درباره دکترت هم به کسی چیزی نمی گیم..خوبه؟

از این به بعد منم هم دستت می شم تا با هم زندگیت رو بسازیم….شروع فعالیتم رو هم از امشب خواهی دید
تشکری کردم و گفتم:
-مگه امشب چه خبره؟
-لبخندی زد و گفت:
-تو به روی خودت نیار ولی می خوام با سیروس صحبت کنم تعطیلات اخر هفته رو همگی با هم بریم کنار دریا
لبخندی زد و ادامه داد: -و این میشه قدم اول برای نزدیکتر کردن شما به هم

چیزی نگفتم ….

شیلا دیگه ادامه نداد سریع خداحافظی کرد و رفت..
شیلا که رفت به همه حرفاش خوب فکر کرده…به نظرم درست می گفت….بهنام خوبی های زیادی داشت که می شد بدیهاش رو به خاطرشون نادیده گرفت…خیلی مهربون بود…..اینو بارها بهم ثابت کرده بود…و مهمترین محبتی که ازش دیدم این بود که اجازه داد به دیدن عموم و خانوادش برم…..

.درباره رابطش با دخترای دیگه می دونستم پسری نیست که این رابطه رو توی دوران تجردش تجربه نکرده باشه..البته بودن همچین پسرای استثنایی که اونها هم انگشت شمارن ….ولی کاری که باهام کرد رو نمی تونستم ببخشم…..

چاره ای نداشتم ولی باید کوتاه می اومدم تا زندگیم رو حفظ کنم…باید سعی می کردم تا خاطرات بد رو از ذهنم پاک کنم واین امید رو داشتم که با کمک روانپزشک این مشکلم حل بشه…می دونستم بهنام دوسم داره و نباید می ذاشتم علاقش بهم کمرنگ بشه تا دیگران جامو توی قلبش پر کنن….تصمیمم رو گرفتم….من که اول و اخر باید با بهنام زندگی می کردم پس بهتر نبود که حداقل اونو واسه خودم نگه دارم؟
شب شده بود..لحظه به لحظه نگاهم به ساعت مي افتاد..دوست داشتم زودتر بهنامو ببینم …

مي خواستم ببینم پیشنهاد سفرو قبول کرده یا نه؟..

.با توجه به اتفاقات اخیر بعید مي دونستم پذیرفته باشه …ساعت ۱۱ شب بود…

بهروز تازه خوابیده بود و من هم

صداي تلویزیونو کم کرده بودم و خودم هم مقابلش نشسته بودم..

.صداي چرخش کلیدو توي در شنیدم….تصمیم گرفته بودم بذارم اولش بهنام باهام حرف بزنه تا بعد منم کم کم بهش علاقمو نشون بدم….پس سر جام نشستم و خودمو غرق تماشاي تلویزیون نشون دادم…متوجه مي شدم که بهنام وارد خونه شده ولي عکس العملي نشون نمي دادم….بهنام براي این که بره توي اتاقش باید مي اومد و از مقابل من رد مي شد….صداي پاشو مي شنیدم که داره به سمتم میاد…کمي که بهم نزدیک شد نگاهي به سمتش کردم …خیلي ضایع بود که بخوام نقش ندیدنش رو بازي کنم…

اروم سلامي کردم…

براي یه لحظه نگاهي بهم کرد..

.نگاهش خسته بود…

اونم اروم جواب سلامم رو داد و به سمت اتاقش رفت….یک ساعتي خودم رو با تلویزیون سرگرم کردم تا بیاد و یه چیزي بگه ولي دیدم فایده نداره…

حرصم گرفت..

.حتما خوابیده بود…بلند شدم و تلویزیون رو خاموش کردم.بي حوصله مسواکي زدم.نگاهي توي اینه به خودم انداختم…..چقدر قیافه اي که گرفته بودم ترحم برانگیز بود..از خودم بدم اومد…توي دلم گفتم….تقصیر خودته….هر چي مي کشي مقصرش خودتي…..نگاهم رو از اینه گرفتم و از دستشویي خارج شدم…با تعجب چشمم به بهنام افتاد که توي اشپزخونه بود و داشت اب مي خورد….حرصم گرفت…حتما مي خواسته منو نبینه که تا الان خودش رو توي اتاقش زنداني کرده بود….با این که شام نخورده بودم و منتظرش بودم تا بیاد ولي الان دیگه نه حس این که بهش بگم شام مي خوره رو داشتم و نه دوست داشتم باهاش صحبت

کنم…به سمت اتاقم رفتم….داشتم در رو میبستم که صداش رو از پشت در شنیدم۵۲۵ ن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *