من..باید برم…

الان نمی تونم چیزی بگم..

خواهش می کنم با چشمای پر از غم چند لحظه بهم خیره شد و گفت: -می تونی بری عزیزم….مهم به ارامش رسیدن توه
با شنیدن این جملش بغضم شدت گرفت….

مسخره بود..می خواست چیزی رو بهم بده که خودش با شدت و بی رحمی ازم گرفته بود…

ارامش….

چیزایی که توی این مدت سعی کرده بودم به یاد نیارم امشب دوباره برام مرور شده بودن و نفرتم دوباره به اوج خودش رسیده بودبه سرعت از اتاق خارج شدم..دیگه تحمل موندن توی اون اتاق و کناربهنام بودن رو نداشتم…..
دلشوره امانم رو بریده…

.از شدت استرس تند ..تند اب دهنمو قورت می دم…

دستام سرد سردن..

با هر قدمی که به در خونه عمو نزدیک تر میشم حالم بد تر می شه……

الان دیگه تا رسیدن به در و فشار دادن زنگ خونه عمو چند قدمی بیشتر فاصله ندارم…..

با طی کردن این قدم ها می تونم دوباره عزیزانم رو ببینم…

اهی می کشم……-

اروم اروم بقیه راهو هم میرم و جلوی در خونه عمو می ایستم..

دستام می لرزه…دستمو بالا بردم و روی زنگ گذاشتم…..

نفسم داشت بند می اومد..
-بله؟
صدای زن عمو بود که به گوشم خورد..

خدای من..چقدر دلتنگشم….چیزی نمی تونستم بگم
-کیه؟
بازم زبونم توی دهنم حرکت نمی کرد..زن عمو با غر غر ایفون رو گذاشت …اشک توی چشمام جمع شده بود.

.با زحمت یه بار دیگه زنگو فشار دادم….یه مدت طول کشید خبری نشد….

خواستم دوباره زنگو فشار بدم که در باز شد و زن عمو با اخم گفت:
-بله

ولی تا نگاهش به من افتاد..

شوکه شد..

اونم مثل من زبونش بند اومده بود..

.کمی با چشمای باز از تعجب بهم نگاه کرد ولی کم کم متوجه اوضاع شد….

گریم گرفته بود.

.در حال گریه کردن گفتم:
سسلام زن عمو با لکنت گفت: -سا ساقی خودتی؟..

با حرکت سرم جوابش رو دادم
من رو توی بغلش کشید..توی بغل همدیگه گریه می کردیم و حرفی برای گفتن نداشتیم..

یکم که گذشت اوضاع برای هر دومون عادی تر شد…زن عموازم جدا شد..

نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
-چقدر عوض شدی دخترم….

منم با نگاهم صورتشو می کاویدم..به نظر منم زن عمو عوض شده بود..پیر و شکسته…. دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت:
-بیا تو عزیزم…بیا….چرا دم در وایسادی و ساکی رو که جلوی پام بود برداشت و با هم راه افتادیم…. توی راه گفت: می دونن که اومدی اینجا؟ فهمیدم که فکر می کنه فرار کردم….

لبخندی زدم و گفتم: -بله..بلیط خودشون برام گرفتن نگاه متعجبی بهم کرد و گفت:
-ولی با حرفایی که عموت میزد…فکر می کردم تا اخر عمرم دیگه نتونم تو دختر عزیزمو یه بار دیگه ببینم

لبخندی زدم و گفتم: -مفصله..

رفتیم تو صحبت می کنیم

زن عمو لبخندی زد و گفت:
-باشه گلم…

بفر ما بفرما تو…حتما خیلی خسته ای..منو باش که دارم سوال پیچت می کنم..ببخشید از دیدنت انقدر خوشحال شدم که حواسم کلا پرت شد
با هم وارد خونه شدیم..

.همه چیز همون جوری بود که قبلا بود…..

هیچ چیز تغییر نکرده بود..

فقط ادمای این خونه بودن که حسابی عوض شده بودن…روی اولین مبلی که رسیدیم نشستم.

.زن عمو کنارم نشست..نگاهش کردم و گفتم:
-عمو و مرتضی کجان؟…مریم چیکار می کنه؟ زن عمو لبخندی زد و گفت:

-همه خوبن…عموت همین پیش پای تو رفت بیرون….چند تا دوست پیدا کرده هر روز باهاشون توی پارک می شینه و صحبت می کنن..اینجوری حوصلش سر نمی ره..فکر و خیال هم کمتر میاد سراغش.

مرتضی هم که درس می خونه..بیکاریاشم میره مغازه عموت..

مریمم سر خونه و زندگیشه…..ساقی اگه بفهمن تو اومدی…
زن عمو با چنان ذوقی این حرفو زد که باعث شد دل منم از فکر دوباره دیدنشون یه حالی بشه
خیلی دلم می خواست زود تر مریمو ببینم…با لبخندی پر از هیجان گفتم:
-زن عمو میشه با مریم تماس بگیرین بگین بیاد اینجا زن عمو لبخندی زد و گفت:
-خودمم می خواستم همین کارو بکنم…مریم بچم توی این چند وقت دائم نگرانت بود و یادت می کرد.

.الان بهش زنگ می زنم

و بلند شد و به سمت تلفن رفت

****
همه دور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم….توی این مدتی که ندیده بودمشون کلی تغییر کرده بودن..موهای عمو یکدست سفید شده بودن..

دور چشما و پیشونی زن عمو پر از چروک ریز شده بود….

.ولی مریم و مرتضی تغییر چندانی نکرده بودن..فقط یکم لاغر تر شده بودن….

همگی شون از دیدن من حسابی جا خورده بودن و باورشون نمی شد که من برای دیدنشون اومده باشم…ولی حالا همگی همه چیزو درباره من و این مدتی که بدون اونا گذرونده بودم می دونستن
…منم تقریبا می دونستم اونا توی این مدت چیکارا کردن….

.ازدواج من براشون خیلی عجیب بود…

.عمو از اون موقعی که حرفامو شنیده بود دائم توی فکر بود و وقتی نگاهش می کردم سعی می کرد باهام چشم تو چشم نشه…

.می دونستم احساس شرمندگیه که باعث این کارش میشه….
اون شب مریم مثل گذشتها پیش من خوابید..

.شوهرش با این که معلولیت داشت ولی واقعا اقا بود..خیلی مریمو دوست داشت و
قدرش رو می دونست….مریم هم انگار که محبت های شوهرش روش تاثیر گذاشته بود و از نگاه هایی که بهش می کرد می شد فهمید که دوسش داره..از این بابت خیلی خوشحال بودم
توی اتاق سابق مریم روی زمین و کنار هم دراز کشیده بودیم.یه اهی کشیدم و به سمت مریم چرخیدم:
-چقدر دلم هوای اون روزا رو کرده مریم هم مثل من اه کشید و گفت:
-منم مثل تو….چقدر همه چیز اون وقتا خوب بود…نه فکری..نه غصه ای …چقدر راحت بودیم
لبخندی زدم و گفتم: از زندگیت راضی هستی؟؟
-اره…خیلی..همه چیز خیلی خوبه..شوهرمم که دیدی..خیلی اخلاق خوبی داره….فقط نگرانیمون برای تو بود..نمی دونستیم

چیکارا می کنی و زندگیت چه طوره..

همش می ترسیدیم اذیتت کنن..

.خیلی ازت کار بکشن وهزار تا فکر و خیال بد دیگه…
لبخندی زد و با شیطنت گفت:
-ولی مثل این که خیلی..در اشتباه بودیم..نه؟..

ما اینجا غصه می خوردیم و خانم اونجا دل می برده منم  خندیدم و گفتم:
-برو بابا..دلت خوشه..دلبری؟

اونم از بهنام

مریم نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-می دونی وقتی بابا بدون تو اومد خونه چه حالی داشت؟

وحشتناک بود..تا چند روز نمی شد باهاش حرف زد..اگه چیزی درباره تو می پرسیدیم داد و فریاد راه مینداخت…

بعضی وقتا می رفت توی اتاقت و وقتی می اومد بیرون چشماش قرمز قرمز بودن..

مامان میگفت..

بابا همیشه میگفته امانت دار خوبی نبوده و دختر برادرشو فدای خونوادش کرده…

باورت نمی شه از وقتی که تو رفتی توی این خونه شادی نبوده..هیچ وقت ندیدم بابا از ته دل بخنده یا شاد باشه..

ولی امشب بعد از مدت ها نگاه بابا رو شاد دیدم..احساس می کنم خیالش از بابتت راحت شده

لبخندی زدم و گفتم:
-منم امشب بعد از مدت ها شادی رو با تمام وجود حس کردم..خیلی خوشحالم که اینجام
مریم اخم کوچکی کرد و گفت: -ساقی تو واقعا خوشحالی؟
-الان اره..می دونی مریم..اون اوایل که رفته بودم اونجا خیلی سختم بود..بهنام خیلی اذیتم می کرد..

ولی کم کم با اومدن بهروز همه چیز برعکس شد..

خدا بهروزو واسه کمک به من فرستاد
….
اون شب تا صبح نخوابیدیم و از هر دری صحبت کردیم….صحبت با مریم خیلی ارومم کرده بود..انگار که یه مدت طولانی هم صحبتی نداشتم و الان کسی پیدا شده تا من باهاش حرف بزنم…سه روز مث برق و باد گذشت..راه برگشت تا

فرودگاه رو با عمو رفتم….

همه می خواستن برای بدرقم بیان ولی عمو با لحن صریحی گفت می خواد تنها منو برسونه..

فهمیدم که می خواد باهام صحبت کنه …توی راه کمی به سکوت گذشت
..ولی عمو شروع به صحبت کرد: -ساقی…عمو منو بخشیدی؟

دلم لرزید…..دستم رو روی شونه عمو گذاشتم و گفتم:
-این چه حرفیه عمو…من شما رو ببخشم..شما بابای نداشته منین….اختیار دار من..

.من اگه ازتون ناراحت بودم می اومدم دیدنتو؟
عمو نگاهی غمگین به من کرد..می دونستم نگرانمه..ادامه دادم:
-عمو با قسمت نمی شه جنگید…قسمت منم رفتن به اون خونه و ازدواجبا پسر اون خونواده بود….

الانم خیلی از زندگیم راضیم
عمو گفت:

-باور کنم که از زندگیت خوشحال و راضی؟
-عمو خدا شاهد به جون خودتون که خیلی واسم عزیزین من از زندگیم خیلی راضیم..

بهنام خیلی خوبه..

اصلا همین که گذاشت بیام دیدنتون خودش نشون دهنده خوبیش نیست؟
تا خود فرودگاه با عمو راجع به خونواده بهنام و خوبی هاشون صحبت کردم..می خواستم نگرانی هاشو برطرف کنم….و موقع پیاده شده ارامشو از نگاه عمو خوندم
****
الان توی هواپیما و توی راه برگشتم….

ولی اینبار این راهو با میل و رغبت می رفتم…با خیالی راحت از بابت عزیزانم..می دونستم که حالشون خوبه و من دوباره می تونم بیام و ببینمشون…و همه این شادی رو مدیون بهنام بودم.

.عجیب بود که دلم براش تنگ شده بود..

دلم برای بقیه هم تنگ شده بود.و برام جالب بود که توی اون سه روز گاهی دوست داشتم کنار خانواده جدیدم باشم..

.از دوری بهروز داشتم دیوونه میشدم و الان که هواپیما در حال فرود بود دلم می خواست توی خونه اقای پرتو فرود می اومد تا من هر چه زود تر بهروزو می دیدم..توی این

مدت مدام باهاشون در تماس بودم و حال بهروزو می پرسیدم ولی دیگه طاقت دوریشو نداشتم…

کلی اسباب بازی واسش خریده بودم..

هر بار با مریم می رفتم بیرون یه چیزی واسش می خریدم..برای بقیه هم یه چیزایی خریده بودم ولی کادوی بهنام رو با وسواس خاصی انتخاب کرده بودم…

یه بلوز خاکستری تقریبا اندامی که روی سرشونه هاش چرم خاکستری کار شده بود..

احساس می کردم خیلی بهش بیاد .
برام عجیب بود که کسی برای استقبالم نیومده….

حالم گرفته شده بود..به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا انتظار داشتم بهنامو اینجا ببینم….

.اهی کشیدم و زیر لب گفتم ..به درک….و به سمت تاکسی هایی که بیرون فرودگاه ایستاده بودن رفتم ..یک ان احساس کردم که کشیده شدم……

گیج شده بودم ولی واقعا کسی بازومو کشید..ترسیده بودم…..نگاهم رو چرخوندم و به صاحب دستا نگاه کردم و همزمان دهنم رو باز کردم تا فحش بدم که چشمم به بهنام افتاد.
معلومه حواست کجاست؟چرا هر چی صدات می کنم جواب نمی دی؟

با این که از دیدنش خوشحال شده بودم با شنیدن این حرفش ناراحت شدم…

من که از عمد بهش بی توجهی نکرده بودم…با حرص گفتم:
-چرا مثل طلبکارا برخورد می کنی…خوب نشنیدم…..اگه شنیده بودم که رامو نمی کشیدم برم سوار تاکسی بشم
بازو مو به طرف خودش کشید ..کمی بهش نزدیک تر شدم….کلافه گفت:
-ببخشید..خیلی صدات کردم ولی تو انگار نه انگار….
از نفس نفس زدنش می شد فهمید که دنبالم دویده…

احساس کردم زیاده روی کردم و از خودم رنجوندمش….لحنمو اروم کردم و گفتم:
-اشکالی نداره..خوبی؟رسیدنم بخیر

لبخندی زد ..

برای چند ثانیه توی چشمام خیره شد.

.نمی دونم چرا اینطوری نگام می کرد..با چشماش جز به جز صورتمو می کاوید……

نفس صدا داری کشید و گفت:
-خوشحالم که اینجایی..این سه روز خیلی طولانی و سخت گذشت لبخندی زدم و گفتم: -این خوبه..اینجوری بیشتر قدرمو می دونین لبخندش پر رنگ تر شد..

دستش رو جلو اورد و ساک رو از دستم
گرفت و گفت:
-ما که همیشه قدر تو رو می دونستیم…این تویی که حواست به اطرافت نیست.حالا هم بدو که همه منتظرتن
با خنده دوشادوشش حرکت کردم….از دیدنش واقعا خوشحال بودم….نمی دونستم این دلتنگی به خاطر علاقه است یا عادت به دیدنش…با خودم باید رو راست می بودم…شاید هر دو…..

475

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *