سوار ماشین شده بودیم و بهنام با سرعتی متعادل رانندگی می
کرد…

بر گشت نگاهی بهم کرد..لبخندی زد و دستش رو روی رون پام گذاشت و کمی فشار داد…

بدنم داغ شد..

احساس بدی پیدا کردم…

هنوز باور این که زنش شدم و این مسائل جزئ پیش پا افتاده ترین مسایل زناشوییه برام سخت بود…کمی حرکت کردم و خودم رو به در ماشین نزدیکتر کردم…متوجه حرکت من شد….برگشت و با چشمای باریک شده بهم نگاه کرد…و اروم دستش رو پس کشید….
متوجه ناراحتیش شدم..

سعی کردم جو عوض کنم…با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم:
-بهروز چیکار می کنه..دلم براش یه ذره شده

پوزخندی زد و گفت: -کاش من جای بهروز بودم….. و بعد با لحن عصبی گفت:

-نگران بهروز نباش…اون این چند روز حسابی بازی کرده و خوش گذرونده…مگه مامان و بابا میذارن اب توی دل نوشون تکون بخوره
بعد دستش رو به سمت پخش ماشین برد و روشنش کرد.

.این یعنی دیگه دوست نداشت باهام هم صحبت بشه..

از کار خودم ناراحت بودم ولی تحمل این رفتارای بهنامو هم نداشتم
****
توی اتاقم مشغول باز کردن چمدونم بودم..

داشتم وسایلمو خالی
می کردم…

خرس پشمالویی که واسه بهروز خریده بودمو توی دستام گرفتم و با لبخند نگاهش کردم…

با دیدن کادوهای بهروز یاد وقتی افتادم که اومدم توی خونه و بعد از سه روز دیدمش….بهنام ماشینو دم در خونه پارک کرد …

پیاده شدم و پشت در منتظر شدم تا بیاد و در رو باز کنه….

بهنام کنارم ایستاد..نگاهی به من انداخت که بیتاب برای دیدن بهروز این پا و اون پا می کردم..پوزخندی زد و گفت:
-خوش به حال بهروز

و در رو باز کرد و قبل از من با چمدونم وارد خونه شد..

.از دستش حرصم گرفته بود ولی سعی کردم نشون بدم برام مهم نیست با عجله به سمت ساختمان می رفتم که صدای گریه بهروزو از توی خونه شنیدم..

دلم ریش شد..

انچنان از ته دل گریه می کرد و هق هق می کرد که زانوهام داشت سست می شد..

نفهمیدم چه طور خودمو به در ساختمان رسوندم و با عجله بازش کردم..

.بهروز توی بغل اقای پرتو که دیگه بابا صداش می کردم گریه می کرد.

.با صدای بلندی سلام کردم ..

نگاه مامان و بابا به من افتاد.

.مامان لبخندی زد و جواب سلامم رو داد:
-سلام دخترم….خوش اومدی..بیا که این بچه این چند روز هلاک شد از بس گریه کرد
به سمت بهروز رفتم و گفتم: -سلام عزیز مامان..گریه نکن گلم..بیا پیش مامانی
بهروز سرش رو به سمت من چرخوند…..خدایا این پسر کوچولوی من بود..چشماش از شدت گریه ریز شده بودن و اب بینیش هم پشت لبشو گرفته بود و قطره  قطره اشک بود که از روی لپای تپلش سر می خورد و می اومد پایین…..

با شنیدن

صدای من گریش اوج گرفت و خودش رو پرت کرد توی بغلم…

با دیدن بغضش و هق هق گریش اشک منم در اومد..

بهروزو محکم بغل گرفتم..بوسش می کردم و میون گریه سعی می کردم ارومش کنم……
تا وقتی که خوابش گرفت از توی بغلم جم نخورد..

فکر کنم می ترسید بازم برم و تنهاش بذارم….الان هم که خواب بود بعضی اوقات توی خواب هق و هق می کرد…..خرسش رو کنارش توی تختش گذاشتم و به سمت در رفتم تا یه پارچ اب بیارم…

بهروز جدیدا شبا بیدار می شد و اب می خواست….

پارچو پر از اب کردم و یکم یخ ریختم توش و به سمت اتاقم راه افتادم….

از کنار اتاق بهنام رد می شدم…

چراغ اتاقش روشن بود…

معلوم بود هنوز بیداره…

از وقتی که رسیده بودم باهام سرد برخورد می کرد..مشخص بود ازم ناراحت شده…..یاد لباسی که براش خریده بودم افتادم….بهترین فرصت بود تا هم هدیش رو بهش بدم و هم از دلش در بیارم…

پارچو کنار تختم گذاشتم و با لباس بهنام که توی یه جعبه کادویی خوشگل گذاشته بودمش به سمت اتاقش رفتم…پشت در اتاقش ایستادم…نگاهی به لباسام کردم….همه چیز مرتب بود..

یه ساپورت مشکی که تا یه وجب زیر زانوم بود پوشیده بودم با یه بلوز مشکی یقه شل با استینای خفاشی که تا کمر گشاد بود و از کمر تا زیر باسن تنگ تنگ مثل یه دامن تنگ به باسنم می چسبید……

موهامم با کلیپس بالای سرم جمع کرده بودم..

نفسی کشیدم تا اروم تر بشم و اعتماد به نفسم بالا بره..

دستم

رو به سمت در بردم و چند ضربه به در زدم..

صدای بهنامو شنیدم که گفت:
-بله
در رو باز کردم …بهنام با یه تیشرت مشکی تنگ و یه شلوارک مشکی روی تختش دراز کشیده بود و لپ تاپش روی شکمش بود..با دیدن من روی تختش صاف نشست …

.وارد اتاقش شدم و گفتم:
-شب بخیر….

دیدم چراغ اتاقت روشن بود گفتم حتما بیداری……

بیام اینو بهت بدم
و دستم رو دراز کردم و جعبه رو به سمتش گرفتم
نگاه خیرش داشت عذابم می داد..ولی سعی کردم خونسرد باشم و دوباره همه چیزو خراب نکنم…..حالا که اون اینهمه بهم محبت می کرد و اجازه داده بود خانوادم رو ببینم این دیگه زیاده روی و پر رویی بود که من اذیتش کنم..لبخندی زدو و گفتم:

-نمی خوای بگیریش؟دستم خسته شد
یه لحظه توی نگاهش برق خوشحالی رو دیدم…

ولی احساس کردم که می خواد خودشو بی تفاوت نشون بده..

خندم گرفته بود ولی سعی کردم نشون ندم که همچین حسی دارم….دستش رو دراز کرد و جعبه رو خیلی جدی ازم گرفت….و گفت:
-ممنون
ضایع شده بودم….انتظار این برخوردو ازش نداشتم..ولی خودمو شاد نگه داشتم و گفتم:
-امیدوارم خوشت یباد…..سلیقتو نمی دونستم…ولی فکر می کنم بهت بیاد
دیدم چیزی نمی گه دیگه موندن بیشتر از این یعنی ضایعتر شدن….

دو باره لبخندی زدم و گفتم:
-خوب من برم بخوابم….شب

تا اومدم بگم شب بخیر دستم بود که با شدت کشیده شد و محکم پرت شدم روی تخت..

گیج نگاهی به بهنام انداختم که کنارم نشسته بود و لبخند می زد…..

سعی کردم دوباره بلند شم ولی بهنام دستم رو دوباره کشید و این بار منو چسبوند به خودش و دستش رو انداخت دور شونه هام و منو به سینش فشرد…..

.می دونستم که نمی تونم فرار کنم….

تلاش برای فرارم مساوی بود با خرد کردن اعصاب بهنام و قهر دوباره..

سعی کردم با خونسردی رفتار کنم..بالاخره که چی…من الان زنش بودم و باید کمی انعطاف نشون می دادم…سر جام اروم نشستم..بهنام که دید دیگه تلاشی برای فرار نمی کنم گفت:
-میدونی امروز درست و حسابی همدیگه رو ندیدیم؟.اخه تو چه زنی هستی؟

..رفتنت که اونجور..

امید داشتم برگشتی بیشتر تحویلم بگیری
از لحنش فهمیدم که داره باهام شوخی می کنه..گفتم:
-خوب خودت بد اخلاقی کردیو خودتو ازم دور نگه داشتی….ته جای این که تمام وقت توی اتاقت باشی می اومدی و پیش ما می نشستی تا بیشتر ببینمت و تحویلت بگیرم…

دستشو محکم دور بازوم فشار داد و گفت: -منظورم از اون تحویلگیر یای زن و شوهری بود و ابروهاشو دو سه بار بالا پایین برد خودمو به اون راه زدم و گفتم: -منظورتو نمی فهمم

لبخندی زد و گفت:
-واقعا نمی دونی وقتی زن و شوهرا بعد از یه مدت که از هم دورن و دوباره همو می بینن چه جوری همدیگه رو تحویل می گیرن؟
فهمیدم منظوری داره که این حرفا رو می زنه…..

هوا پس بود..

باید یه جوری جیم می زدم تا اتفاقی نیفتاده …

گفتم:

-علاقه ای به دونستنش ندارم..حالا هم با اجازت می خوام برم بخوابم
و سعی کردم بلند شم…داشتم با قدرت سعی می کردم از روی تخت بلند شم که بهنام محکم منو به سمت خودش کشید و روی پاهاش نشوند..

.از خجالت نمی دونستم باید چیکار کنم…سرم رو پایین انداختم و گفتم:
-چرا اینجوری می کنی بهنام..

بذار برم..

خیلی خسته ام..

خوابم میاد
لبخندی زد و گفت:
-نچ..نچ..نچ….ما یعنی تازه عروس و دامادیما……باید یه چیزایی رو یادت بدم…..

البته اگه بلد نباشی
بعد دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و کمی به صورتم فشار اورد تا سرم رو بلند کنم….با این کارش باعث شد نگاهم به سمتش پر بکششه..

نمی دونم چی باعث اینهمه تغییر توی من شده بود که باعث می شد در برابر کارایی که می کنه عکس العملی نشون ندم و یه حسی ترغیبم کنه تا منتظر ادامه کاراش باشم….

هر دو به هم خیره شده بودیم…

بوی عطرش کلافم کرده بود..

عاشق بوش بودم..نفس عمیقی کشیدم و توی چشماش غرق شدم….

.نگاهش کلافه شد…..

اخم کوچیکی کرد و نگاهش رو سر داد روی لبام…….منم برای چند ثانیه نگاهم روی لباش لغزید..اولین بار بود که به لباش با این حس نگاه می کردم….

چقدر به نظرم خوشگل اومدن…

لباش از هم باز شدن و صورتش اروم اروم به صورتم نزدیک می شد….

نگران شدم..ضربان قلبم بالا می رفت و با نزدیک تر شدنش بدتر می شدم….دوست داشتم فرار کنم ولی یه حسی توی وجودم دوست داشت بمونم و ادامه بدم…و در نهایت همین حس پیروز شد…

صورتش نزدیکی صورتم متوقف شد…نفساش توی صورتم می خورد و دلم رو زیر و رو می کرد..نگاه مخمورش رو به سمت چشمام اورد….و دوباره به لبهام نگاهی کردو انقدر جلو اومد تا لبهاش روی لبهام قرار گرفت..

.داغ شدم..

از گرمی لبهاش بود یا از خجالت ..یا هر چیز دیگه ای..

برای اولین بار به نظرم شیرین بود.

چشمام خودکار بسته شدن…منو می بوسید ولی من توان همراهی باهاش رو نداشتم….همون حس لعنتی ترس داشت به سراغم می اومد…

..چشمام رو محکم به هم فشار دادم …بهنام فشار دستاش رو دو طرف صورتم بیشتر کرد و با شدت بیشتری می بوسیدم….

.نفسم بند اومده بود..باید همین الان و برای همیشه با ترسم مقابله می کردم…سعی کردم باهاش همراهی کنم..دستام رو بالا اوردم تا بندارم دور گردنش که صدای گریه بهروز باعث شد مثل فنر از جا بپرم…..

485


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *